167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • هر کجا ذره اي است در دو جهان
    زير بار گران همي يابم
  • در کمالش دو کون را دايم
    باز مانده دهان همي يابم
  • طوطي روح در رهش چو مگس
    دست بر سر زنان همي يابم
  • کوه را تا به کاه بر در او
    کمري بر ميان همي يابم
  • بر سر هر چه در وجود آورد
    حفظ او پاسبان همي يابم
  • در عطاهاي دست حضرت او
    صد جهان بحر و کان همي يابم
  • در تماشاي او که اوست همه
    دو جهان کامران همي يابم
  • چو در عالم نمي بينم رفيقي
    ميان خاره دل پر خار دارم
  • برون نايم ازين گلزار هرگز
    چو خود را در درون غمخوار دارم
  • فريدم فرد بنشستم که در دل
    ز فرديت بسي انوار دارم
  • خطا گفتم غلط کردم که در راه
    به ناداني خويش اقرار دارم
  • معلوم شد مرا که منم تا که زنده ام
    مجبور در صفت که به صورت مخيرم
  • در چار بالش سخنم پادشاه نظم
    وز حد برون معاني بکر است لشکرم
  • در قوت و طراوت معني نظير من
    صورت مکن که بر صفت آب و آذرم
  • چون من کمان گروهه فکرت کنم به چنگ
    از چارچوب عرش در آيد کبوترم
  • من خوان هنوز بازنپيچم که در رسد
    از غيب ميزباني صد خوان ديگرم
  • رويم مکن سياه که در روز رستخيز
    ترسم از آنکه باز نداند پيمبرم
  • عطار بر در تو چو خاک است منتظر
    يارب درم مبند که من خاک آن درم
  • گر ميان دوزخ از من دور گردد نفس شوم
    در ميان آتش دوزخ ميان کوثرم
  • لاجرم چون جاي من پيوسته کام اژدهاست
    زهر گردد گر مي نوشين بود در ساغرم
  • گرچه بسياري رسن بازي فکرت کرده ام
    بيش ازين چيزي نمي دانم که سر در چنبرم
  • بيقراري مي کنم اما چه سازم زانکه من
    در بن خاشاک دنيا بس عجايب گوهرم
  • از عذاب من اگر کار تو خواهد گشت راست
    حکم حکم توست بنشان در ميان اخگرم
  • صفات ذات جهان آفرين دهندي شرح
    ز صد هزار يکي در نيايدي به بيان
  • بر آوريد ز دودي کبود در شش روز
    بکرد چار گهر هفت قبه گردان
  • ز چوب خشک به صنعت گري برون آورد
    هزار گونه گل تازه روي در بستان
  • حبيب حضرت خود را کشيد بر در غار
    ز پرده اي که تند عنکبوت شادروان
  • هزار نافه مشکين نمود در يک دم
    ز خون سوخته آهوان ترکستان
  • ز صنع خود پس سي و دو دانه مرواريد
    فراخت تيغ زبان در ميان درج دهان
  • هزار سال اگر فکر مي کني در حس
    حقيقتش نشناسي به حجت و برهان
  • اگر تو در ره کنه خداي از سر عقل
    به وجه راست تفکر کني هزار قران
  • چگونه عقل تو يارد به گرد ذاتي گشت
    که هست نه فلکش حلقه در ايوان
  • کسي که در بن زندان هزار بار بسوخت
    مکن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان
  • مرا چو در بن زندان نکو نداشته اند
    به بوستان بهشتم به خوش دلي برسان
  • از آن شراب که در جام مخلصان ريزي
    به جان پاک محمد که قطره اي بچشان
  • تو ميزبان بهشتي و من رسيده ز راه
    فرو مبند در خلد کامدم مهمان
  • غمهاي دلم بر که شمارم که نيايد
    تا روز شمار اين همه غم در شمر من
  • جان در حذر افتاد ولي وقت شد آمد
    جانم شد و بي فايده آمد حذر من
  • در باديه مانديم کنون تا به قيامت
    بي مرکب و بي زاد دريغا سفر من
  • دي در مقر جاه به صد ناز نشسته
    تابوت شد امروز مقام و مقر من
  • دردا و دريغا که چو در شست فتادم
    از درج صدف ريخته شد سي گهر من
  • گر حق به دلم يک نظر لطف رساند
    حقا که نيايد دو جهان در نظر من
  • ديدي کلام حق، که علي الحق يک است و بس
    پس در نزول، مختلف آثار آمده
  • عکسي ز زير پرده وحدت علم زده
    در صد هزار پرده پندار آمده
  • اينجا فقير سوخته بگريخته ز کفر
    در چين شده به علم و ز کفار آمده
  • تو را چو از شکرت بوي شير مي آيد
    سپيد شد شکرت همچو شير در روزه
  • دل از فراق تو در روزه وصال بماند
    به جان تو که بنگشاد او دگر روزه
  • چو جان رنج کش من ز هجر در سفر است
    رواست گر بگشايد درين سفر روزه
  • سه ماه روزه گرفت و ز نور روزه او
    مدام در دو جهان گشت نامور روزه
  • چرخ آستان درگهت شيران عالم روبهت
    حيران بمانده در رهت پير و جوان سبحانه
  • در وصف ذاتت بي شکي از صد هزاران صد يکي
    دانش ندارند اندکي بسيار دان سبحانه
  • بر درگه تو آسمان در آستين آورده جان
    سر بر نگيرد يک زمان از آستان سبحانه
  • پنهان کني پيغمبري از آتشي در آذري
    زان برد موسي اخگري اندر دهان سبحانه
  • گه ماه را بگداخته در راه ماهي تاخته
    گه تير را انداخته اندر کمان سبحانه
  • هستم رهين نعمتت دل بر اميد رحمتت
    تا در رسد از حضرتت يک مژدگان سبحانه
  • جان مرا هشيار کن شايسته ديدار کن
    وين خفته را بيدار کن در زندگان سبحانه
  • بداني کاسمانها و زمين ها با چنان قدري
    نباشد قطره اي در جنب آن درياي روحاني
  • گرفتم در بهشت نسيه نتواني رسيدن تو
    سزد خود را ازين دوزخ که نقد توست برهاني
  • درين عالم برستند از غم بيهوده دنيا
    در آن عالم شدند آزاد از درد و پشيماني
  • زيرکان هستند کز پالان جوابم آورند
    في المثل در پيش ايشان گر من از خر گويمي
  • کو کسي کو در ميان زندگي يک ره بمرد
    تا ميان زندگيش از سر محشر گويمي
  • کو يکي مفلس که در ششدر فرومانده است سخت
    تا ره بگريختن زين هفت ششدر گويمي
  • کو يکي گوهر شناس گوهر درياي عشق
    تا ز سر هفت در و چار گوهر گويمي
  • کو يکي طاقي که جفتش نيست در باب خرد
    تا ز دواري اين طاق مدور گويمي
  • در هواي حق اگر يک ذره نوري دارمي
    نيستي ممکن که از خورشيد انور گويمي
  • کاشکي مستغرق آن نور بودي جان من
    زانکه گر مستغرقستي آن بهم در گويمي
  • تويي سلطان مطلق در دوعالم
    که خط دادندت انس و جان به خوشي
  • همه روحانيان بر جاي مانده
    تو در بي جايي از جا بر گذشته
  • اگر نور وجود تو نبودي
    بماندي در کف او آن کف خاک
  • فرو ماند چو خر در گل ز مدحت
    دو اسبه گر بتازد عقل و ادراک
  • زهي روز قيامت روز بارت
    خلايق سر به سر در انتظارت
  • تورا چون حارس و چون حاجب آمد
    مه و خورشيد در ليل و نهارت
  • زهي موسي عمران بر در تو
    به هاروني ميان دربسته محکم
  • اگر در نطق آيم تا قيامت
    نيارم گفت يک وصف تمامت
  • جمالت حسن را در بر گرفته
    کمالت عقل را تشوير داده
  • عروش هشت جنت در فراقت
    ازين نه بم نواي زير داده
  • دل من يا رسول الله خفته است
    دلي در بند تا بيدار گردد
  • در فصل بهار و موسم گل
    بي عشق مدار عاشقان را
  • زان جوش به گوش خاک در دهر
    ني رست و به صد نوا برآمد
  • گفتم به طبيب درد خود را
    دردم چو طبيب ديد در دم
  • چون لاله ز سر کله بينداز
    سرخوش شو و دست در ميان کن
  • صد گوهر معني ار تواني
    در گوش حريف نکته دان کن
  • وان دم که رسي به شعر عطار
    در مجلس عاشقان روان کن
  • آن لحظه که جان شود خرامان
    در هودج کبريا بر افلاک
  • تو باز گشاده بال همت
    در خوف هواي لا و الا
  • بربود نقاب ما سوي الله
    از چشم خرد در آن تماشا
  • در جذبه وصل يار از آن سان
    شبنم که فتد درون دريا
  • در بسته به مهر خاتم دين
    وان مهر به دست عشق همزاد
  • نقدي که خلاصه دو کون است
    در جنب وجود او مهياست
  • اين است سخن که تا تواني
    خود را ز برون در نماني
  • جايي مرو و به خود فرو شو
    در نسخه توست اين لغت ضم
  • منطق الطير عطار

  • کرد در شش روز هفت انجم پديد
    وز دو حرف آورد نه طارم پديد
  • مهره انجم ز زرين حقه ساخت
    با فلک در حقه هر شب مهره باخت
  • دام تن را مختلف احوال کرد
    مرغ جان را خاک در دنبال کرد
  • بحر را بگذاشت در تسليم خويش
    کوه را افسرده کرد از بيم خويش
  • روح را در صورت پاک اونمود
    اين همه کار از کفي خاک او نمود
  • گاه گل در روي آتش دسته کرد
    گاه پل بر روي دريا بسته کرد
  • بست موري را کمر چون موي سر
    کرد او را با سليمان در کمر
  • درنگر اول که با آدم چه کرد
    عمرها بر وي در آن ماتم چه کرد
  • باز اسمعيل را بين سوگوار
    کبش او قربان شده در کوي يار