167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • ناموس راز فقر و غنا در حجاب ماند
    دامن بچيدني نشکست آستين ما
  • خورشيد در کنار و بشب غوطه خورده ايم
    آه از سياهي نظر دوربين ما
  • هيچکس در عالم اقبال فارغ بال نيست
    رخش نتوان تاختن (بيدل) به پشت بامها
  • پيش توانگرمنشان پهلوي لاغر مگشا
    دست بهر دست مده چشم بهر در مگشا
  • تا زيقينت بگمان چشم نپوشند خسان
    بند نقاب سحرت در صف شبپر مگشا
  • تا نفتد شمع صفت آتش غارت بسرت
    در بر محفل زميانت کمر زر مگشا
  • گر بخود افتد نگهت پشم ندارد کلهت
    ننگ کلي تا نکشي در همه جا سر مگشا
  • ماتم هم در نظر است انجمن عبرت را
    چشمي اگر باز کني بي مژه تر مگشا
  • کلبه مجنون چو صحرا از عمارت فارغ است
    بام و در حاجت نباشد خانه زنجير را
  • ما تحيرپيشه گانرا اضطراب ديگر است
    پر زدن در رنگ خون شد بسمل تصوير را
  • جسم کلفت خيز در زندان تعميرت گداخت
    از شکستن قفل کن اين خانه دلگير را
  • عرض هستي در خمار انفعال افتادن است
    گردش رنگ است ساغر مجلس تصوير را
  • نبست در بيداري موهوم ما بي حاصلان
    آنقدر خوابي که کس زحمت دهد تعبير را
  • سهل نبود در محيط هر پاس اعتبار
    آبروي چون گهر همراه سر داريم ما
  • فتنه ها از دستگاه زندگي گل کردنيست
    از نفس صبح قيامت در نظر داريم ما
  • (بيدل) اندر جلوه گاه چين ابروي کسي
    کشتي نظاره در موج خطر داريم ما
  • از خاک تو تا گرديست موضوع پرافشاني
    در خواب عدم باقيست هذيان من و ماها
  • در چارسوي اوهام تا کي الم تنگي
    بر گوشه دل پيچد يک دامن و صحراها
  • مبادا ديده يعقوب طوفان نمو گيرد
    نکاري در سر راه تمنا انتظارم را
  • هوس در عالم ناموس يکتائي نميگنجد
    سراغش کن زمن هر جا تهي يابي کنارم را
  • تجديد سحر کاريست در جلوه زار عنقا
    صد گردش است و يک گل رنگ بهار عنقا
  • نايابي مطالب معدوم کرد ما را
    ديگر کسي چه يابد در انتظار عنقا
  • در خاکدان عبرت غير از نفس چه داريم
    پر روشن است (بيدل) شمع مزار عنقا
  • کمال از خجلت عرض تعين آب ميگردد
    خوشا گنجي که در ويرانه دارد خاکبازيها
  • عيش ها غير تماشاي زيان کاري نيست
    در خور باختن رنگ بهار است اينجا
  • فرصت برق و شرر با تو حسابي دارد
    امتيازي که نفس در چه شمار است اينجا
  • انجمن در بغل و ما همه بيرون دريم
    بحر چندانکه زند موج کنار است اينجا
  • در چشم کس نمانده است گنجايش مروت
    زين خانه ها چه مقدار تنگي گرفت جا را
  • از دست برد حاجت نم در جبين نداريم
    آخر هجوم مطلب شست از عرق حيا را
  • تا زنده ايم بايد در فکر خويش مردن
    گردون بي مروت بر ما گماشت ما را
  • دست در آستينم بي دامن غنا نيست
    صبح است با اجابت نامحرم دعا را
  • منع پرواز خيالت در کف تدبير نيست
    تا کجا جوهر نهد بر ديده گاه آئينه را
  • درشتيها گوارا ميشود در عالم الفت
    رگ سنگ ملامت رشته جان بود مجنون را
  • رستن زدور کردون بي ميکشي محال است
    دزديده ايم زمينا سر در پناه مينا
  • پاس رعايت دل آسان مگير (بيدل)
    با هر نفس حسابيست در کارگاه مينا
  • مجو آوازه شهرت زآهنگ سبکروحان
    صداي بال مرغ رنگ نبود در پريدنها
  • نگه در ديده حيران ما شوخي نميداند
    برنگ چشم شبنم درد اين ميناست ديدنها
  • دو تا کرديم آخر خويش را در خدمت پيري
    رسانيديم بار زندگاني تا خميدن ها
  • زرونق باز مي ماند چو مينا شد زمي خالي
    شکست رنگ ظاهر ميشود در خون کشيدنها
  • زقطع الفت دلها حسود آسوده ننشيند
    شود خميازه مقراض افزون در بريدنها
  • زهستي گر برون تازي عدم در پيش مي آيد
    درين وادي مقامي نيست غير از نارسيدنها
  • طپيدن نفسم تار کسوت شوقم
    که در هواي توبي تاب رشته اند مرا
  • در هجوم عاجزي آفت گوارا مي شود
    ميشمارد مرغ بي پرواز شهپر تيغ را
  • چو شمعم از خجالت ره نورد نارسيدنها
    بجاي نقش پا در پيش پا دارم چکيدنها
  • بسر برديم در شغل تأسف مدت هستي
    رهي کرديم چون مقراض قطع از لب گزيدنها
  • زديم از ساز هستي دست در فتراک بيتابي
    نفس ما را برنگ صبح شد دام رميدنها
  • زنيرنگ فسون پردازي الفت چه ميپرسي
    تو در آغوشي و من کشته از دور ديدنها
  • در هر صفت تلافي غفلت غنيمت است
    تاوان زچشم گير به تقصير خواب پا
  • در عرصه گاه عبرت چون رنگ امتحانيم
    هرجاست دست و تيغي يازيده اند بر ما
  • انسان نشان طعن است در کارگاه ابرام
    عالم سريشمي کرد چسبيده اند بر ما