167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • ليکن شب و روز در خرابات
    با رود وسرود و نقل و جاميم
  • دمي کز ما برآيد بي غم او
    در آن ماتم بسي طوفان فشانيم
  • چو دريا در خروش آييم وانگه
    ز چشم خون فشان باران فشانيم
  • همچو چنگ از پرده دل زار زار
    در ره عشقش نوايي مي زنيم
  • ما ره ز قبله سوي خرابات مي کنيم
    پس در قمارخانه مناجات مي کنيم
  • نام و ننگ ما در اقصاي جهان
    گر نهان شد ور هويدا ايمنيم
  • اي ساقي درد درد در ده
    کامروز وراي کفر و دينيم
  • ما در ره يار سر ببازيم
    وانگه پس کار خود نشينيم
  • چون کون و مکان حجاب راه است
    در کون و مکان کجات جويم
  • تو با من در درون جان نشسته
    من از هر دو جهان بيرونت جويم
  • يقين دانم که در دستم کم آيي
    اگرچه هر زمان افزونت جويم
  • چو در دستم نمي آيي ز يک وجه
    از آن هر روز ديگرگونت جويم
  • نيايي ذره اي در دست هرگز
    اگر هر دم به صد افسونت جويم
  • در عشق همي بلا همي جويم
    درد دل مبتلا همي جويم
  • در بحر هزار موج عشق او
    غرقه شده و آشنا همي جويم
  • تا چند دوم به گرد عالم در
    تو با من و من که را همي جويم
  • چون شمع سحرگاه دل سوخته هر شب
    بي روي تو در سوز و گداز است چگويم
  • تا دست به زلف تو رسد در همه عمرم
    چون زلف توام کار دراز است چگويم
  • المنه لله که دلم گرچه ربودي
    از زلف تو در پرده راز است چگويم
  • گفتم که در بسته مرا چند نمايي
    گفتي که درم بر همه باز است چگويم
  • گر بر همه باز است در وصل تو جانا
    چون بر من سرگشته فراز است چگويم
  • چون نيايد سر عشقت در بيان
    همچو طفلان مهر دارم بر زبان
  • چون زبان در عشق تو بر هيچ نيست
    لب فرو بستم قلم کردم زبان
  • گفت صد دريا ز خون دل بيار
    تا در آشامم که مستم اين زمان
  • عشق با دل گشت و دل با عشق شد
    زين عجب تر قصه نبود در جهان
  • خورشيد نهاده چشم بر در
    تا تو به درآيي از شبستان
  • گردون به هزار چشم هر شب
    واله شده در تو همچو مستان
  • آنچ از رخ تو رود در اسلام
    هرگز نرود به کافرستان
  • در عشق تو نيستان که هستند
    هستند نه نيستان نه هستان
  • مشغول مشو به گل که ماراست
    پنهان ز تو خفته در گلستان
  • اي گرفته حسن تو هر دو جهان
    در جمالت خيره چشم عقل و جان
  • هاي و هوي عاشقانت هر سحر
    مي نگنجد در زمين و آسمان
  • جمله عالم همي بينم به تو
    وز تو در عالم نمي بينم نشان
  • تن همي داند که هستي بر کنار
    جان همي داند که هستي در ميان
  • ما همه عيبيم چون يابد وصال
    عيب دان در بارگاه غيب دان
  • هم جهان در جانت مي جويد مدام
    هم ز جان مي جويدت دايم جهان
  • جان ز پنهاني تو در داده تن
    تن ز پيدايي تو جان بر ميان
  • ز اشتياق در وصلت چون قلم
    مي روم بسته ميان بر سر دوان
  • ماه رويا جان من در حکم توست
    جان ببر چند آوري کارم به جان
  • جانم از شادي نگنجد در جهان
    گر دهي اي ماه زنهارم به جان
  • در راه تو نام و ننگ بازند
    از ننگ وجود نامداران
  • غلغلي در فکنده تا به فلک
    بر سر کوي تو وفاداران
  • بر سر کوه نفس در غم تو
    رهزن خويش گشته عياران
  • کشته اي تخم عشق در جانها
    هين بباران ز چشم ما باران
  • مرد عشق تو هم تويي که تويي
    دايما در جمال خود نگران
  • چون دويي راه نيست در ره تو
    جز يکي نيست ديده ديده وران
  • هرچه صد سال گرد آوردند
    با تو در باختند پاک بران
  • بر خود گيرند خرده هر دم
    در عشق تو جان خرده دانان
  • در زلف تو صد هزار دل هست
    چوبک زن تو چو پاسبانان
  • جان خود که بود که خون نگردد
    در عشق جمال چون تو جانان
  • نيست آري کار هر تر دامني
    سر در آن ره چون گريبان باختن
  • هرچه آن دشوار حاصل کرده اي
    در غم معشوق آسان باختن
  • تو گدا کژ بازي آخر کي رسي
    کج روا در پيش سلطان باختن
  • کي تواني يوسفي ناکرده گم
    عمر ار در ماتم آن باختن
  • از فلک بي قرار هيچ نياموختن
    در طلب درد عشق پشت دوتا ساختن
  • کار تو در بند توست کار بساز و بيا
    پيش برون کي شود کار ز ناساختن
  • کافري است از عشق دل برداشتن
    اقتدا در دين به کافر داشتن
  • خاک ره بر خود نمايان ريختن
    خويشتن را خاک اين در داشتن
  • دست بر سر پاي در گل آمدن
    خشت بالين، خاک بستر داشتن
  • دام تن در راه معني سوختن
    مرغ جان بي بال و بي پر داشتن
  • در پي شمع شريعت شب و روز
    همچو پروانه به پيمان رفتن
  • آبرو باش تو در جوي طريق
    تا تواني تو بيابان رفتن
  • برگ ره ساز که بي برگ رهي
    در چنين باديه نتوان رفتن
  • عاشقان راست مسلم نه تو را
    در ره دوست به مژگان رفتن
  • سر فدا کردن و چون عياران
    جان به کف بر در جانان رفتن
  • رازهايي که در دل پر خون است
    جمله از چشم خون فشان گفتن
  • با تو سري در ميان خواهد بدن
    کان وراي جسم و جان خواهد بدن
  • هر نفس کان در حضور او زني
    عمر تو آن است و آن خواهد بدن
  • هرچه اينجا ذره ذره مي کني
    جمله در پيشت عيان خواهد بدن
  • هر که بي او آستين در خون گرفت
    محرم آن آستان خواهد بدن
  • محرم او شو که کار هر دو کون
    محو و گم در يک زمان خواهد بدن
  • چون به حضرت زود نتوان رفت از آنک
    پرده در پرده نهان خواهد بدن
  • بر کناره مي شو از هر سايه اي
    زانکه کاري در ميان خواهد بدن
  • در بر آن کار عالي کار خلق
    اشتري بر نردبان خواهد بدن
  • در چنين جايي کجا عطار را
    يک سخن يا يک بيان خواهد بدن
  • تا همه خون خوريم در غم تو
    هرچه داريم خون توان کردن
  • دوست چون هرگز نيايد در وطن
    عاشقان را بي وطن بايد شدن
  • در ره او بر اميد وصل او
    خاک راه تن به تن بايد شدن
  • عشق چيست از خويش بيرون آمدن
    غرقه در درياي پر خون آمدن
  • ور سر کم کاستي داراي در آي
    زانکه اينجا نيست افزون آمدن
  • سرنگون رفتن درين درياي ژرف
    پس نهان چون در مکنون آمدن
  • ماه اگر در طاق گردون جفته زد
    نيست بر حق تو به استحقاق زن
  • پرده عشاق زلف رهزنت
    در نواز و بانگ بر آفاق زن
  • پرده عشاق راهي خوش بود
    راه ما در پرده عشاق زن
  • زرق در عشق تو کفر منکر است
    تيغ غمزه بر سر زراق زن
  • گر به آتش نمي زني آبي
    آتشم در دل خراب مزن
  • چون بدانستي و ديدي خويش را
    تا بميري روي در ديوار کن
  • گر جمال يار مي خواهي عيان
    چشم در خورد جمال يار کن
  • در درج عشق بر طاق دل است
    مرد دل شو جمع گرد و کار کن
  • نقطه توحيد با جان در ميان است
    گرد جان برگرد و چون پرگار کن
  • درس اسرار است نقش جان تو
    در نه تعليق و نه تکرار کن
  • گر تو را مستي و عشق بلبل است
    شب مخسب و شورشي در ما فکن
  • شير گيران جمله غوغا کرده اند
    خويش را در پيش سر غوغا فکن
  • به دست خويش در پاي خودم کش
    به دست و پاي دورانم ميفکن
  • به چشم او کز ابروي کمان کش
    به دل در تير مژگانم ميفکن
  • از سر بيداد سر سروران
    در سر آن سرو خرامان مکن
  • در بر ما يک نفس آرام گير
    از بر ما قصد شبستان مکن
  • در کوي خرابات و خرافات فتادم
    وآنگاه بشستم به ميي دامن تر من
  • وامروز درين حادثه داني به چه مانم
    در نزع فرومانده چون شمع سحر من
  • هرچند که در جهان نيم ليکن
    سرگشته تر از همه جهانم من