167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • سرنوشتم نتوان خواند مگر در تسليم
    توأم جبهه خود ساخته ام زانو را
  • (بيدل) اين عرصه تماشاکده الفت نيست
    سبز کرد است در و دشت رم آهو را
  • خيال جذبه افتادگان دشت سودايت
    برنگ جاده دارد در کمند عجز منزل را
  • اگر مردي در تسليم زن راه طلب مگشا
    زهر مو احتياجت گر کند فرياد لب مگشا
  • زشوخيهاي جرم خويش ميترسم که در محشر
    شکست دل بحرف آرد زبان بيگناهان را
  • (بيدل) چه بلائي که زطوفان خروشت
    در راه طلب پي نتوان يافت اثر را
  • در کارگاه حکم تو بهر گداز سنگ
    آتش برون دهد نفس آبگينه ها
  • (بيدل) بخاکساري خود ناز مي کند
    اي در غبار دل زخيالت دفينه ها
  • از حسرت گلزار تماشاي تو آبست
    چون شبنم گل آينه در آينه دانها
  • از مرحمت عام تو در کوي اجابت
    گم گشته اثرها بتگ و پوي فغانها
  • در چار سوي دهر گذر کرد خيالت
    لبريز شد از حيرت آئينه دکانها
  • در پرده دل غير خيالت نتوان يافت
    جولانکده پرتو ماه اند کتانها
  • در ديده (بيدل) نبود يک دل پرخون
    بيداغ هواي تو درين لاله ستانها
  • کج سرشتانرا کشاکش دستگاه آبروست
    موج در بحر کمان مي خيزد از قلاب ها
  • اي بهار جلوه بس کن کز خجالت بارها
    در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
  • در گلستانيکه (بيدل) نو بر تسليم کرد
    سايه هم يکپايه برتر بود از ديوارها
  • ميکشد خميازه صبح انتظار آفتاب
    در خمارآباد مخموران قدح پيما بيا
  • خلوت انديشه حيرت خانه ديدار تست
    اي کليد دل در اميد ما بگشا بيا
  • از هجوم اشک بر مژگان گهرها چيده ايم
    در تمناي نثار لعل خندان شما
  • کي بود يارب که در بزم تبسمهاي ناز
    چشم زخمم سرمه گيرد از نمکدان شما
  • يکسر مو خالي از پرواز شوخي نيست حسن
    صد نگه خوابيده در تحريک مژگان شما
  • (بيدل) آشفته ما بوي جمعيت نبرد
    تابکي در حلقه زلف پريشان شما
  • عمريست که در عالم سوداي محبت
    از ناله من نرخ بلند است الم را
  • تا چند زني بال هوس در طلب عيش
    هشدار که از کف ندهي دامن غم را
  • يک معني فرديم که در وهم نگنجد
    هرگه بتأمل نگري صورت هم را
  • همچو آئينه هزارت چشم حيران روبرو
    همچو کاکل يک جهان جمع پريشان در قفا
  • رنگ خالت سرمه در چشم تماشا ميکشد
    گرد خطت ميدهد آئينه دل را جلا
  • بسته بر بال اسيرت نامه پرواز ناز
    خفته در خون شهيدت جوش گلزار بقا
  • لعل خاموشت گر از موج تبسم دم زند
    غنچه سازد در چمن پيراهن از خجلت قبا
  • عمرها شد در هوايت بال عجزي ميزند
    تا کجا پرواز گيرد (بيدل) از دست دعا
  • در ياد تو هوئي زد و بر ساغر دل ريخت
    درد نفس سوخته سر جوش فغانها
  • صيد دو جهان از عدل در پنجه اقبالست
    پرواز نمي خواهد شاهين ترازوها
  • در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست
    کي بشور پسته ريزد تلخي از بادامها
  • آتشم از بيم افسردن همان در سنگ ماند
    رهزن آغاز من شد کلفت انجامها
  • صيد محرومي چو من در مرغزار دهر نيست
    ميرمد از وحشتم چون موج دريا دامها
  • اي زشوخيهاي حسنت محو پيچ و تاب ها
    حيرت اندر آئينه چون موج در گردابها
  • فکر صيد عشرت از قد دو تا جهلست جهل
    موج چون ماهي نيفتد در خم قلابها
  • گرد غفلت جوش زد چندانکه وا کرديم چشم
    همچو مخمل بود در بيداري ما خوابها
  • مدعا بر باد رفت از آمد و رفت نفس
    نغمه گم شد در غبار وحشت مضرابها
  • عاقبت در زلف خوبان جاي آرايش نماند
    تخته گرديد از هجوم دل دکان شانه ها
  • چشم آهو حلقه گرداب بحر حيرت است
    در تماشاي رم وحشي غزالان شما
  • بيش ازين نتوان بابروي تغافل ساختن
    شيشه دل خاک شد در طاق نسيان شما
  • عالمي در حسرت وضع عبارت مرده است
    معني ما کيست تا فهمد زديوان شما
  • نيست در بهار جهان فرصت شگفتگيت
    هم زمرغزار عدم چون سحر دميده بيا
  • در کنه تو آگاهي و غفلت همه معذور
    دريا زميان غافل و ساحل زکرانها
  • از شوق تمناي تو در سينه صحرا
    همچون دل بيتاب طپان ريگ روانها
  • در خرقه نياز گدايان درگهت
    نازد بشوخي پر طاوس پينه ها
  • اين ديده فريبيها از غير چه امکان است
    بوي تو جنون کار است در رنگ گلستانها
  • در انجمن توفيق پر بي اثر افتاديم
    تر رفت سرشک آخر از خشکي مژگانها
  • نامحرمي خويشت سدره آزاديست
    چشمي بگشا بشکن قفل در زندان ها