167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • نيم ترک چرخ در سر گشت از آنک
    بو که بر ترک کلاهت نرسدش
  • زن صفت هرگز نبيند آستانش
    مرد جان در آستين مي بايدش
  • در ره عشقش چو آتش گرم خيز
    زانکه آتش همنشين مي بايدش
  • اوست شاه تاج بخش اما اياز
    در ميان پوستين مي بايدش
  • دست کس بر دامن او کي رسد
    ليک خلقي در کمين مي بايدش
  • ز جان بيزار شو در عشق جانان
    اگر خواهي به جاي جان گزيدش
  • بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارش
    داني که کجا شد دل در زلف نگونسارش
  • جانا چو دلم دارد درد از سر زلف تو
    بگذار در آن دردش وز دست بمگدازش
  • چون نيست وصالت را در کون خريداري
    عطار کجا افتد يک ذره سزاوارش
  • زيرا که به چشم او توان ديد
    در آينه همه جهانش
  • هر مرد که نيست امتحانش
    خوابي و خوري است در جهانش
  • مي خفتد و مي خورد شب و روز
    تا مغز بود در استخوانش
  • مردي که تو را به خويش خواند
    در حال ز پيش خود برانش
  • اي ز عشقت اين دل ديوانه خوش
    جان و دردت هر دو در يک خانه خوش
  • من چنان در عشق غرقم کز توام
    هم غرامت هست و هم شکرانه خوش
  • دل بسي افسانه وصل تو گفت
    تا که شد در خواب ازين افسانه خوش
  • مي شد سر زلف در زمين کش
    چون شرح دهم تو را که آن خوش
  • صورت خويش را مکن صافي
    يک زمان در صفاي معني کوش
  • سعي کن در عمارت دل و جان
    که نيايد به کارت اين تن و توش
  • راه غير خدا مده در دل
    بار نفس و هوا منه بر دوش
  • عاشقي يک دم از طلب منشين
    تا نگيري حريف در آغوش
  • صد پير قوي به حلقه مي داشت
    زان حلقه زلف حلقه در گوش
  • آمد بر من شراب در دست
    گفتا که به ياد من کن اين نوش
  • در پرده اگر حريف مايي
    چون مي نوشي خموش و مخروش
  • چون بستدم آن شراب و خوردم
    در سينه من فتاد صد جوش
  • يک قطره از آن شراب مشکل
    آورد دو عالمم در آغوش
  • يک ذره سواد فقر در تافت
    شد هر دو جهان از آن سيه پوش
  • جانم ز سر دو کون برخاست
    در شيوه فقر شد وفا کوش
  • کم زن و قلاش و قلندر بباش
    در صف اوباش برآور خروش
  • دلي کامد ز عشق دوست در جوش
    بماند تا قيامت مست و مدهوش
  • اگر بي دوست يک دم زو برآيد
    شود در ماتم آن دم سيه پوش
  • اي دل ز جفاي يار منديش
    در نه قدم و ز کار منديش
  • جوينده در ز جان نترسد
    گل مي طلبي ز خار منديش
  • عطار تويي چو ماه و خورشيد
    در تاب زهر غبار منديش
  • دلا در سر عشق از سر مينديش
    بده جان و ز جان ديگر مينديش
  • چو سر در باختي بشناختي سر
    چو سر بشناختي از سر مينديش
  • چو مس در زر گدازد مرد صراف
    مس آنجا زر بود جز زر مينديش
  • مشو اينجا حلولي ليکن اين رمز
    جز استغراق در دلبر مينديش
  • حلقه معشوق گير و وقف کن
    بر در او جان غم فرسود خويش
  • آتشي در هستي تاريک زن
    پس برون آي از ميان دود خويش
  • هر دم که زنند عاشقانت
    بي ياد تو در دهن شود نيش
  • در هر دو جهان ز خجلت تو
    زآن است سياه روي درويش
  • در عشق وجودت ار عدم شد
    دولت نبود تو را ازين بيش
  • مي نتوان ديد روي او ليکن
    مي بتوان ديد روي در رويش
  • در هر نفسم هزار جان بايد
    تا صيد کنند کمند گيسويش
  • خورشيد که تيغ مي زند در ميغ
    افکند سپر ز جزع جادويش
  • تا ابد ختم کرد چهره تو
    سلطنت در جهان خرم عشق
  • در صف دلبران به سرتيزي
    سر هر مژه تو رستم عشق
  • در دو عالم نشد مسلم کس
    آنچه هر دم شود مسلم عشق
  • مي ندانم هيچکس را در جهان
    کاب صافي يافت از نيسان عشق
  • عشق را جاني ببايد بيقرار
    در ميان فتنه سر غوغاي عشق
  • جمله چون امروز در خود مانده اند
    کس چه داند قيمت فرداي عشق
  • ديده اي کو تا ببيند صد هزار
    واله و سرگشته در صحراي عشق
  • در جهان شوريدگان هستند و نيست
    هر که او شوريده شد شيداي عشق
  • در نشيب نيستي آرام گير
    تا برآرندت به سر بالاي عشق
  • خيز اي عطار و جان ايثار کن
    زانکه در عالم تويي مولاي عشق
  • اي عشق تو با وجود هم تنگ
    در راه تو کفر و دين به يک رنگ
  • در عشق تو هر که نيست قلاش
    دور است به صد هزار فرسنگ
  • اي در ره حل و عقد عشقت
    پيران هزار ساله اطفال
  • مرغ تو منم که تا که هستم
    در عشق تو مي زنم پر و بال
  • در عشق گريز همچو عطار
    تا باز رهي ز جاه و از مال
  • زهي در کوي عشقت مسکن دل
    چه مي خواهي ازين خون خوردن دل
  • از آن روزي که دل ديوانه توست
    به صد جان من شدم در شيون دل
  • چو عشقت آتشي در جان من زد
    برآمد دود عشق از روزن دل
  • هر تابش مهت را مهري هزار در سر
    هر تير ترکشت را صد کينه توز حاصل
  • روي تو بود روزي خطت گرفت نيمي
    ملکي ز خطت آمد در نيمروز حاصل
  • ناخوشت مي آيد اما چون کنم
    عشق نبود در خوش آمد والسلام
  • جان عطار از سپاه سر عشق
    در دو عالم شد سپهبد والسلام
  • در دلم آتش فکن از مي که مي
    آينه دل بزدود اي غلام
  • روي زمين گر همه ملک تو شد
    در پي تو مرگ چه سود اي غلام
  • بر دل عطار فلک هر نفس
    صد در اندوه گشود اي غلام
  • چند باشي بر اميد دانه اي
    همچو مرغي مانده در دام اي غلام
  • چند باشي در ميان خرقه گير
    تازه گردان زود اسلام اي غلام
  • هر که او در عشق بي آرام نيست
    کي تواند يافت آرام اي غلام
  • بس که بريزد گل نازک ز باد
    ما شده در خاک دژم اي غلام
  • در نگر و خلق جهان را ببين
    روي نهاده به عدم اي غلام
  • چون همه در معرض محو آمدند
    محو شوي زود تو هم اي غلام
  • هيچ کارم نيست جز اندوه تو
    روز و شب پيوسته در کار توام
  • گفته اي کم گير جان در عشق من
    کم گرفتم چون گرفتار توام
  • بي تو با چشم خون فشان همه شب
    در غم لعل درفشان توام
  • چون زنم در هواي تو پر و بال
    که نه من مرغ آشيان توام
  • نيست چون زلف تو سر خويشم
    گرچه چون زلف در قفاي توام
  • از همه فارغم که در دو جهان
    مي نيايد به جز رضاي توام
  • ني که از خطت زبانم شد ز کار
    زان چنين دايم زبان در بسته ام
  • تو چنين پسته دهان و من ز شوق
    گرچه مي سوزم دهان در بسته ام
  • آشکارا خون دل بگشاده ام
    تا به زلفت دل نهان در بسته ام
  • پر گره دانست زلف تو که من
    دل به زلفت هر زمان در بسته ام
  • چون جهان آراي ديدم روي تو
    چشم از روي جهان در بسته ام
  • گر بسوزد همچو خاکستر دو کون
    نگسلم از تو چنان در بسته ام
  • تا بلاي ناگهان ديدم ز هجر
    رخت رحلت ناگهان در بسته ام
  • چون توشه وصال توام دست مي نداد
    در پا فتاده گوشه هجران گرفته ام
  • آن راه چشمه در ظلمات دو زلف توست
    يارب رهي چه دور و پريشان گرفته ام
  • چون خشک سال وصل تو در کون ديده ام
    از ابر چشم عادت طوفان گرفته ام
  • توبه من چون بود هرگز درست
    کز ملامت در شکست افتاده ام
  • بي خودم کن ساقيا بگشاي دست
    زانکه در خود پاي بست افتاده ام
  • اين زمان عطار و يک نصفي شراب
    کز زمان در نصف شست افتاده ام
  • قصه جانم چو کس مي نشنود
    غصه بسيار در دل کرده ام
  • چون نمي يارم شدن مطلق به خويش
    خويشتن را در سلاسل کرده ام
  • دل چو در انگشت رحمان داشتم
    شير از انگشت رحمان خورده ام
  • بي دل و بي قراري مانده ام
    زانکه در بند نگاري مانده ام