نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان عطار
نيم ترک چرخ
در
سر گشت از آنک
بو که بر ترک کلاهت نرسدش
زن صفت هرگز نبيند آستانش
مرد جان
در
آستين مي بايدش
در
ره عشقش چو آتش گرم خيز
زانکه آتش همنشين مي بايدش
اوست شاه تاج بخش اما اياز
در
ميان پوستين مي بايدش
دست کس بر دامن او کي رسد
ليک خلقي
در
کمين مي بايدش
ز جان بيزار شو
در
عشق جانان
اگر خواهي به جاي جان گزيدش
بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارش
داني که کجا شد دل
در
زلف نگونسارش
جانا چو دلم دارد درد از سر زلف تو
بگذار
در
آن دردش وز دست بمگدازش
چون نيست وصالت را
در
کون خريداري
عطار کجا افتد يک ذره سزاوارش
زيرا که به چشم او توان ديد
در
آينه همه جهانش
هر مرد که نيست امتحانش
خوابي و خوري است
در
جهانش
مي خفتد و مي خورد شب و روز
تا مغز بود
در
استخوانش
مردي که تو را به خويش خواند
در
حال ز پيش خود برانش
اي ز عشقت اين دل ديوانه خوش
جان و دردت هر دو
در
يک خانه خوش
من چنان
در
عشق غرقم کز توام
هم غرامت هست و هم شکرانه خوش
دل بسي افسانه وصل تو گفت
تا که شد
در
خواب ازين افسانه خوش
مي شد سر زلف
در
زمين کش
چون شرح دهم تو را که آن خوش
صورت خويش را مکن صافي
يک زمان
در
صفاي معني کوش
سعي کن
در
عمارت دل و جان
که نيايد به کارت اين تن و توش
راه غير خدا مده
در
دل
بار نفس و هوا منه بر دوش
عاشقي يک دم از طلب منشين
تا نگيري حريف
در
آغوش
صد پير قوي به حلقه مي داشت
زان حلقه زلف حلقه
در
گوش
آمد بر من شراب
در
دست
گفتا که به ياد من کن اين نوش
در
پرده اگر حريف مايي
چون مي نوشي خموش و مخروش
چون بستدم آن شراب و خوردم
در
سينه من فتاد صد جوش
يک قطره از آن شراب مشکل
آورد دو عالمم
در
آغوش
يک ذره سواد فقر
در
تافت
شد هر دو جهان از آن سيه پوش
جانم ز سر دو کون برخاست
در
شيوه فقر شد وفا کوش
کم زن و قلاش و قلندر بباش
در
صف اوباش برآور خروش
دلي کامد ز عشق دوست
در
جوش
بماند تا قيامت مست و مدهوش
اگر بي دوست يک دم زو برآيد
شود
در
ماتم آن دم سيه پوش
اي دل ز جفاي يار منديش
در
نه قدم و ز کار منديش
جوينده
در
ز جان نترسد
گل مي طلبي ز خار منديش
عطار تويي چو ماه و خورشيد
در
تاب زهر غبار منديش
دلا
در
سر عشق از سر مينديش
بده جان و ز جان ديگر مينديش
چو سر
در
باختي بشناختي سر
چو سر بشناختي از سر مينديش
چو مس
در
زر گدازد مرد صراف
مس آنجا زر بود جز زر مينديش
مشو اينجا حلولي ليکن اين رمز
جز استغراق
در
دلبر مينديش
حلقه معشوق گير و وقف کن
بر
در
او جان غم فرسود خويش
آتشي
در
هستي تاريک زن
پس برون آي از ميان دود خويش
هر دم که زنند عاشقانت
بي ياد تو
در
دهن شود نيش
در
هر دو جهان ز خجلت تو
زآن است سياه روي درويش
در
عشق وجودت ار عدم شد
دولت نبود تو را ازين بيش
مي نتوان ديد روي او ليکن
مي بتوان ديد روي
در
رويش
در
هر نفسم هزار جان بايد
تا صيد کنند کمند گيسويش
خورشيد که تيغ مي زند
در
ميغ
افکند سپر ز جزع جادويش
تا ابد ختم کرد چهره تو
سلطنت
در
جهان خرم عشق
در
صف دلبران به سرتيزي
سر هر مژه تو رستم عشق
در
دو عالم نشد مسلم کس
آنچه هر دم شود مسلم عشق
مي ندانم هيچکس را
در
جهان
کاب صافي يافت از نيسان عشق
عشق را جاني ببايد بيقرار
در
ميان فتنه سر غوغاي عشق
جمله چون امروز
در
خود مانده اند
کس چه داند قيمت فرداي عشق
ديده اي کو تا ببيند صد هزار
واله و سرگشته
در
صحراي عشق
در
جهان شوريدگان هستند و نيست
هر که او شوريده شد شيداي عشق
در
نشيب نيستي آرام گير
تا برآرندت به سر بالاي عشق
خيز اي عطار و جان ايثار کن
زانکه
در
عالم تويي مولاي عشق
اي عشق تو با وجود هم تنگ
در
راه تو کفر و دين به يک رنگ
در
عشق تو هر که نيست قلاش
دور است به صد هزار فرسنگ
اي
در
ره حل و عقد عشقت
پيران هزار ساله اطفال
مرغ تو منم که تا که هستم
در
عشق تو مي زنم پر و بال
در
عشق گريز همچو عطار
تا باز رهي ز جاه و از مال
زهي
در
کوي عشقت مسکن دل
چه مي خواهي ازين خون خوردن دل
از آن روزي که دل ديوانه توست
به صد جان من شدم
در
شيون دل
چو عشقت آتشي
در
جان من زد
برآمد دود عشق از روزن دل
هر تابش مهت را مهري هزار
در
سر
هر تير ترکشت را صد کينه توز حاصل
روي تو بود روزي خطت گرفت نيمي
ملکي ز خطت آمد
در
نيمروز حاصل
ناخوشت مي آيد اما چون کنم
عشق نبود
در
خوش آمد والسلام
جان عطار از سپاه سر عشق
در
دو عالم شد سپهبد والسلام
در
دلم آتش فکن از مي که مي
آينه دل بزدود اي غلام
روي زمين گر همه ملک تو شد
در
پي تو مرگ چه سود اي غلام
بر دل عطار فلک هر نفس
صد
در
اندوه گشود اي غلام
چند باشي بر اميد دانه اي
همچو مرغي مانده
در
دام اي غلام
چند باشي
در
ميان خرقه گير
تازه گردان زود اسلام اي غلام
هر که او
در
عشق بي آرام نيست
کي تواند يافت آرام اي غلام
بس که بريزد گل نازک ز باد
ما شده
در
خاک دژم اي غلام
در
نگر و خلق جهان را ببين
روي نهاده به عدم اي غلام
چون همه
در
معرض محو آمدند
محو شوي زود تو هم اي غلام
هيچ کارم نيست جز اندوه تو
روز و شب پيوسته
در
کار توام
گفته اي کم گير جان
در
عشق من
کم گرفتم چون گرفتار توام
بي تو با چشم خون فشان همه شب
در
غم لعل درفشان توام
چون زنم
در
هواي تو پر و بال
که نه من مرغ آشيان توام
نيست چون زلف تو سر خويشم
گرچه چون زلف
در
قفاي توام
از همه فارغم که
در
دو جهان
مي نيايد به جز رضاي توام
ني که از خطت زبانم شد ز کار
زان چنين دايم زبان
در
بسته ام
تو چنين پسته دهان و من ز شوق
گرچه مي سوزم دهان
در
بسته ام
آشکارا خون دل بگشاده ام
تا به زلفت دل نهان
در
بسته ام
پر گره دانست زلف تو که من
دل به زلفت هر زمان
در
بسته ام
چون جهان آراي ديدم روي تو
چشم از روي جهان
در
بسته ام
گر بسوزد همچو خاکستر دو کون
نگسلم از تو چنان
در
بسته ام
تا بلاي ناگهان ديدم ز هجر
رخت رحلت ناگهان
در
بسته ام
چون توشه وصال توام دست مي نداد
در
پا فتاده گوشه هجران گرفته ام
آن راه چشمه
در
ظلمات دو زلف توست
يارب رهي چه دور و پريشان گرفته ام
چون خشک سال وصل تو
در
کون ديده ام
از ابر چشم عادت طوفان گرفته ام
توبه من چون بود هرگز درست
کز ملامت
در
شکست افتاده ام
بي خودم کن ساقيا بگشاي دست
زانکه
در
خود پاي بست افتاده ام
اين زمان عطار و يک نصفي شراب
کز زمان
در
نصف شست افتاده ام
قصه جانم چو کس مي نشنود
غصه بسيار
در
دل کرده ام
چون نمي يارم شدن مطلق به خويش
خويشتن را
در
سلاسل کرده ام
دل چو
در
انگشت رحمان داشتم
شير از انگشت رحمان خورده ام
بي دل و بي قراري مانده ام
زانکه
در
بند نگاري مانده ام
صفحه قبل
1
...
831
832
833
834
835
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن