نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
گر شعر
در
مراد مي بگشادي
يا کار کسي به شعر نوري دادي
دي
در
چمن آن زمان که طوفي کردي
با گل گفتم کز آن شرابي خوردي
گر هست بده ورنه
در
آن بند مباش
انگار که از من اين سخن نشنودي
در
کفر گريزم ار تو ايمان گردي
با درد بسازم ار تو درمان گردي
اي دل بنشين به عافيت کو داري
تا باز نيفکني مرا
در
کاري
ور با همه کس بهر خلافي که رود
در
کار شوي دراز کاري داري
در
بنده به ديده دگر مي نگري
با اين همه خوش دلم چو درمي نگري
هر روز سپس ترست کارم با تو
در
من نه به چشم پيشتر مي نگري
دل سير نگرددت ز بيدادگري
چشم آب نگيردت چو
در
من نگري
چون چنگ خودم به عمري ار بنوازي
هم
در
ساعت پرده خواري سازي
در
عشق کسي بود بدين بد روزي
واي من مستمند هجران روزي
دي درويشي به راز با همنفسي
مي گفت کريم
در
جهان مانده کسي
دل ديده پرآب کرد و گفتا که خموش
در
خدمت خيل دختر جماشي
کو آنکه ز غم دست به جايي زدمي
يا
در
طلب وصل تو رايي زدمي
در
ملک چنين که وسعتش مي داني
با شعر چنين که روز و شب مي خواني
اين کار نه بر اميد آن مي کردم
باري تو که
در
ميان کاري داني
اي گل گهر ژاله چو
در
گوش کني
وز سايه ابر ترک شب پوش کني
گر
در
همه عمر يک نکويي بکني
صد گونه جفا و زشت خويي بکني
هر روز به نويي اي بت سلسله موي
جاي دگري به دوستي
در
تک و پوي
ديوان باباطاهر
دلا
در
عشق تو صد دفترستم
که صد دفتر ز کونين ازبرستم
درين آلاله
در
کويش چو گلخن
بداغ دل چو سوزان اخگرستم
فراق لاله رويان سوته ديلم
وز ايشان
در
رگ جان نشترستم
رخش تا کرده
در
دل جلوه از مهر
بخوبي آفتاب خاورستم
بهر جا بنگرم کوه و
در
و دشت
نشان روي زيباي ته وينم
بسوجم تا بسوجانم دلت را
در
آذر چوب تر تنها نسوجه
ته که ناخوانده اي علم سماوات
ته که نابرده اي ره
در
خرابات
بي ته
در
کنج تنهائي شب و روز
نشينم تا که عمرم بر سر آيو
بيا يک شو منور کن اطاقم
مهل
در
محنت و درد فراقم
سرشکم گر بود خونين عجب نيست
مو آن نخلم که
در
خون ريشه ديرم
اگر دلبر بمو دلدار مي بو
چرا
در
تن مرا نه دل نه جان بي
چرا دايم بخوابي اي دل اي دل
ز غم
در
اضطرابي اي دل اي دل
شب تار و بيابان پرورک بي
در
اين ره روشنايي کمترک بي
چو شو گيرم خيالش را
در
آغوش
سحر از بسترم بوي گل آيو
عاشق آن به که دايم
در
بلا بي
ايوب آسا به کرمان مبتلا بي
مو آن بحرم که
در
ظرف آمدستم
چو نقطه بر سر حرف آمدستم
بهر الفي الف قدي بر آيو
الف قدم که
در
الف آمدستم
قدم دايم ز بار غصه خم بي
چو مو محنت کشي
در
دهر کم بي
نه درويش بيکفن
در
خاک رفته
نه دولتمند برده يک کفن بيش
مژه سازم بدور ديده پرچين
که تا وينم خيالت
در
نشي يار
برو غافل مچر
در
کوهساران
هران غافل چرد غافل خورد تير
سرم چون گوي
در
ميدان بگرده
دلم از عهد و پيمان بر نگرده
از آن ترسم که
در
آغوشم آيي
گدازد آتشت بر آب شکر
خوشا آنانکه سوداي ته ديرند
که سر پيوسته
در
پاي ته ديرند
اگر شيري اگر ببري اگر کور
سرانجامت بود جا
در
ته گور
تنت
در
خاک باشد سفره گستر
بگردش موش و مار و عقرب و مور
عزيزا ما گرفتار دو درديم
يکي عشق و دگر
در
دهر فرديم
حرامم بي اگر بي ته نشينم
کشم
در
پاي گلبن ساغر مل
خدايا خسته و زارم ازين دل
شو و روزان
در
آزارم ازين دل
خدا دونه که
در
دنياي فاني
بغير عشق ته کاري ندارم
خدا دونه که
در
بازار عشقت
بجز جان هيچ کالائي نديرم
صفحه قبل
1
...
830
831
832
833
834
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن