167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • گفتم که چگونه اي دلا گفت مپرس
    چونانک در آبگينه اندازي سنگ
  • اي چشم زمانه کرده روشن به جمال
    در گوش تو برده خوشترين لفظ سؤال
  • پروانه شمع را همين باشد حال
    در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال
  • آخر شب دوش بي تو اي شمع چگل
    بگذشت و گذاشت در غمم خوار و خجل
  • تو فارغ و من به وعده تا روز سپيد
    در بند تو بنشسته و برخاسته دل
  • صف زد حشم بهار پيرامن گل
    ابر آمد و پر کرد ز در دامن گل
  • بختي نه کزو نصيب جز غم يابم
    روزي نه که در جهان دو همدم يابم
  • وين طرفه که آزمود صد بار ترا
    هم باز به عشوه در جوال تو شدم
  • نه در غم عشق يار ياري دارم
    نه همنفسي نه غمگساري دارم
  • آخر ز تو چون روي به خون تر دارم
    در عشق ز هيچ روي باور دارم
  • در راه تو کار سخت مشکل دارم
    دل نيست پديد و صد غم دل دارم
  • جز روي ترا نبينم اي جان جهان
    در عمر خود ار ديده ز هم بردارم
  • از غم صدف دو ديده پر در دارم
    وز حادثه پوستين به گازر دارم
  • بنگر که ز عمر در چه خون جگرم
    تا روز گذشته را غنيمت شمرم
  • باري دمي از زير کله بيرون کن
    چندان که ز دور در دل خود نگرم
  • دست طلب تو باز در کوفت درم
    تا با سر کار برد بار دگرم
  • در ديده کشم ز آرزوي رخ تو
    گردي که زکوي تو به دامن سپرم
  • در کار تو هر روز گرفتارترم
    غمهاي ترا به جان خريدارترم
  • اي خورده به واجبي چو مردان غم علم
    در تحت تصرف تو بيش و کم علم
  • در عمر دمي نازده الا دم علم
    هم عالم عالمي هم عالم علم
  • در دست غمم اسيري از دست دلست
    چونان که منم، اسير دل باد دلم
  • در عشق تو اين بود مراد و کامم
    کز جمله بندگان نويسي نامم
  • در خدمت تست عقل و هوش و جانم
    گر پيش برون روم ور از پس مانم
  • اقبال نيم که سال وماه و شب و روز
    واجب باشد که در رکابت رانم
  • بر آتش هجر عمري ار بنشينم
    بر خاک در تو هم به دل نگزينم
  • از باد همه نسيم زلفت بويم
    در آب همه خيال رويت بينم
  • صد جان بدهم در آرزوي دل خويش
    وان دل که ترا خواست به صد جان ندهم
  • اي عشق در آفاق بسي تاختيم
    تا از دل و دلدار برانداختيم
  • امروز چنان شد که به ناچار دو دست
    در گردن درد و رنج و هجران کرديم
  • سبحان الله غمي به پايان نبريم
    الا که ازو در دگري مي نگريم
  • در موج خطر مرفهي همچو کليم
    وز آتش فتنه شاد چون ابراهيم
  • زلفت به رسنهاش برآورد کشان
    هر جان و دلي که داشت در شهر نشان
  • زان پيش که دستار نگه نتوان داشت
    ورز دو سه در زير کلاهش بنشان
  • ياران همه انگشت زنان گرد رزان
    من در غم تو نشسته انگشت گزان
  • من کرده کنار پر ز خون ديده
    از بهر تو و تو در کنار دگران
  • زين جور اگر گذر توان کرد بکن
    در حال من ار نظر توان کرد بکن
  • در عشق گران رکاب صبري داري
    زنهار نمد زين ستم خشک مکن
  • برخاستگان عشق تو بسيارند
    در عهد وفا نشسته اي هست چو من
  • بوطالب نعمت اي همه دولت و دين
    در خود نگر و جمله جهان نيک ببين
  • شاهان ممالک تو مودود و معين
    دارند خزانها نهان در ثمين
  • گوهر که همين بر سر گنجست و همين
    باهر که همان از در تيغست و همين
  • دستي نه که گستاخ بکوبد در تو
    پايي نه که آزاد بپويد بر تو
  • گر هيچ سعادتم رساند بر تو
    جان پيش کشم مباش گو در خور تو
  • جان درد تو يادگار دارد بي تو
    اندوه تو در کنار دارد بي تو
  • دست تو که جود در سجود آيد ازو
    سرمايه نزهت وجود آيد ازو
  • بر من در محنت و بلا باز مخواه
    درد من دل داده جان باز مخواه
  • آيا که مرا تو دست گيري يا نه
    فريادرسي در اين اسيري يا نه
  • زلفي که هزار جان ازو در خطرست
    از چشم بدان بترس و برگوش منه
  • بس روز که برخاسته ام با تک و تاز
    در آرزوي چنان نشستي و شبي
  • دوش از سر درد نيستي در مستي
    گفتم فلکا نيست شدم گر هستي