167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • گر در آيند ذره ذره به بانگ
    آن همه بانگ ناشنيد آيد
  • در عشق تو خرقه درفکندم
    تا خود پس ازين چه رنگم آيد
  • عطار چون از تو شد سبک دل
    در بند گران دريغم آيد
  • در ره عشق تو سرگشته بمانديم و هنوز
    نيست اميد که اين راه به پايان آيد
  • ور از عنايت تو جان را رسد نسيمي
    اقبال جاوداني جان را ز در درآيد
  • مرا با شير شد مهر تو در دل
    عجب نبود اگر با جان برآيد
  • چو زلف کافرت در کار آيد
    بسا مؤمن که از ايمان برآيد
  • دلم در چاه زندان فراق است
    ندانم تا کي از زندان برآيد
  • ز حجاب اگر برآيي برسند خلق در تو
    پس از آن دم اناالحق ز جهانيان برآيد
  • تا گذر کرد نسيم سحري بر در دوست
    نوش دارو ز دم زهرگيا مي آيد
  • بلبل سوخته را در جگر آب است که نيست
    گل سيراب چنين تشنه چرا مي آيد
  • دلبرم رخ گشاده مي آيد
    تاب در زلف داده مي آيد
  • در دل سنگ لعل مي بندد
    کو چنين لب گشاده مي آيد
  • در صفاتش ز بحر جان فريد
    گهر پاک زاده مي آيد
  • صبح از پرده به در مي آيد
    اثر آه سحر مي آيد
  • سنگ بر بام فلک زن به صبوح
    که فلک بر تو به در مي آيد
  • در جهاني که همه بي نمکي است
    قسم عطار جگر مي آيد
  • گر تو به هوس جمال او خواهي
    او در طلب و هوس نمي آيد
  • جانا ره عشق چون تو معشوقي
    در زير تک فرس نمي آيد
  • در وادي بي نهايت عشقش
    سيمرغ به يک مگس نمي آيد
  • در پاي فراق تو شوم پامال
    چون وصل تو دسترس نمي آيد
  • عطار که چينه تو مي چيند
    مرغي است که در قفس نمي آيد
  • بس جان که ز پرده در جهان افتد
    چون روي ز زير پرده بنمايد
  • در زيبايي و عالم افروزي
    رويي دارد چنان که مي بايد
  • تا بتان در زمين همي ريزند
    چرخ را ز انقلاب چگشايد
  • چون چنين در ره توام عاجز
    هيچ بيرون شوم نمي بايد
  • ور نخواهي گشاد در بر من
    هيچ هم زانوم نمي بايد
  • شير مردي اگر به من نرسيد
    سگ در پهلوم نمي بايد
  • ذره سرگشته در برابر خورشيد
    نيست عجب گر ضعيف حال نمايد
  • چند چو طاوس در مقابل خورشيد
    مرغ وجود تو پر و بال نمايد
  • دير که دولت سراي عالم عشق است
    دردکشي در هزار سال نمايد
  • چو در عشق صادق نيست يک تن
    هميشه صبح کاذب مي نمايد
  • دلم بردي و گفتي دل نگه دار
    که دل در عشق راغب مي نمايد
  • جمله ز خود نمايي اندر نفاق مستند
    کو عاشقي که در دين هشيار مي نمايد
  • در بند دين و دنيي ليکن نه دين و دنيي
    سرگشته روزگاري عطار مي نمايد
  • کمند زلف تو در صيد يارب
    چگونه چست و موزون مي نمايد
  • ز حسن روي تو چون روي تابم
    که هر ساعت در افزون مي نمايد
  • دهانت اي عجب سي در مکنون
    ز چشم سوزني چون مي نمايد
  • دل عطار با خاک در تو
    چو خوني کرده معجون مي نمايد
  • اختران را که ره دو اسبه روند
    همچو خر در خلاب بنمايد
  • هرکجا در دو کون بيداري است
    همه را مست خواب بنمايد
  • کسي کو هرچه ديد از چشم جان ديد
    هزاران عرش در مويي عيان ديد
  • چو دو عالم ز يک جوهر برآمد
    در اندک جوهري بسيار کان ديد
  • يقين مي دان که چشم جان چنان است
    که در هر ذره اي هفت آسمان ديد
  • چه جاي آسمان است و زمين است
    که در هر ذره اي هر دو جهان ديد
  • همي در هرچه خواهي هرچه خواهي
    به چشم جان تواني بي گمان ديد
  • تو در قدرت نگر تا آشکارا
    ببيني آنچه غير تو نهان ديد
  • چو هر دو کون در جنب حقيقت
    بسي کمتر ز تاري ريسمان ديد
  • اگر يک ذره را در قرص خورشيد
    کسي گم کرد چه سود و زيان ديد
  • طلسم نور و ظلمت بي قياس است
    وليکن گنج بايد در ميان ديد
  • گر کسي در قطره بودن بازماند
    قطره ماند گرچه دريا شد پديد
  • ترک اسما کن که هر کو ترک کرد
    در مسما رفت و تنها شد پديد
  • از هزاران درد دايم باز رست
    تا ابد در يک تماشا شد پديد
  • در چنين بازار چون عطار را
    سود وافر بود سودا شد پديد
  • تو ز چشم خويش پنهاني اگر پيدا شوي
    در ميان جان تو گنجي نهان آيد پديد
  • اي دل از تن گر برفتي رفته باشي زآسمان
    در خيال آسمان کي آسمان آيد پديد
  • ناپديد از فرع شو، در هرچه پيوستي ببر
    تا پديد آرنده اصل عيان آيد پديد
  • گرچه تو صد هزار مي بيني
    هيچکس نيست در ميانه پديد
  • روشني از يک آفتاب بود
    گر شود در هزار خانه پديد
  • مرغ در دام اوفتاده بسي است
    وي عجب نيست مرغ و دانه پديد
  • سوخته شو تا مگر در تو فتد آتشي
    کاتش او چون بجست سوخته را بر گزيد
  • اي دل غافل مخسب خيز که معشوق ما
    در بر آن عاشقان پيش ز ما آرميد
  • در زمستان روي چون گل جلوه کن
    تا کند بلبل خوش آهنگي پديد
  • در ره عشق تو پايان کس نديد
    راه بس دور است و پيشان کس نديد
  • گرد کويت چون تواند ديد کس
    زانکه تو در جاني و جان کس نديد
  • در خرابات خراب عشق تو
    يک حريف آب دندان کس نديد
  • گوهر وصلت از آن در پرده ماند
    کز جهان شايسته آن کس نديد
  • در بيابانت ز چندين سوخته
    يک نشان از صد هزاران کس نديد
  • جمله در راهت فرو رفته به خاک
    بوالعجب تر زين بيابان کس نديد
  • خون خور اي عطار و تن در صبر ده
    کانچه مي جويي تو آسان کس نديد
  • چون روح حقيقي را افتاد مي اندر سر
    اين نفس بهيمي را از دار در آويزيد
  • ياران قديم ما در موسم گل رفتند
    خون جگر خود را از ديده فرو ريزيد
  • گر سفالي يافتي در راه عشق
    خوش بشو انگار صد گوهر رسيد
  • بحر کل يک جوش زد در سلطنت
    به يکدم صد جهان لشکر رسيد
  • قرب و بعد موج چون بسيار گشت
    هر زماني اختلافي در رسيد
  • چون عدد در بحر رنگ بحر داشت
    گر رسيد انگشت از اخگر رسيد
  • در ميان اين سخن عطار را
    هم قلم بشکست و هم دفتر رسيد
  • چون تهي دستم ز علم و از عمل
    پس چگونه در جزا خواهم رسيد
  • در چنين راهي قوي کاري بود
    گر به يک بانگ درا خواهم رسيد
  • مي روم پيوسته در قعر دلم
    مي ندانم تا کجا خواهم رسيد
  • جان توان دادن درين درياي خون
    تا مگر در آشنا خواهم رسيد
  • علم در علم است اين درياي ژرف
    من چنين جاهل کجا خواهم رسيد
  • برنتابم اين فنا سختي کشم
    خوش بود گر در فنا خواهم رسيد
  • عقل را در رهت قدم برسيد
    هر چه بودش ز بيش و کم برسيد
  • دلم از بس که خورن بخورد از او
    در همه کاينات غم برسيد
  • بي تو از بس که چشم من بگريست
    در دو چشمم ز گريه نم برسيد
  • در دم دل ز نقش سکه عشق
    نقش مطلق شد و درم برسيد
  • دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشيد
    مويم گرفت و در صف دردي کشان کشيد
  • در بي نشانيم بنشاند و مرا بسوخت
    وانگه به گرد من رقمي بي نشان کشيد
  • الا اي زاهدان دين دلي بيدار بنماييد
    همه مستند در پندار يک هشيار بنماييد
  • ز دعوي هيچ نگشايد اگر مرديد اندر دين
    چنان کز اندرون هستيد در بازار بنماييد
  • مرا در وادي حيرت چرا داريد سرگردان
    مرا يک تن ز چندين خلق گو يکبار بنماييد
  • اگر خواهي که در پيش افتي از خويش
    سه کارت مي ببايد کرد ناچار
  • ميي درده که در ده نيست هشيار
    چه خفتي عمر شد برخيز و هشدار
  • چو مست عشق گشتي کوزه در دست
    قلندروار بيرون شو به بازار
  • نماند در همه عالم به يک جو
    نه کس را نه تو را نزد تو مقدار
  • تو هر دم در خروش آيي که احسنت
    زهي يار و زهي کار و زهي بار
  • چو با خورشيد هم تک مي توان شد
    ز پس در تک زدن چون سايه بگذار
  • فلک طشت است و اختر خايه در طشت
    خيال علم طشت و خايه بگذار
  • ز هشياري نه ديوانه نه عاقل
    ز سرمستي نه در خواب و نه بيدار