نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان عطار
گر
در
آيند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنيد آيد
در
عشق تو خرقه درفکندم
تا خود پس ازين چه رنگم آيد
عطار چون از تو شد سبک دل
در
بند گران دريغم آيد
در
ره عشق تو سرگشته بمانديم و هنوز
نيست اميد که اين راه به پايان آيد
ور از عنايت تو جان را رسد نسيمي
اقبال جاوداني جان را ز
در
درآيد
مرا با شير شد مهر تو
در
دل
عجب نبود اگر با جان برآيد
چو زلف کافرت
در
کار آيد
بسا مؤمن که از ايمان برآيد
دلم
در
چاه زندان فراق است
ندانم تا کي از زندان برآيد
ز حجاب اگر برآيي برسند خلق
در
تو
پس از آن دم اناالحق ز جهانيان برآيد
تا گذر کرد نسيم سحري بر
در
دوست
نوش دارو ز دم زهرگيا مي آيد
بلبل سوخته را
در
جگر آب است که نيست
گل سيراب چنين تشنه چرا مي آيد
دلبرم رخ گشاده مي آيد
تاب
در
زلف داده مي آيد
در
دل سنگ لعل مي بندد
کو چنين لب گشاده مي آيد
در
صفاتش ز بحر جان فريد
گهر پاک زاده مي آيد
صبح از پرده به
در
مي آيد
اثر آه سحر مي آيد
سنگ بر بام فلک زن به صبوح
که فلک بر تو به
در
مي آيد
در
جهاني که همه بي نمکي است
قسم عطار جگر مي آيد
گر تو به هوس جمال او خواهي
او
در
طلب و هوس نمي آيد
جانا ره عشق چون تو معشوقي
در
زير تک فرس نمي آيد
در
وادي بي نهايت عشقش
سيمرغ به يک مگس نمي آيد
در
پاي فراق تو شوم پامال
چون وصل تو دسترس نمي آيد
عطار که چينه تو مي چيند
مرغي است که
در
قفس نمي آيد
بس جان که ز پرده
در
جهان افتد
چون روي ز زير پرده بنمايد
در
زيبايي و عالم افروزي
رويي دارد چنان که مي بايد
تا بتان
در
زمين همي ريزند
چرخ را ز انقلاب چگشايد
چون چنين
در
ره توام عاجز
هيچ بيرون شوم نمي بايد
ور نخواهي گشاد
در
بر من
هيچ هم زانوم نمي بايد
شير مردي اگر به من نرسيد
سگ
در
پهلوم نمي بايد
ذره سرگشته
در
برابر خورشيد
نيست عجب گر ضعيف حال نمايد
چند چو طاوس
در
مقابل خورشيد
مرغ وجود تو پر و بال نمايد
دير که دولت سراي عالم عشق است
دردکشي
در
هزار سال نمايد
چو
در
عشق صادق نيست يک تن
هميشه صبح کاذب مي نمايد
دلم بردي و گفتي دل نگه دار
که دل
در
عشق راغب مي نمايد
جمله ز خود نمايي اندر نفاق مستند
کو عاشقي که
در
دين هشيار مي نمايد
در
بند دين و دنيي ليکن نه دين و دنيي
سرگشته روزگاري عطار مي نمايد
کمند زلف تو
در
صيد يارب
چگونه چست و موزون مي نمايد
ز حسن روي تو چون روي تابم
که هر ساعت
در
افزون مي نمايد
دهانت اي عجب سي
در
مکنون
ز چشم سوزني چون مي نمايد
دل عطار با خاک
در
تو
چو خوني کرده معجون مي نمايد
اختران را که ره دو اسبه روند
همچو خر
در
خلاب بنمايد
هرکجا
در
دو کون بيداري است
همه را مست خواب بنمايد
کسي کو هرچه ديد از چشم جان ديد
هزاران عرش
در
مويي عيان ديد
چو دو عالم ز يک جوهر برآمد
در
اندک جوهري بسيار کان ديد
يقين مي دان که چشم جان چنان است
که
در
هر ذره اي هفت آسمان ديد
چه جاي آسمان است و زمين است
که
در
هر ذره اي هر دو جهان ديد
همي
در
هرچه خواهي هرچه خواهي
به چشم جان تواني بي گمان ديد
تو
در
قدرت نگر تا آشکارا
ببيني آنچه غير تو نهان ديد
چو هر دو کون
در
جنب حقيقت
بسي کمتر ز تاري ريسمان ديد
اگر يک ذره را
در
قرص خورشيد
کسي گم کرد چه سود و زيان ديد
طلسم نور و ظلمت بي قياس است
وليکن گنج بايد
در
ميان ديد
گر کسي
در
قطره بودن بازماند
قطره ماند گرچه دريا شد پديد
ترک اسما کن که هر کو ترک کرد
در
مسما رفت و تنها شد پديد
از هزاران درد دايم باز رست
تا ابد
در
يک تماشا شد پديد
در
چنين بازار چون عطار را
سود وافر بود سودا شد پديد
تو ز چشم خويش پنهاني اگر پيدا شوي
در
ميان جان تو گنجي نهان آيد پديد
اي دل از تن گر برفتي رفته باشي زآسمان
در
خيال آسمان کي آسمان آيد پديد
ناپديد از فرع شو،
در
هرچه پيوستي ببر
تا پديد آرنده اصل عيان آيد پديد
گرچه تو صد هزار مي بيني
هيچکس نيست
در
ميانه پديد
روشني از يک آفتاب بود
گر شود
در
هزار خانه پديد
مرغ
در
دام اوفتاده بسي است
وي عجب نيست مرغ و دانه پديد
سوخته شو تا مگر
در
تو فتد آتشي
کاتش او چون بجست سوخته را بر گزيد
اي دل غافل مخسب خيز که معشوق ما
در
بر آن عاشقان پيش ز ما آرميد
در
زمستان روي چون گل جلوه کن
تا کند بلبل خوش آهنگي پديد
در
ره عشق تو پايان کس نديد
راه بس دور است و پيشان کس نديد
گرد کويت چون تواند ديد کس
زانکه تو
در
جاني و جان کس نديد
در
خرابات خراب عشق تو
يک حريف آب دندان کس نديد
گوهر وصلت از آن
در
پرده ماند
کز جهان شايسته آن کس نديد
در
بيابانت ز چندين سوخته
يک نشان از صد هزاران کس نديد
جمله
در
راهت فرو رفته به خاک
بوالعجب تر زين بيابان کس نديد
خون خور اي عطار و تن
در
صبر ده
کانچه مي جويي تو آسان کس نديد
چون روح حقيقي را افتاد مي اندر سر
اين نفس بهيمي را از دار
در
آويزيد
ياران قديم ما
در
موسم گل رفتند
خون جگر خود را از ديده فرو ريزيد
گر سفالي يافتي
در
راه عشق
خوش بشو انگار صد گوهر رسيد
بحر کل يک جوش زد
در
سلطنت
به يکدم صد جهان لشکر رسيد
قرب و بعد موج چون بسيار گشت
هر زماني اختلافي
در
رسيد
چون عدد
در
بحر رنگ بحر داشت
گر رسيد انگشت از اخگر رسيد
در
ميان اين سخن عطار را
هم قلم بشکست و هم دفتر رسيد
چون تهي دستم ز علم و از عمل
پس چگونه
در
جزا خواهم رسيد
در
چنين راهي قوي کاري بود
گر به يک بانگ درا خواهم رسيد
مي روم پيوسته
در
قعر دلم
مي ندانم تا کجا خواهم رسيد
جان توان دادن درين درياي خون
تا مگر
در
آشنا خواهم رسيد
علم
در
علم است اين درياي ژرف
من چنين جاهل کجا خواهم رسيد
برنتابم اين فنا سختي کشم
خوش بود گر
در
فنا خواهم رسيد
عقل را
در
رهت قدم برسيد
هر چه بودش ز بيش و کم برسيد
دلم از بس که خورن بخورد از او
در
همه کاينات غم برسيد
بي تو از بس که چشم من بگريست
در
دو چشمم ز گريه نم برسيد
در
دم دل ز نقش سکه عشق
نقش مطلق شد و درم برسيد
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشيد
مويم گرفت و
در
صف دردي کشان کشيد
در
بي نشانيم بنشاند و مرا بسوخت
وانگه به گرد من رقمي بي نشان کشيد
الا اي زاهدان دين دلي بيدار بنماييد
همه مستند
در
پندار يک هشيار بنماييد
ز دعوي هيچ نگشايد اگر مرديد اندر دين
چنان کز اندرون هستيد
در
بازار بنماييد
مرا
در
وادي حيرت چرا داريد سرگردان
مرا يک تن ز چندين خلق گو يکبار بنماييد
اگر خواهي که
در
پيش افتي از خويش
سه کارت مي ببايد کرد ناچار
ميي درده که
در
ده نيست هشيار
چه خفتي عمر شد برخيز و هشدار
چو مست عشق گشتي کوزه
در
دست
قلندروار بيرون شو به بازار
نماند
در
همه عالم به يک جو
نه کس را نه تو را نزد تو مقدار
تو هر دم
در
خروش آيي که احسنت
زهي يار و زهي کار و زهي بار
چو با خورشيد هم تک مي توان شد
ز پس
در
تک زدن چون سايه بگذار
فلک طشت است و اختر خايه
در
طشت
خيال علم طشت و خايه بگذار
ز هشياري نه ديوانه نه عاقل
ز سرمستي نه
در
خواب و نه بيدار
صفحه قبل
1
...
829
830
831
832
833
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن