نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
حقوقي که
در
گردنت هست واجب
به گوش دلت چون فرو مي نخواني
در
چنين دولت و من يکتن قانع به کفاف
بيم آنست که آبم ببرد بي ناني
حجت حقي و مدروس ز تو باطل شد
ازحدالديني و
در
دهر نداري ثاني
پيش خاصان مطلب نام ز حکمت چندين
چون خسان
در
طلب جامه و بند ناني
زاب حکمت چو همي با ملکان ننشيني
آتش حرص چرا
در
دل و جان بنشاني
نفس را باز کن از شهوت نفساني خوي
تا دمت
در
همه احوال بود روحاني
از پس آنکه به يک مهر دو الف ملکي
داشت
در
بلخ ملکشاه به تو ارزاني
اي به دانايي معروف چرا مي گويي
در
ثنايي که فرستادي از ناداني
نعمت آنراست زيادت که همه شکر کند
تو نه اي از
در
نعمت که همه کفراني
صفت کفر به شعر تو
در
افزود چنانک
بق بق از فاضلي و طنطنه از خاقاني
گر به فرمان سخني گفتم مازار از من
زانکه کفرست
در
اين حضرت نافرماني
هان تا به خيال بد چو دونان
در
حال حيوة اين جهاني
گر جانت به علم
در
ترقي است
آنک تو و ملک جاوداني
ز مطرب غزل آرزو
در
نخواهم
نگويم فلاني دگر يا هماني
زهي نفاذ تو
در
سر کارهاي ممالک
گرفته نسبت اسرار حکمهاي الهي
در
کف خشم و شهوت و خور و خواب
اين چنين عاجز و زبون که تويي
باد رنگين بدل عمر که
در
خانه نهند
بوي آن مي برم الحق تو همانا اويي
بي من چو شراب ناب گيري
در
دست
شرمت بادا وليک نوشت بادا
با دل همه روزم اين سؤالست و جواب
کاخر شبي آن روز ببينم
در
خواب
آن شد که به نزديک من اي
در
خوشاب
دشنام ترا طال بقا بود جواب
در
دور زمانه يادگاري نگذاشت
بهتر ز تو گوهري علي بوطالب
در
کوي تو هيچ کار من ناشده راست
ايام به کين خواستن من برخاست
در
وصل تو عزم دل من روز نخست
آن بود که عمر با تو بگذارم چست
آتش به سفال برنهادي ز نخست
پس با خاکم به
در
برون رفتي چست
جانا به تن شکسته و عزم درست
عمريست که دل
در
طلب صحبت تست
وامروز که نوميد شد از وصل تو چست
در
صبر زد آن دست کز اميد بشست
اي شاه ز قدرتي که
در
بازوي تست
تير تو به ناوک قضا ماند چست
با موزه به آب
در
دويدي به نخست
تا خرمن من به باد بردادي چست
چون تيز شد آتش دلم گشتي سست
خاکش بر سر که او نه خاک
در
تست
دل
در
خم آن زلف معنبر بنشست
جان گفت که دل رفت وزين غمکده رست
در
سايه آن زلف مشوش که تراست
اي بس دل سرگشته غمکش که تراست
هر نامه که
در
نظم امور بشرست
توقيع برو ابوالمعالي عمرست
در
هر طرفي اگرچه ياري دگرست
واندر هر گوشه غمگساري دگرست
در
سر ز غمت مرا خماري دگرست
معشوقه تويي و عشق کاري دگرست
ديدار تو
در
جهان جهاني دگرست
رخسار تو ماه آسماني دگرست
دل بر سر عهد استوار خويش است
جان
در
غم تو بر سر کار خويش است
دل
در
هوس شراب گلرنگ خوشست
با بربط و با ناي و دف و چنگ خوشست
روزي ز کس فراخ نيکو نبود
روزي فراخم از
در
تنگ خوشست
در
دانش عقل و جان و تن حيرانست
آن به که چنان بود که بتوان دانست
با آنکه دلم
در
غم هجرت خونست
شادي به غم توام ز غم افزونست
بوطالب نعمه طالب نعمت نيست
زان
در
کرمش تکلف و منت نيست
در
همت او هر دو جهان مختصرست
جز وي ز پيمبريست آن همت نيست
القصه ز هرچه نام شادي دارد
در
عالم عشق جز غمت حاصل نيست
سيمت ز کل حبه طلب ورنه ازو
سگ داند و کفشگر که
در
انبان چيست
هردم ز تو گر تازه غمي بايد هست
در
دور فلک نو ستمي بايد هست
در
عشق تو گرچه ايچ مي بايد هست
اين بس نبود کانچ نمي بايد هست
در
جستن وصل تو بسي کوشيدم
چون بخت نبود کوششم سود نداشت
محنت زده اي که کلبه اي داشت به دشت
در
نعمت و ناز ديدمش برمي گشت
با گل گفتم شکوفه
در
خاک بخفت
گل ديده پر آب کرد از باران گفت
در
دولت او عامل اموال زکات
صد باره جهان بگشت و درويش نيافت
صفحه قبل
1
...
827
828
829
830
831
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن