167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • در حجر گک نصير خباز
    بوديم چه خاصه و چه عامه
  • بر دست چپم يگانه اي بود
    در کسوت جبه و عمامه
  • وز بهر شراب لعل در پيش
    سيب و به و نقل خسروانه
  • ساقي و شراب و شاهد خوب
    شمعي دو نهاده در ميانه
  • ز هر نوعي سخن گفتست پنهان
    غرض را درج کرده در ميانه
  • چو در سالي مرا ده روز افزون
    نباشد نوبت از گشت زمانه
  • دو روزک نيز در صحن چمن آي
    بگو تا مطرب آرند و چغانه
  • چون من بهر تو آيم خوب نبود
    من اندر باغ و تو در تاب خانه
  • اي جهان را دفين به دست تو در
    چون معادن هزار سرمايه
  • آز در آب و گل آدم نيامد تا نديد
    غايت سيري خوش اندر عطاي عام تو
  • مکث محسن در جهان بسيار باشد لاجرم
    بالغ او طفل تست و پخته او خام تو
  • سنگ زيرين او هميشه روان
    گو در او آب و باد هيچ مرو
  • ناو او از درون و او معکوس
    دلو او از برون و او در گو
  • بودند در قديم اميران و شاعران
    واکنون شدت مسلم بر شاعران شهي
  • آن جنت نعيم اگر در جهان بود
    ممکن ظهور جنت ماوي، فتلک هي
  • تا فلک در پي تحصيل کمال
    دايم از شوق بود ناپرواي
  • طبل بدخواه تو در زير گليم
    وز غم حادثه نالنده چو ناي
  • به کرم بر زمين من بخرام
    به قدم در نهاد من بفزاي
  • منزل ار در خور قدوم تو نيست
    چه شود ساعتي به فضل به پاي
  • سرخس از جور بي آبي و آبي
    دريغا روي دارد در خرابي
  • هرکه بر درگاه و اندر مجلس تست از خدم
    در صلاح کار تست الا صلاح صالحي
  • ز غم جاودان باد در خواب خصمت
    تو از بخت بيدار اندي که شادي
  • دو هفته است تا خدمتي در عيادت
    مزين به چندين هزار اوستادي
  • نشايد فراموش کردن کسي را
    که در هر دعا و ثنايش به يادي
  • چه گر در دعا قافيه دال گردد
    چو لفظ مبادي مثل يا منادي
  • تا که ني را چو سرو نيست قوام
    در بهار و تموز و آذر و دي
  • در هيچ دين و کيش کسي نشيند
    هرگز از اين سه مرتبه بيزاري
  • که مرا باز ماندن از خدمت
    در همه کيشها خريست خري
  • فرمان تو که زير رکابش رود جهان
    با روزگار سوده عنان در برابري
  • شد مدتي که عزم زمين بوس تازه کرد
    در خدمت مبارک ميمونت انوري
  • ور قواي ماسک و دافع نبودي در بدن
    طفل را از پايه اول نبودي برتري
  • در گراني کي شود هرگز عنان آفتاب
    گرچه بسياري بکوشد چون رکاب مشتري
  • دفع افزوني به نسبت مختلف گردد از آنک
    هست بازوبند را در گاو بحري عنبري
  • معده گر در قي همي امساک واجب داشتي
    کي نهادي کرم قزاز جسم اساس ششتري
  • علم را زينها علم هرگز کجا گردد نگون
    رفتن بازار نارد رخنه در پيغمبري
  • آنچه حالي در ضمير آمد همين ابيات بود
    کاندرين محضر به خط خويش بنوشت انوري
  • خداوندا همي دانم که چيزي نيست در دستت
    گرم چيزي ندادستي بدين تقصير معذوري
  • کنون که روي نهد جمله در حقيقت شرع
    چه اعتقاد کني باز گيردش روزي
  • اي رفته به فرخي و فيروزي
    باز آمده در ضمان بهروزي
  • از لاله رمح و سبزه خنجر
    در باغ مصاف کرده نوروزي
  • چون تير نهاده کار عالم را
    يک ساعته در کمان تو کوزي
  • در حمله درنده اي و دوزنده
    صف مي دري و جگر همي دوزي
  • نه تو آني که دي دل تو نبود
    در جهان جز به انوري راضي
  • به دست خواجه در، ده بدر ديدم
    کز آن هر بدر بود او را ملالي
  • گر نيستي زمانه به جنگ و نبرد خلق
    پيوسته با زمانه کجا در نبردمي
  • ور آسياي چرخ بر غمم نگرددي
    در جوي آسيا متوطن نگردمي
  • نفسي که گر بدان دگري مبتلا شدي
    من در خلاص او به مثل حمله بردمي
  • يا در مدد چو مهره ميان بندمي به مهر
    يا گوييا که حادثه را ناگزردمي
  • يا کعبتين جانب خود باز مالمي
    يا خود بساط حاصل خود در نوردمي
  • بدين تيزي و روشنايي و گوهر
    ترا در کجا مي خورد زندگاني