167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • کردم ز پريشاني در بتکده درباني
    چون رفت مسلماني بس نوحه که جانم کرد
  • بنهاد ز درويشي صد تعبيه انديشي
    در پرده بي خويشي از خويش نهانم کرد
  • هر که ز خود محو گشت در بن اين دير
    وعده اثبات او وفا نتوان کرد
  • سايه که در قرص آفتاب فرو شد
    تا به ابد چاره بقا نتوان کرد
  • يار عزيز است خاصه يار خرابات
    در حق ياري چنين ريا نتوان کرد
  • برگ گلت آزرده شود از نظر تيز
    زان در رخ تو تيز نظر مي نتوان کرد
  • در واقعه عشق رخت از همه نوعي
    کرديم بسي حيله دگر مي نتوان کرد
  • بي توشه خون جگرم گر نخوري تو
    در وادي عشق تو سفر مي نتوان کرد
  • ترک غم تو کرد مرا اشک چنين سرخ
    در گردن هندوي بصر مي نتوان کرد
  • در پاي غم از دست دل عاشق عطار
    افتاده چنانم که گذر مي نتوان کرد
  • اشکال بدايع همه در پرده رشکند
    زين شکل که از پرده برون ياسمن آورد
  • صد بيضه عنبر نخرد کس به جوي نيز
    زين رسم که در باغ کنون نسترن آورد
  • چون کرد گل سرخ عرق از رخ يارم
    آبي چو گلابش ز صفا در دهن آورد
  • خطت خورشيد را در دامن آورد
    ز مشک ناب خرمن خرمن آورد
  • چنان خطت برآوردست دستي
    که با خورشيد و مه در گردن آورد
  • ندانم تا فلک در هيچ دوري
    به خوبي تو يک سيمين تن آورد
  • از آن سرگشته دل ماندم که لعلت
    گهر سي دانه در يک ارزن آورد
  • چون آن ذره نيافت از خجلت آن
    فرو شد زرد و سر در دامن آورد
  • با نسيم صبح گويي راز غيبي در ميان است
    کز ضمير آهوان چين خبر مي آورد
  • چو طوطي خط او پر بر آورد
    جهان حسن در زير پر آورد
  • فلک زان چنبري آمد که زلفش
    فلک را نيز سر در چنبر آورد
  • فلک در پاي او چون گوي مي گشت
    چو چوگانش به خدمت بر سر آورد
  • چو شد عطار لالاي در او
    ز زلفش خادمي را عنبر آورد
  • گرچه دلم در کشيد روي چه مقصود
    خط تو چون مويش از خمير بر آورد
  • در صفتت رفت و روب کرد بسي دل
    لاجرم آن گرد از ضمير بر آورد
  • بخت جوان لب تو در دهنش کرد
    هر نفسي را که عقل پير بر آورد
  • در کنج نفاق سر فرو برد
    سالوس و سيه گري بر آورد
  • چه سنجد در چنين موضع زمرد
    که مشک از ماه تابان مي بر آورد
  • به خون در مي کشد دامن جهاني
    چو او سر از گريبان مي بر آورد
  • در ره عشق تو جان مي بازم
    زانکه جان بي تو بها نپذيرد
  • چه دغا مي دهي آخر در جان
    جان عزيز است دغا نپذيرد
  • چون زلف بيقرارش بر رخ قرار گيرد
    از رشک روي مه را در صد نگار گيرد
  • عاشق که از ميانش مويي خبر ندارد
    در آرزوي مويش از جان کنار گيرد
  • چو در آرزوي رويت نفسي ز دل برآرم
    ز دم فسرده من نفس سحر بگيرد
  • در راه فتاده ام به بوي آنک
    چون سايه مرا ز راه برگيرد
  • رخ او تاب در خورشيد و مه داد
    لب او بانگ بر تنگ شکر زد
  • دست در دامن جان خواهم زد
    پاي بر فرق جهان خواهم زد
  • در شکم چون زند آن طفل نفس
    من بي خويش چنان خواهم زد
  • تا کي از شعر فريد آتش عشق
    در همه نطق و بيان خواهم زد
  • عشق آمد و آتشي به دل در زد
    تا دل به گزاف لاف دلبر زد
  • دل چو عشق تو درآيد به ميان
    هرچه دارد به ميان در بازد
  • ور بگويد که که را دارد دوست
    سر به دعوي زبان در بازد
  • هر که يک جرعه مي عشق تو خورد
    جان و دل نعره زنان در بازد
  • جمله نيک و بد از سر بنهد
    همه نام و نشان در بازد
  • هيچ چيزش به نگيرد دامن
    گر همه سود و زيان در بازد
  • جان عطار درين وادي عشق
    هر چه کون است و مکان در بازد
  • چون زلف پريشان را زنار برافشاند
    صد رهبر ايمان را در رهگذر اندازد
  • در وقت ترش رويي چون تلخ سخن گويد
    بس شور به شيريني کاندر شکر اندازد
  • گر تائب صد ساله بيند شکن زلفش
    حالي به سراندازي دستار در اندازد
  • ور طشت فلک روزي در زر کندش پنهان
    همچون گهرش حالي زر باز بر اندازد
  • گر از گره زلفت جانم کمري سازد
    در جمع کله داران از خويش سري سازد
  • زين سوز که در دلم فتادست
    مي ترسم از آن که جان بسوزد
  • اين آتش تيز را که در جان است
    گر نام برم زبان بسوزد
  • فکندي آتشم در جان و رفتي
    دلم زين درد بر جان مي بسوزد
  • چو در کار تو عاجز گشت عطار
    قلم بشکست و ديوان مي بسوزد
  • اگر به خنده در آيد لبش ز هر سويي
    هزار نعره زن بي شراب برخيزد
  • لعلت که شکر دارد حقا که يقينم من
    گر در همه خوزستان زين شيوه شکر خيزد
  • تا در تو نظر کردم رسواي جهان گشتم
    آري همه رسوايي اول ز نظر خيزد
  • در دل هر که نشيني نفسي
    ز غمت جان ز ميان برخيزد
  • در کنار جويباران قامت و رخسار او
    سرو سيمين آن گل بي خارم اينک مي رسد
  • مدتي تا بودم اندر آرزوي يک نظر
    لاجرم چندين نظر در کارم اينک مي رسد
  • چندين حجاب در ره تو خود عجب مدار
    گر جان تو به حضرت جانان نمي رسد
  • چندين هزار حاجب و دربان که در رهند
    شايد اگر کسي بر سلطان نمي رسد
  • در راه او رسيد قدم هاي سالکان
    وين راه بي کرانه به پايان نمي رسد
  • جايي که جگر سوزد مردان و جگرخواران
    در خون جگر ميرد هر کو ز جگر ترسد
  • برسد صد هزار باره جهان
    که نظير تو در جهان نرسد
  • تا ابد دل ز سود برگيرد
    هر که را در رهت زيان نرسد
  • عاشقا هستي خود در ره معشوق بباز
    زانکه با هستي خود مي نتوان آنجا شد
  • پير ما وقت سحر بيدار شد
    از در مسجد بر خمار شد
  • چون شراب عشق در وي کار کرد
    از بد و نيک جهان بيزار شد
  • غلغلي در اهل اسلام اوفتاد
    کاي عجب اين پير از کفار شد
  • هرکه پندش داد بندش سخت کرد
    در دل او پند خلقان خار شد
  • شايد ار در شهر بد مستي کند
    هر که او پر دل شد و عيار شد
  • در درون سينه و صحراي دل
    قصه او رهبر عطار شد
  • هر که باطل بود در ظلمت فتاد
    وانکه بر حق بود پر انوار شد
  • مدتي در سير آمد نور و نار
    تا زوال آمد ره و رفتار شد
  • صد حجب اندر حجب پيوسته گشت
    تا رونده در پس ديوار شد
  • گرچه در خون گشت دل عمري دراز
    اين زمان کودک همه دلدار شد
  • در راه تو هر که راهبر شد
    هر لحظه به طبع خاک تر شد
  • هر خاک که ذره قدم گشت
    در عالم عشق تاج سر شد
  • تا تو نشوي چو ذره ناچيز
    نتواني ازين قفس به در شد
  • در هستي خود چو ذره گم گشت
    ذاتي که ز عشق معتبر شد
  • خورشيد ز خويش ذره اي ديد
    وآنگه به دهان شير در شد
  • در عشق چو ذره شو که عشقش
    بر آهن و سنگ کارگر شد
  • درداد ندا که همچو ذره
    فاني صفتي که در سفر شد
  • عطار چو ذره تا فنا گشت
    در ديده خويش مختصر شد
  • ز هر ذره چو صد خورشيد مي تافت
    همه عالم به زير سايه در شد
  • چو خورشيد از رخ تو ذره اي يافت
    بزد يک نعره وز حلقه به در شد
  • عجب کارا که موري مي نداند
    که با عرش معظم در کمر شد
  • ز حل و عقد شرح اين مقالات
    دل عطار در خون جگر شد
  • چون در آن دريا نه بد ديد و نه نيک
    نيک و بد آنجايگه معذور شد
  • سايه چون از ظلمت هستي برست
    در بر خورشيد نورالنور شد
  • بار دگر پير ما مفلس و قلاش شد
    در بن دير مغان ره زن اوباش شد
  • چون دل عطار را بحر گهربخش ديد
    در سخن آمد به حرف ابر گهرپاش شد
  • تا مشعله روي تو در حسن بيفزود
    خوبان جهان را ز خجل مشعله کم شد
  • در پرتو نيستي عشقت
    بيش از همه بود و کم ز کم شد
  • عشق تو دلم در آتش افکند
    تا گرد همه جهان علم شد
  • دل در سر زلف تو قدم زد
    ايمانش نثار آن قدم شد
  • دل در ره تو نداشت جز درد
    با درد دلم دريغ ضم شد
  • تا ديده خيال او در خواب همي بيند
    از خواب خيال او بيدار نخواهم شد