167906 مورد در 0.18 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • عجب مدار که امروز مر مرا ديدست
    در آن لباچه که تشريف داده اي دوشم
  • مرا زبون نتواند گرفت روبه وار
    که در پناه تو من شير شير او دوشم
  • به نعمتت که ورقهاش جمله محو کنم
    ز جاه تست که در مجلس تو خاموشم
  • در روي هرکه خندم از آنکس قفا خورم
    کس را گناه نيست چنين است طالعم
  • در شغل شاکرم به گه عزل صابرم
    گر هست راضيم پس اگر نيست قانعم
  • بکوش نيک که تا از عدو نماني پس
    بجوش سخت که تا در جدل نيابي کم
  • الحق الحق بدانچه کردستم
    در خور هر عتاب و هر جنگم
  • خرده اکنون در ميان خواهم نهاد
    بر تو و بر خويشتن آسان کنم
  • کبشکي داري اگر بخشي به من
    خويشتن در پيش تو قربان کنم
  • بر ميانم گر معد نبود خلال
    چوبکي يابم که در دندان کنم
  • ليک از اين پس در ميان دوستانت
    بس مساوي کز براي آن کنم
  • به خدايي که در موجودات
    جز به امرش نمي شود منظوم
  • که مرا در فراق خدمت تو
    جان ز غم مظلمست و تن مظلوم
  • صد بار به عقده در شوم تا من
    از عهده يک سخن برون آيم
  • در جهانداري و فرماندهي خلق خداي
    بر سزاواري سلطان بنمايم برهان
  • من توانم که نگويم بد کس در همه عمر
    نتوانم که نگويند مرا بد دگران
  • در بد و نيک جهان دل نتوان بست ازآنک
    گذرانست بد و نيک جهان گذران
  • گاو در خرمن من هست مرا مي شايد
    ريش گاوي بود آبستني از کون خران
  • در کواکب نگاه کن به شگفت
    تا ببيني دليل اين به عيان
  • شاخ طوبي با قلم در دست اوست
    نونهال باغ جنت نايبان
  • اي جهانت به مهر دل جويان
    آسمان هم در اين هوس پويان
  • خوانم از نعمت تو بود و نهاد
    در کمي روي و داردش روي آن
  • اي که مستور عدت کف تست
    قطره در ابر همچو بي شويان
  • تو و سکان سده در نسبت
    همه همشهريان و هم کويان
  • همچون زه و جيب قدر و رايت را
    دست مه و آفتاب در گردن
  • آيا به چه فن توانمت ديدن
    اي در همه فن چو مردم يک فن
  • ز حسب حال در اين قطعه رمزکي بشنو
    چنان که بينک رفتست دي پرير، وبين
  • مرا که طوطي نظمم در اين چنين وحلي
    چو چوژه پاي به گل درنباشد آخر شين
  • حسود جاه ترا آن الم که در همه عمر
    حنين او نکند کم علاجهاي حنين
  • خاتم و خامه تواند هنوز
    در يسار و يمين دولت و دين
  • تخم ذکر جميل کاشته اي
    سالها در زمين دولت و دين
  • ديده در عزم تو قضا پيدا
    هم شک و هم يقين دولت و دين
  • کرده در حزم تو قدر پنهان
    همه غث و سمين دولت و دين
  • روزي خلق تو به يوم الدين
    گشته در ذمت سخاي تو دين
  • ز ارزوي علاجت از دل پاک
    در حنين آمده عظام حنين
  • آفتابش که در اين دعوي رايت بفراشت
    اگر انصاف دهي آيت بخليست مبين
  • از بخيلي نبود آنکه کسي داده خويش
    برکشد از سر آن تا فکند در بر اين
  • اي نظام آفرينش بسته در انصاف تو
    هر زمان از آفرينش بر تو بادا آفرين
  • زر فشاند ز صبح هر روزي
    در خم اين زمردين خرگاه
  • نان فرو زن به خون ديده خويش
    وز در هيچ سفله سرکه مخواه
  • چند مهتاب بر تو پيمايد
    اين و آن در بهاي روي چو ماه
  • در دو دم بنشانده از باران تير
    هر کجا گرد خلافي خاسته
  • در بلاد ملک تو با خاک بيز
    راستي نايد ز خاک آراسته
  • در مجلس روزگارت اين بس
    کز درزه رسيده اي به دسته
  • اف از خور و خواب اگر نبوديم
    در سلک تناسب از تو رسته
  • فلک در پيش عالي درگه تو
    ز حيرتها کم دعوي گرفته
  • بدو ايام بيض و من صايم
    وز خطا در صواب کوشيده
  • ستاره را ز رواء تو کيک درياچه
    زمانه را ز سخاي تو ريگ در موزه
  • ز آب روي سخاي تو روزکي چندست
    که آز را بنبشته است آب در کوزه
  • آن شب که در آن جناب ميمون
    با عيش چنان مع الغرامه