167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • گر ز چشمت خسته اي آمد به تير
    زنده شد چون در مکنون تو يافت
  • تا دل عطار عالم کم گرفت
    رونق از حسن در افزون تو يافت
  • در ميان اين دو ششدر کل خلق
    جمله مردند و اثر زيشان که يافت
  • ذره اي اين درد عالم سوز را
    در زمين و آسمان درمان که يافت
  • آفتاب آسمان غيب را
    در فروغش کفر با ايمان که يافت
  • چون دو عالم نيست جز يک آفتاب
    ذره اي در سايه اي پنهان که يافت
  • اي به بالا برشده چندان که عرش
    ذره اي شد گرد تو هم در نيافت
  • دولت تو هيچ بي دولت نديد
    شادي تو لشکر غم در نيافت
  • زانکه هرگز هفت درياي عظيم
    از سر خود نيم شبنم در نيافت
  • آن چنان جامي که نتوان داد شرح
    آن به جد و جهد خود جم در نيافت
  • آمد و شد صد هزاران پادشاه
    ملک تو جز ابن ادهم در نيافت
  • صد هزاران زن به نامردي بمرد
    اين سخن جز جان مريم در نيافت
  • وي عجب تا مرد ره جهدي نکرد
    آنچنان گنجي معظم در نيافت
  • وانکه او مجروح گشت از عشق تو
    تا ابد بويي ز مرهم در نيافت
  • من چگونه از تو دريابم به حکم
    آنچه از تو هر دو عالم در نيافت
  • چند جويي اي دل برخاسته
    آنچه هرگز خلق يکدم در نيافت
  • تو نيابي اين که بس نامحرمي
    خاصه هرگز هيچ محرم در نيافت
  • نيست غم گر چون سليمان اي فريد
    هر گدا ملکي به خاتم در نيافت
  • هر دل که ز عشق بي نشان رفت
    در پرده نيستي نهان رفت
  • جان که فروشد به عشق زنده جاويد گشت
    دل که بدانست حال ماتم جان در گرفت
  • چون تو برانداختي برقع عزت ز پيش
    جان متحير بماند عقل فغان در گرفت
  • بر سر کوي تو عشق آتش دل برفروخت
    شمع دل عاشقانت جمله از آن در گرفت
  • جرعه اندوه تو تا دل من نوش کرد
    زآتش آه دلم کام و زبان در گرفت
  • راست که عطار داد حسن و جمال تو شرح
    سينه برآورد جوش دل خفقان در گرفت
  • گر نبودي در جهان امکان گفت
    کي توانستي گل معني شکفت
  • پاک رو داند که در اسرار عشق
    بهتر از ما راهبر نتوان گرفت
  • مرغي عجبي که مي نگنجد
    در صحن سپهر پر و بالت
  • اي آفتاب طفلي در سايه جمالت
    شير و شکر مزيده از چشمه زلالت
  • بر باد داده دل را آوازه فراقت
    در خواب کرده جان را افسانه وصالت
  • خورشيد کاسمان را سر رزمه مي گشايد
    يک تار مي نسنجد در رزمه جمالت
  • سيمرغ مطلقي تو بر کوه قاف قربت
    پرورده هر دو گيتي در زير پر و بالت
  • صف قتال مردان صف هاي مژه توست
    صد قلب برشکسته در هر صف قتالت
  • نقد صد دل بايدم در هر زماني
    بر اميد صيد زلف دلستانت
  • گرچه غلطان است در پاي تو زلفت
    هم سري جز زلف نبود يک زمانت
  • گر سخن چون زهر گويي باک نبود
    کان شکر دايم بماند در دهانت
  • در عشق تو زهد چون توان کرد
    چون کس نرسد به يک گناهت
  • آن دم که ز پرده رخ نمايي
    صد فتنه نشسته در پناهت
  • نوباوه جمالت ماه نو است و هر مه
    بنهد کله ز خجلت در دامن قبايت
  • اي پرتو وجودت در عقل بي نهايت
    هستي کاملت را نه ابتدا نه غايت
  • هستي هر دو عالم در هستي تو گمشد
    اي هستي تو کامل باري زهي ولايت
  • غير تو در حقيقت يک ذره مي نبينم
    اي غير تو خيالي کرده ز تو سرايت
  • چندان که سالکانت ره بيش پيش بردند
    ره پيش بيش ديدند بودند در بدايت
  • عطار در دل و جان اسرار دارد از تو
    چون مستمع نيابد پس چون کند روايت
  • بر سر زنگي شب همچو کلاه است ماه
    بر در قفل سحر همچو کليد است صبح
  • صبح دم زد ساقيا هين الصبوح
    خفتگان را در قدح کن قوت روح
  • کشتي عمر ما کنار افتاد
    رخت در آب رفت و کار افتاد
  • دور از رويت آتشم در دل
    زان لب همچو انگبين افتاد
  • تا که خورشيد چهره تو بتافت
    شور در چرخ چارمين افتاد
  • زلف مگشاي و کفر برمفشان
    که خروشي در اهل دين افتاد
  • در ز چشمم طلب که هر اشکي
    به حقيقت دري ثمين افتاد
  • دست شست از وجود هر که دمي
    در غم چون تو نازنين افتاد
  • دل عطار چون نه مرغ تو بود
    ضعف در مخلبش ازين افتاد
  • در آرزوي زلف چو زنجير تو عقلم
    ديوانگي آورد و به يک ره ز ره افتاد
  • چون باد بسي داشت سر زلف تو در سر
    از فرق همه تخت نشينان کله افتاد
  • تا پادشاه جمله خوبان شده اي تو
    بس آتش سوزان که ز تو در سپه افتاد
  • چون بوسه ستانم ز لبت چون مترصد
    با تير و کمان چشم تو در پيشگه افتاد
  • شهباز دلم زان چه سيمين نرهد زانک
    در خانه مات است که اين بار شه افتاد
  • چون نظر بر روي جانان اوفتاد
    آتشي در خرمن جان اوفتاد
  • روي جان ديگر نبيند تا ابد
    هر که او در بند جانان اوفتاد
  • ذره اي خورشيد رويش شد پديد
    ولوله در جن و انسان اوفتاد
  • جان انس از شوق او آتش گرفت
    پس از آنجا در دل جان اوفتاد
  • کرد تاوان بي رخ او آفتاب
    لاجرم در قيد تاوان اوفتاد
  • هر کجا نقش نگاري پاي بست
    تا ابد در دست رضوان اوفتاد
  • وانکه را رنگي و بويي راه زد
    در حجاب سخت خذلان اوفتاد
  • چون وصالش دانه اي بر دام بست
    مرغ دل در دام هجران اوفتاد
  • بي سر و بن ديد عاشق راه او
    بي سر و بن در بيابان اوفتاد
  • جانم که فلک ز دست او بود
    از دست تو تن در امتحان داد
  • امروز چو غمزه ات بدانست
    تاب از سر زلف تو در آن داد
  • دل چو بشناخت که عطار درين راه بسوخت
    از پي پير قدم در پي عطار نهاد
  • عشق تو پرده، صد هزار نهاد
    پرده در پرده بي شمار نهاد
  • پرده بازي چنان عجايب کرد
    که يکي در يکي هزار نهاد
  • دوش آمد خيال تو سحري
    تا مرا در هزار کار نهاد
  • سر من همچو شمع باز بريد
    پس بياورد و در کنار نهاد
  • زين همت در ره سوداي عشق
    بر براق لامکان خواهم نهاد
  • جان چو صبحي بر جهان خواهم فشاند
    سر چو شمعي در ميان خواهم نهاد
  • سود ممکن نيست در بازار عشق
    پس اساسي بر زيان خواهم نهاد
  • زهر خواهد شد ز عيش تلخ من
    صد شکر گر در دهان خواهم نهاد
  • دست چون مي نرسدم در زلف دوست
    سر به زير پاي از آن خواهم نهاد
  • دلم در عشق تو جان برنتابد
    که دل جز عشق جانان برنتابد
  • دلم در درد تو درمان نجويد
    که درد عشق درمان برنتابد
  • مرا در عشق تو چندان حساب است
    که روز حشر ديوان برنتابد
  • چو پروانه دلم در وصل خود سوز
    که اين دل دود هجران برنتابد
  • گرچه جهان را بسي کس است شکيبا
    هيچ کسي از تو در جهان نشکيبد
  • وگر در عشق او از جان برآيم
    هزاران جان به ايثارم فرستد
  • چو در ديرم دمي حاضر نبيند
    ز مسجد سوي خمارم فرستد
  • چو دام زرق بيند در برم دلق
    بسوزد دلق و زنارم فرستد
  • چو در خدمت چنان گردم که بايد
    به خلوت پيش عطارم فرستد
  • پا بر سر درويشان از کبر منه يارا
    در طشت فنا روزي بي تيغ سرت افتد
  • بيچاره من مسکين در دست تو چون مومم
    بيچاره تو گر روزي مردي به سرت افتد
  • گر پرده ز خورشيد جمال تو برافتد
    گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد
  • گر گلشکري اين دل بيمار کند راست
    آتش ز لب و روي تو در گلشکر افتد
  • در طلسمات عجب موي شکاف
    زلف زير و زبرت مي افتد
  • در جگردوزي و جان سوزي سخت
    چشم پر شور و شرت مي افتد
  • در غمت بسته کمر بر هيچي
    دل من چون کمرت مي افتد
  • شکرت بي خطري ني و دلم
    به خطا در خطرت مي افتد
  • چون پنجه هاي شيران عشق تو خرد بشکست
    در پيش زور عشقت تر دامني چه سنجد
  • جان هاي پاک بازان خون شد درين بيابان
    يک مشت ارزن آخر در خرمني چه سنجد
  • نه کفرم ماند در عشقت نه ايمان
    که اينجا کفر و ايمان درنگنجد
  • چنان عشق تو در دل معتکف شد
    که گر مويي شود جان درنگنجد
  • برو مجمر بسوز ار عود خواهي
    که عود عشق در مجمر نگنجد