نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
ورنه فراش سراي مکرمت را نصب کن
تا دو دانگي
در
وجوه يک مني روغن کند
از نشاط اينکه اين تشريف خدمتگار اوست
در
زمان دراعه کحلي ز سر بيرون کند
گرنه اين بودي روا بودي که
در
تشريف تو
آنکه روز عالمي ذکري همي ميمون کند
پاي باست زين اگر بر خنگ ايام افکند
فتنه نتواند که
در
ظلمش ستمکاري کند
موزه اي کز افسري بيش است
در
پايش کنم
حاش لله بنده هرگز اين سبکساري کند
در
احسان بگو که بگشايد
بوالحسن را چو تخته بند کنند
ما
در
آنيم تا قضا و قدر
زهر آن فتنه باز قند کنند
اي خداوندي که از روي تفاخر بنده وار
نعل اسبت اختران
در
گوش نه گردون کنند
زر نابم ده ازپي کابينش
زانچه از شيشه
در
پياله کنند
به نماز
در
تو بگرايند
آن کسان کز نياز ناله کنند
در
وثاق من آمدند امروز
تا بلا را به من حواله کنند
دفع ايشان نمي توانم کرد
جز به چيزي که
در
پياله کنند
از چپ و راست خلق مي رانند
که کسي چند پاره
در
راهند
به خشک ريش گري
در
هري نديدستي
ز هجو روي سياهي که نوبتي بيند
در
آن دو لفظ سخن چاردست و پاي شتر
چنان نشنيد کان شيوه عقل بگزيند
مکن به عذر و تلطف دل مرا درياب
که چوب خيمه
در
آن نيز نيک بنشيند
داد بنده نمي دهد
در
تو
حبذا گر دهد وگر ندهد
خاک
در
گاه تو نه آن سرمه است
که به چشم هنر بصر ندهد
دست
در
دامن جاه تو زند هرکه ورا
دامن دولتش از دست فلک چاک بود
چه خير باشد
در
خيل و لشکري که درو
نجيب مشرف و عارض فريد لنگ بود
اي شاه ز نقدها که باشد
در
کيسه صبح و شام موجود
آنگه چه زند چو دست نبود
در
دامن جست و جوي معبود
تا که افلاک را
در
اين حرکت
نيست کون و فساد کس مقصود
زلعل نگين تو درحکم مطلق
همي لرزه
در
چرخ پيروزه آيد
اگر آز من نعمت تو بداند
در
ايام تو نوبت روزه آيد
کمترين بندگانت انوري بر
در
به پايست
چون حوادث باز گردد يا چو اقبال اندر آيد
مدتي بنده نيابد خبري زان انعام
هم
در
آن بي خبري عمر همي فرسايد
خواجه گويد که فلانست برو زو بطلب
بنده دم
در
کشد و هيچ بدان نفزايد
تو ز من فارغ و دلم شب و روز
چشم بر
در
ترا همي پايد
در
عمرم فلک به دست اجل
مي بترسم که گل براندايد
هرکه را
در
دل از هواي تو مهر
با دلش چرخ راز بگشايد
باز
در
جزر مي کند تاثير
تا چو آب و گلشن بيالايد
تا گرش
در
حساب کون و فساد
کز شش و هفت جام دربايد
پندم نپذيرفتي و خوکي شدي آخر
وامروز
در
اين شهر کسي خوک نگايد
مي گفت کجاست باد فضلي
کم زين سر خاک
در
ربايد
بدان خداي که
در
کارگاه صنعت کرد
رخ سياه مه از نور آفتاب سفيد
که
در
مفارقت بازگاه چون فلکت
مرا ز سايه به خورشيد عمر نيست اميد
خاک مسکين زبيم سيلي او
مضطرب گشت و جرم
در
دزديد
بازار يکي مزرعه تخم فسادست
زان تخم
در
آن خاک چه پاشي که چه رويد
قولي نبود راست تر از قول شهادت
زان
در
همه بازار يکي راست نگويد
مرکب ميمون ادام الله توفيقه که هست
يادگار نوح پيغمبر که
در
کشتي کشيد
شهسوار سر اسري
در
شبي هفت آسمان
بر براق تيز تک ره چون بپيمود و بريد
گفتمش اسبا قديما خرنه اي آخر بگوي
تا مبارک مقدمت
در
دور عالم کي رسيد
اي برقد تو راست قباي سخا و جود
حرفيست
در
لباس مرا با تو گوش دار
در
تن مراست کهنه قبايي که پاره اش
دارد ز بخيه کاري ادريس يادگار
چو حلقه
در
کعبه بگيرم از سر صدق
براي دولت و عمرش دعا کنم بسيار
ور يک دو سه روز کرد تقصير
در
خدمت تو عبث مپندار
خداوندا تو آني کافرينش
به کلي هست چون دريا و تو
در
قاضي از من نصيحتي بشنو
نه مطول به از طويله
در
باده خوردن به ساتکيني
در
از هنر نيست بلکه هست خطر
صفحه قبل
1
...
823
824
825
826
827
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن