167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • دل من صاف دين در راه او باخت
    که اين دل مست دردي مغانه است
  • دل بيمار را در عشق آن بت
    شفا از نعره هاي عاشقانه است
  • به بوي دانه مرغت مانده در دام
    چه مرغي آنکه عرشش آشيانه است
  • بدو گفتند چون در دام ماندي
    بخور دانه که غم خوردن فسانه است
  • نگاهي مي کند در آينه يار
    که او خود عاشق خود جاودانه است
  • در بن اين دير درس عشق که گويد
    آنکه ز کونين بي نشان و نشانه است
  • عشق که اندر خزانه دو جهان نيست
    در بن صندوق سينه کنج خزانه است
  • تا که زبانم به نطق عشق درآمد
    در دل عطار صد هزار زبانه است
  • کور مادرزاد آيد کل خلق
    در بر آن حسن جاويدان که هست
  • از شفق در خون بسي گشت و نيافت
    چون تو خورشيدي درين دوران که هست
  • آفتاب از شرم رويت هر شبي
    در سياهي شد چنين پنهان که هست
  • ني چه مي گويم فلک گويي است بس
    در خم آن زلف چو چوگان که هست
  • وي عجب در جنب عشق عاشقانت
    شبنمي است اين جمله باران که هست
  • مگر افتاد پير ما بر آن قوم
    مرقع چاک زد زنار در بست
  • سياهيي که در هر دو جهان بود
    فرود آمد به جان او و بنشست
  • نقاب جان او شد آن سياهي
    سياهي آمد و در کفر پيوست
  • چو آب خضر در تاريکي افتاد
    کنون هم او ز خلق و خلق ازو رست
  • از ناز برکشيده کله گوشه بلي
    در گوش کرده حلقه معشوقه الست
  • برخاستند از سر اسرار هر دو کون
    چون شاه عشق در دل ايشان فرو نشست
  • در قعر بحر نور فرو خورده غوطها
    وز شوق ذوق ملک عدم نيستي به هست
  • چون تويي محرم مرا در هر دو کون
    خلق عالم جمله نامحرم به است
  • رنگ بسيار است در عالم وليک
    بر رکوي عيسي مريم به است
  • هر که را در هر دو عالم قبله اي است
    گرچه نيست آگاه آنکس سوي اوست
  • هم زمين از راه او گردي است بس
    هر فلک سرگشته اي در کوي اوست
  • تا که بويي يافت عطار از درش
    دل نمي داند که در پهلوي اوست
  • پر زنان در پيش شمع روي تو
    جان ناپرواي من پروانه اي است
  • بر سر موي است جان کز ديرگاه
    يک سر موي توام در شانه اي است
  • مرغ آدم دانه وصل تو جست
    لاجرم در بند دام از دانه اي است
  • گر مرا در عشق خود فاني کني
    باقيت بر جان من شکرانه اي است
  • بيدقي عطار در عشق تو راند
    گر به فرزيني رسد فرزانه اي است
  • چون کار جهان فناي محض است
    چندين تک و پوي در جهان چيست
  • جان در تو ز خويشتن فنا شد
    زان بي خبر است جان که جان چيست
  • هر دم گرهي عظيم افتد
    در پرده گره گشاي من کيست
  • در عشق قرار بي قراري است
    بدنامي عشق نام داري است
  • شاهي که همه جهانش ملک است
    در دشت ز بهر يک شکاري است
  • آن را که گرفت عشق تو نيست
    در معرض صد گرفتکاري است
  • سر مويي نمي داني ازين سر
    تو را گر در سر مويي رضا نيست
  • خيال کژ مبر اينجا و بشناس
    که هر کو در خدا گم شد خدا نيست
  • چو تو در وي فنا گردي به کلي
    تو را دايم وراي اين بقا نيست
  • چون نماني تو، تو ماني جمله و اين فهم را
    در خيال آفرينش هيچ استظهار نيست
  • هر که درين درد گرفتار نيست
    يک نفسش در دو جهان کار نيست
  • پرده اين راز که در قمر جان است
    جز قدح دردي خمار نيست
  • کعبه جانان اگرت آرزوست
    در گذر از خود ره بسيار نيست
  • پرده پندار بسوز و بدانک
    در دو جهانت به ازين کار نيست
  • تا بگريم در فراقت زار زار
    عالمي خون جگر بايست نيست
  • چون بدادم دل به تو بر يک نظر
    در منت به زين نظر بايست نيست
  • در زير خاک چون دگران ناپديد شو
    اين است چاره تو چو جانان پديد نيست
  • جان ناپديد آمد و در آرزوي جان
    از بس که سوخت اين دل حيران پديد نيست
  • در جشن مي عشق که خون جگرم ريخت
    نقل من دلسوخته جز خون جگر نيست
  • جانا اگرم در سر کار تو رود جان
    از دادن صد جان دگرم بيم خطر نيست
  • در گلبن آفرينش امروز
    از روي تو گل شکفته تر نيست
  • کفر است قلاوز ره عشق
    در عشق تو کفر مختصر نيست
  • در ره عشاق نام و ننگ نيست
    عاشقان را آشتي و جنگ نيست
  • پيک راه عاشقان دوست را
    در زمين و آسمان فرسنگ نيست
  • ساقيا خون جگر در جام ريز
    تا شود پر خون دلي کز سنگ نيست
  • راست نايد نام و ننگ و عاشقي
    درد در ده جاي نام و ننگ نيست
  • در فراق تو تشنه مي ميرم
    کز لبت قطره اي زلالم نيست
  • هر که در عشق ذره ذره نشد
    پيش خورشيد پاي کوبان نيست
  • سر درين راه باز و پا در نه
    زانکه ره را اميد پايان نيست
  • اي دل سوخته در درد بسوز
    زانکه جز درد تو درمان تو نيست
  • عاشقان چون حلقه بر در مانده اند
    زانکه نزديک تو کس را راه نيست
  • زاد راه مرد عاشق نيستي است
    نيست شو در راه آن دلخواه نيست
  • در بن اين دير اگر هست ميت آرزو
    درد خور اينجا که دير موضع نظاره نيست
  • عشق وقف است بر دل پر درد
    وقف در شرع ما بهايي نيست
  • نه چرخ کلاه فرق عشق است
    پس در خور آن کلاه روي است
  • تا اين رويش نگردد آن روي
    او را همه در گناه روي است
  • هر ذره که هست در دو عالم
    او را سوي پيشگاه روي است
  • تو مرد نازکي آگه نه کاينجا
    هزارن مرد را زه در گلوي است
  • نبيني روي او يک ذره هرگز
    تو را يک ذره گر در خلق روي است
  • دلا، کي آيد او در جست و جويت
    که او دايم وراي جست و جوي است
  • گرت او در کشد کاري بود اين
    که گر کار تو کار شست و شوي است
  • کور است کسي که هر زماني
    در ديد تو ديده دگر داشت
  • مرغي بپريد در هوايت
    کز شوق تو صد هزار پر داشت
  • در شوق رخ تو بيشتر سوخت
    هر کو به تو قرب بيشتر داشت
  • در عشق رخ تو يک سر موي
    ننهاد قدم کسي که سر داشت
  • بس مرده که زنده کرد در حال
    بادي که به کوي تو گذر داشت
  • خوارم کردي چنان که عشقت
    بر خاک درم چو خاک در داشت
  • در پيش لبت ز شرم بگداخت
    هر شيريني که آن شکر داشت
  • در جنب لب تو آب حيوان
    هر شيوه که داشت مختصر داشت
  • بر گرد ميان تو کمر گشت
    آن حرف که در ميان کمر داشت
  • چون روي تو زير پرده زلف
    چه صد که هزار پرده در داشت
  • در هر بن موي بي رخ تو
    عطار هزار نوحه گر داشت
  • خازن خلد هشت خلد بگشت
    در خور جام تو شراب نداشت
  • پايم ز دست واقعه در قير غم گرفت
    کارم ز جور حادثه از دست درگذشت
  • در عشق تو عقل سرنگون گشت
    جان نيز خلاصه جنون گشت
  • آن مرغ که بود زيرکش نام
    در دام بلاي تو زبون گشت
  • تا دور شدم من از در تو
    از ناله دلم چو ارغنون گشت
  • اي دلم مست چشمه نوشت
    در خطم از خط سيه پوشت
  • ياد کن از کسي که در همه عمر
    نکند لحظه اي فراموشت
  • تا دل من راه جانان بازيافت
    گوهري در پرده جان بازيافت
  • دل که ره مي جست در وادي عشق
    خويش را گم کرد ره زان بازيافت
  • آنچه خلق از دامن آفاق جست
    او نهان سر در گريبان بازيافت
  • چون صبا چاک کرد دامن گل
    نافه مشک در گريبان يافت
  • مي خور و شاد زي که خوشتر ازين
    يک نفس در دو کون نتوان يافت
  • مي به عطار ده به سرخي لعل
    که زمي جان چو در درخشان يافت
  • تا دل ز کمال تو نشان يافت
    جان عشق تو در ميان جان يافت
  • جان بود نگين عشق و مهرت
    چون نقش نگين در آن ميان يافت
  • فرياد و خروش عاشقانت
    در کون و مکان نمي توان يافت
  • هرچيز که جان ما همي جست
    چون در تو نگاه کرد آن يافت
  • هر مقصودي که عقل را بود
    در شعله روي تو عيان يافت