167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • تو آن کريمي کز التفات خاطر تو
    نياز تا به ابد در نعيم و ناز افتد
  • خرد سزاي تو نا معنييي به دست آرد
    هزار سال در انديشه دراز افتد
  • به بيست بيت مديح تو در کرم بيني
    چنان فتد که به اصلاح آن نياز افتد
  • وانجا که فتد مال تو در معرض قسمت
    دنبک زند و حق طمعها بگزارد
  • آنکه در حل مشکلات امور
    کلک او صد گره گشاي آرد
  • در اين که هستي مردانه وار پاي افشار
    که بر سر تو فلک موي هم نيازارد
  • در فرج به همه حال زود بگشايد
    چو مرد حادثه بر صبر پاي بفشارد
  • به خواب ديد که در پيش تخت شعري خواند
    وزان قصيده همين قطعه ياد مي آرد
  • اي جهاني پر از مکارم تو
    انوري در جهان ترا دارد
  • سپهداري که در قهر بدانديشان شه طوطي
    سپاهش را ظفر منهي و از نصرت يزک دارد
  • عقل آغاز کار کم نکند
    نه در اين ماجرا کم است از کرد
  • جز تو کرا در صف عرض جهان
    عارض تقدير جهاني شمرد
  • در شکم خاک کسي نيست کو
    پشت زمين چون تو به واجب سپرد
  • به خدايي که کوه و دريا را
    خازن در و لعل رخشان کرد
  • خدمت خاک درگهش همه عمر
    جان من بنده در همه دل کرد
  • آنکه او دست و دلت را سبب روزي کرد
    درگهت را در پيروزي و بهروزي کرد
  • در جهان با مردماني که چون بايد گذاشت
    آن قدر عمري که يابد مردم آزاد مرد
  • پي نبري خاصه در اين حادثه
    تانشوي بر سر پي همچو کرد
  • پارسا در خانه تو نان تست
    زانکه نانت را نه زن بيند نه مرد
  • در جهان بوي عافيت نگذاشت
    چند از اين رنگ فتنه آميزد
  • هر کجا در دل زمين موشي است
    سرنگون سار بر فلک ميزد
  • کاف کن در مشيتش چو بگشت
    صنع بي رنگ هر دو عالم زد
  • غلام توام چون غلامت نباشد
    هر آنکس که در نام نام تو باشد
  • چنين صد حوادث تو دانم که داني
    که در عهده يک پيام تو باشد
  • غزل مي گويم و در وي نگيرد
    دو بيتي نيز کمتر مي نيوشد
  • گيرم که سنت صله برخاست از جهان
    آخر در زکوة چرا نيز بسته شد
  • در بهار خدمتت شاخ وفاقي کي شکفت
    کز صباي اصطناعت جفت برگ و بر نشد
  • اوحدالدين که در سؤال و جواب
    بدهد داد علم و بستاند
  • باده فرمود و شعر خواست ازو
    واندر آن سحر کرد و در افشاند
  • بمان در نعمت و شادي همه عمر
    که آن نعمت بدين نعمت بماند
  • طلعت فضل و چهره دانش
    از ضمير تو در نقاب نماند
  • بي تو ما را به حق نعمت تو
    در دل و چشم صبر و خواب نماند
  • تا من از تو جدا شدم به خطا
    در دلم فکرت صواب نماند
  • خرد چو مورچه در تشت حيرتست ازآنک
    مدبران را تدبير تشت و خايه نماند
  • کدام طفل تمني کنون رسد به بلوغ
    چو در سواد و بياض زمانه دايه نماند
  • در جهان اين دو نعمت است بزرگ
    داند آن کس که نيک و بد داند
  • وانکه در عرضگاه کون و فساد
    چرخ را نيست هيچ خويشاوند
  • گر گشايد زمانه ور بندد
    دل بجز در خداي هيچ مبند
  • تو که در حفظ ايزدي چه کني
    حرز و تعويذ اهل جند و خجند
  • از که کرد آتش حوادث دور
    در سراي سپنج دود سپند
  • ممسکي جست مر مرا در بلخ
    که همه شهر اندر آن بندند
  • هرکه هستند در نشيمن خاک
    همه بر بوي جود تو هستند
  • به اميدي تمام بعد الله
    هر سه همت در آن کرم بستند
  • طاعت آموز انس و جان در تست
    کش همه سر بر آستان دارند
  • همه در مهر خازنت بادا
    هرچ اضافت به بحر و کان دارند
  • دوستي در سمر کتابي داشت
    يک دو صفحه به پيش من برخواند
  • که فلان شخص در فلان تاريخ
    به يکي بيت بدره اي بفشاند
  • پنج قالاشيم در بيغوله اي
    با حريفي کو رباب خوش زند
  • بي شرابي آتش اندر ما زدست
    کيست کو آتش در اين آتش زند
  • دست قهرش مگر ز وعد و وعيد
    جوز در مغز معصيت شکند