167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان عطار

  • مرا در عشق او کاري فتادست
    که هر مويي به تيماري فتادست
  • اگر گويم که مي داند که در عشق
    چگونه مشکلم کاري فتادست
  • از آن دل دست بايد شست دايم
    که در دست چو تو ياري فتادست
  • کجا يابد گل وصل تو عطار
    که هر دم در رهش خاري فتادست
  • کجا مردي است در عالم که او را
    نظر بر کار و بارم اوفتادست
  • در ده مي کهنه اي مسلمان
    کين کافر کهنه توبه بشکست
  • سر به بازار قلندر در نهم
    پس به يک ساعت ببازم هرچه هست
  • پس چو عطار از جهت بيرون شويم
    بي جهت در رقص آييم از الست
  • وگر در عشق از عشقت خبر نيست
    تو را اين عشق عشقي سودمند است
  • خرابي ديده اي در هيچ گلخن
    که خود را از خرابات اوفگند است
  • عدو جان خويش و خصم تن گشت
    در اول گام هرک اين ره سپردست
  • ز سنداني که بر سر مي زنندش
    قدم در عشق محکم تر فشردست
  • ما بر در تو چو خاک بوديم
    نه آب و نه گل هوا نبودست
  • وگر سيري ز جان در باز جان را
    که يک جان را عوض آنجا هزار است
  • وگر در يک قدم صد جان دهندت
    نثارش کن که جان ها بي شمار است
  • درآمد دوش در دل عشق جانان
    خطابم کرد کامشب روز بار است
  • چو شد فاني دلت در راه معشوق
    قرار عشق جانان بي قرار است
  • تو را اول قدم در وادي عشق
    به زارش کشتن است آنگاه دار است
  • وزان پس سوختن تا هم بويني
    که نور عاشقان در مغز نار است
  • کسي کو در وجود خويش ماندست
    مده پندش که بندش استوار است
  • آتش عشق تو در جان خوشتر است
    جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است
  • مي نسازي تا نمي سوزي مرا
    سوختن در عشق تو زان خوشتر است
  • چون وصالت هيچکس را روي نيست
    روي در ديوار هجران خوشتر است
  • خشک سال وصل تو بينم مدام
    لاجرم در ديده طوفان خوشتر است
  • همچو شمعي در فراقت هر شبي
    تا سحر عطار گريان خوشتر است
  • عارضت کازرده گردد از نظر
    هر زماني در نظر نيکوتر است
  • چون کسي را بر ميانت دست نيست
    دست با تو در کمر نيکوتر است
  • به دهان و به ميانت ماند
    چشم سوزن که به دو رشته در است
  • کي کند عاشق نگاهي در جهان
    زانکه عاشق را جهاني ديگر است
  • در نيابد کس زبان عاشقان
    زانکه عاشق را زباني ديگر است
  • نيست عاشق را به يک موضع قرار
    هر زماني در مکاني ديگر است
  • جوهر عطار در سوداي عشق
    گويي از بحري و کاني ديگر است
  • تا که در درياي دل عطار کلي غرق شد
    گوييا تيغ زبانش ابر باران گوهر است
  • داني تو که سر کافري چيست
    آن دم که همي نه در حضور است
  • در آن صحرا نهاده تخت معشوق
    به گرد تخت دايم جشن و سور است
  • سراينده همه مرغان به صد لحن
    که در هر لحن صد سور و سرور است
  • خطا گفتم مگر مشک ختاست او
    که در پيرامن بدر منير است
  • جهان جان سزاي وصل او هست
    که او در جنب وصل او حقير است
  • فريد يک دلت را يک شکر ده
    که در صاحب نصابي او حقير است
  • صد هزاران هزار قرن گذشت
    ليک در اصل جمله يک سوز است
  • روي چون روز در نقاب مپوش
    زلف شبرنگ تو نقاب بس است
  • گر همه عمر اين خطا کردم
    در همه عمرم اين صواب بس است
  • تاب در زلف دلستان چه دهي
    دل من بي تو جاي تاب بس است
  • گر ز ماهي طلب کني سي روز
    از توام سي در خوشاب بس است
  • وشاقي اعجمي با دشنه در دست
    به خون آلوده دست و زلف چون شست
  • چو کرد اين کار ناپيدا شد از چشم
    چون آتش پاره اي آن پير در جست
  • ببريد و نشان و نام از او رفت
    ندانم تا کجا شد در که پيوست
  • دلي پر خون درين هيبت بماندست
    فلک پشتي دو تا در سوک بنشست
  • دريغا جان پر اسرار عطار
    که شد در پاي اين سرگشتگي پست
  • نعره برآورد و به ميخانه شد
    خرقه به خم در زد و زنار بست
  • عالمي بر منظر معمور بود
    او چرا در خانه ويران نشست
  • هيچ يوسف ديده اي کز تخت و تاج
    چون دلش بگرفت در زندان نشست
  • از سر جان چون تو برخيزي تمام
    من کنم آن ساعتت در جان نشست
  • خويشتن را خويشتن آن وقت ديد
    کو چو گويي در خم چوگان نشست
  • دايما در نيستي سرگشته بود
    زان چنين عطار زان حيران نشست
  • گر زبانم گنگ شد در وصف تو
    اشک خون آلود من گويا خوش است
  • چون تو خونين مي کني دل در برم
    گرچه دل مي سوزدم اما خوش است
  • بحر صفت شد به نطق خاطر عطار ازو
    در صفت حسن او بحر درافشان خوش است
  • در دلم تا برق عشق او بجست
    رونق بازار زهد من شکست
  • گر سر هستي ما داري تمام
    در ره ما نيست گردان هرچه هست
  • هر که او در هستي ما نيست شد
    دايم از ننگ وجود خويش رست
  • مي نداني کز چه ماندي در حجاب
    پرده هستي تو ره بر تو بست
  • بر اميد اين گهر در بحر عشق
    غرقه شد وان گوهرش نامد به دست
  • منزل اندر هر دو عالم کي کند
    هر که را در کوي عشقت منزل است
  • معطلي مطلق تويي در ملک عشق
    هر دو عالم دست هاي سايل است
  • تا در تو خيال خاص و عام است
    از عشق نفس زدن حرام است
  • تا تو به وجود مانده اي باز
    در گردن تو هزار دام است
  • گر تو سر هيچ هيچ داري
    در هر گامت هزار کام است
  • غم بسي دارم چه جاي صد غم است
    زانکه هر موييم در صد ماتم است
  • عالمي در دست بر جانم ولي
    چون ازوست اين درد جانم خرم است
  • گر فريد اين جايگه با خويش نيست
    آن دمش در پرده جان همدم است
  • قطره را در بحر ريزي بحر از آن
    نه نشان نعل و نه نقش سم است
  • گم شود در ذره اي اندوه عشق
    گر ز مشرق تا به مغرب جم جم است
  • هيزم عطار عود است از سخن
    وز عمل در بند چوبي هيزم است
  • در راه تو هرکس به گماني قدمي زد
    وين شيوه کماني نه به بازوي گمان است
  • چه سود که نقاش کشد صورت سيمرغ
    چون در نفس باز پس انگشت گزان است
  • هر شور وشري که در جهان است
    زان غمزه مست دلستان است
  • در عشق فنا و محو و مستي
    سرمايه عمر جاودان است
  • در عشق چو يار بي نشان شو
    کان يار لطيف بي نشان است
  • در جام جهان نماي ما ريز
    آن باده که کيمياي جان است
  • در عشق درد خود را هرگز کران نبيني
    زيرا که عشق جانان درياي بي کران است
  • ليکن چو باهش آيد در خود کند نگاهي
    حالي خجل بماند داند که نه چنان است
  • چون ابروي توست چون کماني
    چندين ز هم از چه در زبان است
  • گفتي که دلت بسوز در عشق
    يعني که سپند عاشقان است
  • از دست تو دل چگونه سوزم
    چون پاي غم تو در ميان است
  • يک ذره غم تو خوشتر آيد
    از هر شادي که در جهان است
  • آن درد که در دل من از توست
    هر وصف که گويمش نه آن است
  • در روي من شکسته دل خند
    گر موجب خنده زعفران است
  • يارب چه کسي که در دو عالم
    کس قيمت عشق تو ندانست
  • ز پيدايي هويدا در هويداست
    ز پنهاني نهان اندر نهان است
  • اگر داري سر اين پاي در نه
    به ترک جان بگو چه جاي جان است
  • برو عطار و ترک اين سخن گير
    که اين را مستمع در لامکان است
  • حال من خود در نمي آيد به نطق
    شرح حالم اشک خونين من است
  • من چرا گرد جهان گردم چو دوست
    در ميان جان شيرين من است
  • در عالم عشق کار عطار
    از شيوه فخر و عار بيرون است
  • چون مدتي برآيد سايه نماند اصلا
    کز دور جايگاهي خورشيد در کمين است
  • شير در کار عشق مسکين است
    عشق را بين که با چه تمکين است
  • من چو فرهاد در غمش زارم
    کو به حسن و جمال شيرين است
  • صفتش در زمانه ممتاز است
    ديدنش روح را جهان بين است
  • بت ترساي من مست شبانه است
    چه شور است اين کزان بت در زمانه است