نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
عشاقنامه عبيد زاکاني
من اندر کنج باغي باده
در
سر
گرفته ساغري بر ياد دلبر
خيالي
در
دلم ماوا گرفته
وز آن سودا دلم صحرا گرفته
سر اندر پيش چون مستان فکنده
چو بلبل ناله
در
بستان فکنده
در
اين انديشه شب را روز کردم
فراوان ناله دلسوز کردم
ز مشرق بر شفق زر مي فشاندند
به صنعت لعل
در
زر مي نشاندند
در
آن ساعت سخن نوعي دگر شد
دعاي صبحگاهم کارگر شد
ز همت دانه اي
در
دام کردي
بدين افسون پري را رام کردي
زبان چون
در
پيام يار بگشود
دلم خرم شد و جانم بياسود
قدح از دست
در
بستان فکندم
کلاه از عيش بر ايوان فکندم
هيون کوه را
در
سايه بستند
ز گوهر بر فلک پيرايه بستند
فرو شد شاه خاور
در
سياهي
برآمد ماه بر اورنگ شاهي
در
آن گلشن که ماوا جاي من بود
بدان صورت که رسم و راي من بود
نشستم گوش بر
در
ديده بر راه
بيمن دولت بيدار ناگاه
مبارک ساعتي فرخنده روزي
که باز آيد ز
در
مجلس فروزي
چو زد خورشيد رويش
در
سرا تيغ
برون آمد گل از غنچه مه از ميغ
ز زيبائي گلش
در
پاي ميمرد
صنوبر پيش قدش سجده ميبرد
صبا زلفش پريشان کرده
در
راه
گلاب انگيز گشته گوشه ماه
ز عزت بر سر و چشمش نشاندم
زرش بر سر، سرش
در
پا فشاندم
نشسته او و من استاده خاموش
در
او بکشاده چشم و رفته از هوش
چو چشم فتنه جويان رفته
در
خواب
مسلط گشته بر آفاق مهتاب
چو خلخال زرش
در
پا فتادم
به عزت بوسه بر پايش نهادم
وز آن عجز غلام و دايه بردن
حمايت بر
در
همسايه بردن
مرا چون آنچنان بي خويشتن ديد
به چشم مرحمت
در
حال من ديد
چو گل پيش خودش ميديد
در
خود
به صد افسوس ميخنديد بر خود
چو گبران لاله
در
آتش فشاني
مقرر بر عنادل زنده خواني
به آواز بلند از شاخ شمشاد
سحرگاه اين ندا
در
باغ دردار
بياور ساقيا مي
در
ده امروز
که بختم فرخ است و روز پيروز
در
اين ده روز عمر سست بنياد
مياور تا توان جز خرمي ياد
به دل گفتم که اي مدهوش بيمار
غمش را
در
ميان جان نگهدار
سعادت يار و بختم همنشين بود
زمان
در
حکم و اقبالم قرين بود
رها کن عقل و رو ديوانه ميگرد
چو مستان بر
در
ميخانه ميگرد
مزن چون نار
در
خون جگر جوش
بهي خواهي چو به پشمينه ميپوش
برو چشم هوس را ميل درکش
پس آنگه خرقه را
در
نيل درکش
طمع گستاخ شد بانگي بر او زن
هوس را نيز سنگي
در
سبو زن
اگر روحت ز آلايش سليم است
رسيدن
در
صراط المستقيم است
وگر
در
چاه نفس افتي به خواري
تو معذوري که بينائي نداري
در
اين منزل که هم راهست و هم چاه
علايق هر يکي غولي است بگريز
از اين بيغوله غولان چه خواهي
نه جغدي خانه
در
ويران چه خواهي
نشايد خفت فارغ
در
شکر خواب
فتاده کشتي از ساحل به گرداب
در
او درمان فروشان درد خواهند
تني باريک و روئي زرد خواهند
اگر خوش عيشي و گر مستمندي
در
اين ده روزه کاينجا پاي بندي
تردد
در
ميان خلق کم کن
چو مردان روي بر ديوار غم کن
غنيمت مرد را بي آب و رنگي است
خوشي
در
عالم بي نام و ننگي است
در
اين صحراي بي پايان چه پوئي
غنيمت زين ره ويران چه جوئي
از اين منزل که ما
در
پيش داريم
دلي خسته رواني ريش داريم
در
اين ويرانه گر صد گنج داري
وزين کاشانه گر صد رنج داري
» روند اين همرهان چالاک با تو
نيايد هيچکس
در
خاک با تو »
در
اين بستان گل و نرگس که بوئي
همان سرو و همان سنبل که جوئي
از اين منزل هرآنکو بر نشيند
کسش ديگر
در
اين منزل نبيند
يکي از مؤبدي پرسيد
در
راز
ز جور چرخ و از انجام و آغاز
اگر چه سست مهري زود سير است
چنين
در
دور تا ديده است دير است
در
اين پرده خرد را نيست راهي
ندارد دانش آنجا دستگاهي
طلسمي اين چنين از دور ديدن
کجا شايد
در
احکامش رسيدن
نيازي عشق و دل
در
کس نبندي
دگر چون ابلهان بر خود نخندي
من اندر عيش و بختم
در
کمين بود
چه شايد کرد چون طالع چنين بود
در
اين معني بسي تقرير کردند
به آخر دست اين تدبير کردند
ز هر نوعي بسي
در
رفع کوشيد
غريمش هر سخن کو گفت نشنيد
به پشت بادپائي بر نشاندش
ز آب ديده
در
آذر نشاندش
چو اين ناخوش خبر
در
گوشم آمد
به صد زاري دل اندر جوشم آمد
دلم را نوبت شادي سرآمد
غمش نوبت زنان از
در
درآمد
تم
در
غصه هجران بفرسود
دلم خون گشت و از ديده بپالود
که
در
دل آتش سودا ميفروز
ز حسن دلفروزان ديده بر دوز
شبي چون شام
در
فرياد و زاري
به صبح آوردم اندر نوحه کاري
ز مژگان اشک خونين بر زمين ريخت
ز روي مهرباني
در
من آويخت
به من ميگفت کاي خو کرده با من
بسي
در
وصل جان پرورده با من
تو آن
در
عشق رويم داستاني
تو آن بگزيده يار مهرباني
کنون چون بي مراد از حس تقدير
فتادي
در
چنين هجران دلگير
تصور شد دلم را کاين وصال است
چه دانستم که
در
خوابم خيال است
درآمد صالح شوريده
در
کار
شدم از سؤ بخت خفته بيدار
به آزرم از جمالش پرده بردار
بنه
در
پيش او بر خاک رخسار
ز سوداي غمت ديوانه گشتم
به عشقت
در
جهان افسانه گشتم
به وصلت سال و مه
در
کامراني
همي کردم به عشرت زندگاني
چنان
در
وصل تو خو کرده بودم
چنان مهرت به جان پرورده بودم
تو آنجا خرم و شادان نشسته
من اينجا
در
غم از جان دست شسته
کجات آن هر زمان از دلنوازي
کجات آن
در
وفا گردن فرازي
بمردم ياد کن وز غم بينديش
مرا مپسند
در
هجران از اين بيش
به آب ديده من
در
فراقت
به آه و ناله من ز اشتياقت
چنان کن اي برخ خورشيد خاور
که تا
در
زندگي يکبار ديگر
سعادت باز بر من رو نمايد
در
اقبال بر من برگشايد
که بر جان من مسکين ببخشاي
در
رحمت بر اين بيچاره بگشاي
مرا زين بيشتر
در
هجر مپسند
به فضل خود برآور پايم از بند
چو من کس را مکن
در
عشق بيمار
به حق احمد معصوم مختار
به بهتر طالع و فرخنده تر فال
دوم روز رجب
در
نون الف ذال
کسي را پاي دل
در
گل مبادا
چنين کار کسي مشکل بادا
موش و گربه عبيد زاکاني
گربه
در
پيش من چو سگ باشد
که شود روبرو بميدانا
يا بيا پاي تخت
در
خدمت
يا که آماده باش جنگانا
يا برو پاي تخت
در
خدمت
يا که آماده باش جنگانا
جان من پند گير از اين قصه
که شوي
در
زمانه شادانا
ديوان عطار
اي مدعي کجايي تا ملک ما ببيني
کز هرچه بود
در
ما برداشت يار ما را
گر اميد وصل تو
در
پي نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادي هجران مرا
از تو نتوانم که فرياد آورم
زآنکه
در
فرياد مي ناري مرا
پرده بردار و دل من شاد کن
در
غم خود تا به کي داري مرا
مانع خود هم منم
در
راه خويش
تا کي از عطار و عطاري مرا
در
رهت افتاده ام بر بوي آنک
بوک بر گيري و بنوازي مرا
دوش وصلت نيم شب
در
خواب خوش
کرد هم خلوت به دمسازي مرا
در
آتش دل بسر همي گرد
ماننده مرغ بسمل از ما
يا
در
غم ما تمام پيوند
يا رشته عشق بگسل از ما
عطار
در
اين مقام چون است
ديوانه عشق و عاقل از ما
زان بميرانند ما را تا کنند
خاک ما
در
چشم انجم توتيا
روز روز ماست مي
در
جام ريز
مي مي جان جام جام اوليا
صفحه قبل
1
...
820
821
822
823
824
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن