167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

عشاقنامه عبيد زاکاني

  • من اندر کنج باغي باده در سر
    گرفته ساغري بر ياد دلبر
  • خيالي در دلم ماوا گرفته
    وز آن سودا دلم صحرا گرفته
  • سر اندر پيش چون مستان فکنده
    چو بلبل ناله در بستان فکنده
  • در اين انديشه شب را روز کردم
    فراوان ناله دلسوز کردم
  • ز مشرق بر شفق زر مي فشاندند
    به صنعت لعل در زر مي نشاندند
  • در آن ساعت سخن نوعي دگر شد
    دعاي صبحگاهم کارگر شد
  • ز همت دانه اي در دام کردي
    بدين افسون پري را رام کردي
  • زبان چون در پيام يار بگشود
    دلم خرم شد و جانم بياسود
  • قدح از دست در بستان فکندم
    کلاه از عيش بر ايوان فکندم
  • هيون کوه را در سايه بستند
    ز گوهر بر فلک پيرايه بستند
  • فرو شد شاه خاور در سياهي
    برآمد ماه بر اورنگ شاهي
  • در آن گلشن که ماوا جاي من بود
    بدان صورت که رسم و راي من بود
  • نشستم گوش بر در ديده بر راه
    بيمن دولت بيدار ناگاه
  • مبارک ساعتي فرخنده روزي
    که باز آيد ز در مجلس فروزي
  • چو زد خورشيد رويش در سرا تيغ
    برون آمد گل از غنچه مه از ميغ
  • ز زيبائي گلش در پاي ميمرد
    صنوبر پيش قدش سجده ميبرد
  • صبا زلفش پريشان کرده در راه
    گلاب انگيز گشته گوشه ماه
  • ز عزت بر سر و چشمش نشاندم
    زرش بر سر، سرش در پا فشاندم
  • نشسته او و من استاده خاموش
    در او بکشاده چشم و رفته از هوش
  • چو چشم فتنه جويان رفته در خواب
    مسلط گشته بر آفاق مهتاب
  • چو خلخال زرش در پا فتادم
    به عزت بوسه بر پايش نهادم
  • وز آن عجز غلام و دايه بردن
    حمايت بر در همسايه بردن
  • مرا چون آنچنان بي خويشتن ديد
    به چشم مرحمت در حال من ديد
  • چو گل پيش خودش ميديد در خود
    به صد افسوس ميخنديد بر خود
  • چو گبران لاله در آتش فشاني
    مقرر بر عنادل زنده خواني
  • به آواز بلند از شاخ شمشاد
    سحرگاه اين ندا در باغ دردار
  • بياور ساقيا مي در ده امروز
    که بختم فرخ است و روز پيروز
  • در اين ده روز عمر سست بنياد
    مياور تا توان جز خرمي ياد
  • به دل گفتم که اي مدهوش بيمار
    غمش را در ميان جان نگهدار
  • سعادت يار و بختم همنشين بود
    زمان در حکم و اقبالم قرين بود
  • رها کن عقل و رو ديوانه ميگرد
    چو مستان بر در ميخانه ميگرد
  • مزن چون نار در خون جگر جوش
    بهي خواهي چو به پشمينه ميپوش
  • برو چشم هوس را ميل درکش
    پس آنگه خرقه را در نيل درکش
  • طمع گستاخ شد بانگي بر او زن
    هوس را نيز سنگي در سبو زن
  • اگر روحت ز آلايش سليم است
    رسيدن در صراط المستقيم است
  • وگر در چاه نفس افتي به خواري
    تو معذوري که بينائي نداري
  • در اين منزل که هم راهست و هم چاه
    علايق هر يکي غولي است بگريز
  • از اين بيغوله غولان چه خواهي
    نه جغدي خانه در ويران چه خواهي
  • نشايد خفت فارغ در شکر خواب
    فتاده کشتي از ساحل به گرداب
  • در او درمان فروشان درد خواهند
    تني باريک و روئي زرد خواهند
  • اگر خوش عيشي و گر مستمندي
    در اين ده روزه کاينجا پاي بندي
  • تردد در ميان خلق کم کن
    چو مردان روي بر ديوار غم کن
  • غنيمت مرد را بي آب و رنگي است
    خوشي در عالم بي نام و ننگي است
  • در اين صحراي بي پايان چه پوئي
    غنيمت زين ره ويران چه جوئي
  • از اين منزل که ما در پيش داريم
    دلي خسته رواني ريش داريم
  • در اين ويرانه گر صد گنج داري
    وزين کاشانه گر صد رنج داري
  • » روند اين همرهان چالاک با تو
    نيايد هيچکس در خاک با تو »
  • در اين بستان گل و نرگس که بوئي
    همان سرو و همان سنبل که جوئي
  • از اين منزل هرآنکو بر نشيند
    کسش ديگر در اين منزل نبيند
  • يکي از مؤبدي پرسيد در راز
    ز جور چرخ و از انجام و آغاز
  • اگر چه سست مهري زود سير است
    چنين در دور تا ديده است دير است
  • در اين پرده خرد را نيست راهي
    ندارد دانش آنجا دستگاهي
  • طلسمي اين چنين از دور ديدن
    کجا شايد در احکامش رسيدن
  • نيازي عشق و دل در کس نبندي
    دگر چون ابلهان بر خود نخندي
  • من اندر عيش و بختم در کمين بود
    چه شايد کرد چون طالع چنين بود
  • در اين معني بسي تقرير کردند
    به آخر دست اين تدبير کردند
  • ز هر نوعي بسي در رفع کوشيد
    غريمش هر سخن کو گفت نشنيد
  • به پشت بادپائي بر نشاندش
    ز آب ديده در آذر نشاندش
  • چو اين ناخوش خبر در گوشم آمد
    به صد زاري دل اندر جوشم آمد
  • دلم را نوبت شادي سرآمد
    غمش نوبت زنان از در درآمد
  • تم در غصه هجران بفرسود
    دلم خون گشت و از ديده بپالود
  • که در دل آتش سودا ميفروز
    ز حسن دلفروزان ديده بر دوز
  • شبي چون شام در فرياد و زاري
    به صبح آوردم اندر نوحه کاري
  • ز مژگان اشک خونين بر زمين ريخت
    ز روي مهرباني در من آويخت
  • به من ميگفت کاي خو کرده با من
    بسي در وصل جان پرورده با من
  • تو آن در عشق رويم داستاني
    تو آن بگزيده يار مهرباني
  • کنون چون بي مراد از حس تقدير
    فتادي در چنين هجران دلگير
  • تصور شد دلم را کاين وصال است
    چه دانستم که در خوابم خيال است
  • درآمد صالح شوريده در کار
    شدم از سؤ بخت خفته بيدار
  • به آزرم از جمالش پرده بردار
    بنه در پيش او بر خاک رخسار
  • ز سوداي غمت ديوانه گشتم
    به عشقت در جهان افسانه گشتم
  • به وصلت سال و مه در کامراني
    همي کردم به عشرت زندگاني
  • چنان در وصل تو خو کرده بودم
    چنان مهرت به جان پرورده بودم
  • تو آنجا خرم و شادان نشسته
    من اينجا در غم از جان دست شسته
  • کجات آن هر زمان از دلنوازي
    کجات آن در وفا گردن فرازي
  • بمردم ياد کن وز غم بينديش
    مرا مپسند در هجران از اين بيش
  • به آب ديده من در فراقت
    به آه و ناله من ز اشتياقت
  • چنان کن اي برخ خورشيد خاور
    که تا در زندگي يکبار ديگر
  • سعادت باز بر من رو نمايد
    در اقبال بر من برگشايد
  • که بر جان من مسکين ببخشاي
    در رحمت بر اين بيچاره بگشاي
  • مرا زين بيشتر در هجر مپسند
    به فضل خود برآور پايم از بند
  • چو من کس را مکن در عشق بيمار
    به حق احمد معصوم مختار
  • به بهتر طالع و فرخنده تر فال
    دوم روز رجب در نون الف ذال
  • کسي را پاي دل در گل مبادا
    چنين کار کسي مشکل بادا
  • موش و گربه عبيد زاکاني

  • گربه در پيش من چو سگ باشد
    که شود روبرو بميدانا
  • يا بيا پاي تخت در خدمت
    يا که آماده باش جنگانا
  • يا برو پاي تخت در خدمت
    يا که آماده باش جنگانا
  • جان من پند گير از اين قصه
    که شوي در زمانه شادانا
  • ديوان عطار

  • اي مدعي کجايي تا ملک ما ببيني
    کز هرچه بود در ما برداشت يار ما را
  • گر اميد وصل تو در پي نباشد رهبرم
    تا ابد ره درکشد وادي هجران مرا
  • از تو نتوانم که فرياد آورم
    زآنکه در فرياد مي ناري مرا
  • پرده بردار و دل من شاد کن
    در غم خود تا به کي داري مرا
  • مانع خود هم منم در راه خويش
    تا کي از عطار و عطاري مرا
  • در رهت افتاده ام بر بوي آنک
    بوک بر گيري و بنوازي مرا
  • دوش وصلت نيم شب در خواب خوش
    کرد هم خلوت به دمسازي مرا
  • در آتش دل بسر همي گرد
    ماننده مرغ بسمل از ما
  • يا در غم ما تمام پيوند
    يا رشته عشق بگسل از ما
  • عطار در اين مقام چون است
    ديوانه عشق و عاقل از ما
  • زان بميرانند ما را تا کنند
    خاک ما در چشم انجم توتيا
  • روز روز ماست مي در جام ريز
    مي مي جان جام جام اوليا