نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان عبيد زاکاني
مردکي سرخ ريش حاضر بود
چنک
در
ريش زد چو اين بشنود
وقت آن شد که کار دريابيم
در
شتاب است عمر بشتابيم
صوفي افزوده بود مايه خويش
در
سر زهد و پارسائي کرد
دست تا
در
نزد به دامن عشق
ره به منزل نبرد فرزانه
عمر
در
باختيم تا اکنون
گه به افسون و گه به افسانه
پاي
در
کوي زهد و زرق منه
کاندر آن کوي آشنائي نيست
راه ميخانه گير تا شب و روز
چون
در
اسلاميان وفائي نيست
باده
در
جام طرب ريز که شوال آمد
موسم وعظ بشد نوبت قوال آمد
سر چو گل
در
قدم لاله رخان اندازيم
جان فداي قد حوران قبا پوش کنيم
رمضان رفت کنون ما و از اين پس همه روز
باده
در
بارگه خواجه والا خوردن
اي سراپرده همت زده بر چرخ بلند
امرت انداخته
در
گردن خورشيد کمند
تا زمين است زمان تابع فرمان تو باد
گوي گردان فلک
در
خم چوگان تو باد
تير کو ناظر ديوان قضا و قدر است
از مقيمان
در
منشي ديوان تو باد
جام جمشيد چو
در
بزم طرب نوش کني
زهره خنياگر و برجيس ثناخوان تو باد
در
بزم پادشاه جهان باده نوش کن
وانگه به گوش جان بشنو نوش باد عيد
هر خستگي که از رمضان
در
وجود ماست
آنرا به جام باده صافي دوا کنيم
فرماندهي که خسرو گردون غلام اوست
در
بر و بحر خطه شاهي به نام اوست
روي زمين ز شعله خورشيد حادثات
در
سايه حمايت کلک و حسام اوست
اي چرخ پير تابع بخت جوان تو
آسوده اند خلق جهان
در
زمان تو
اي آسمان جنيبه کش کبرياي تو
خورشيد بنده
در
دولت سراي تو
باز
در
بستان صنوبر سرفرازي ميکند
بلبل شوريده را گل دلنوازي ميکند
اي جهانرا وارث ملک سليمان آمده
آسمانت چون زمين
در
تحت فرمان آمده
هرکه خاري از خلافت
در
دلش ره يافته
خاطرش چون طره خوبان پريشان آمده
حاسدت را
در
بت اندوه و سرسام بلا
جان سپاري حاصل اوقات هجران آمده
برق تيغت عکس اگر بر چرخ چارم افکند
زهره خورشيد تابان آب گردد
در
زمان
خوانده ام بيتي که اينجا عرض کردن لازمست
از زبان انوري آن
در
سخت صاحب زمان
تا بود دور فلک پيوسته دوران تو باد
گوي گردون
در
خم چوگان فرمان تو باد
در
شبستان جلالت چونکه افروزند شمع
جرم خور پروانه شمع شبستان تو باد
تا مهر توام
در
دل شوريده نشست
وافتاد مرا چشم بدان نرگس مست
گفتم که دلم گفت که آن ديوانه
در
سلسله زلف پريشان منست
دنيا نه مقام ماست نه جاي نشست
فرزانه
در
او خراب اوليتر و مست
بر آتش غم ز باده آبي ميزن
زان پيش که
در
خاک روي باد بدست
زنهار ز کار بسته دل تنگ مدار
در
نامه غيب راز سربسته بسيست
از وصل تو هر که بود
در
جمله جهان
بر داشت نصيبي و من خسته اميد
تا ساخته شخص من و پرداخته اند
در
زير لگد کوب غم انداخته اند
از شدت دست تنگي و محنت برد
در
خيمه ما نه خواب يابي و نه خورد
من شاهد و مي دارم و باغي چو بهشت
ويشان همه
در
حسرت اين ميسوزند
در
حسرت ابرو و سر زلف خوشت
پيوسته نشسته ام مشوش خاطر
بيم است که
در
بيخودي افسانه شوم
وانگشت نماي خويش و بيگانه شوم
در
کوچه فقر گوشه اي حاصل کن
وز کشت حيات خوشه اي حاصل کن
در
کهنه رباط دهر غافل منشين
راهي پيش است توشه اي حاصل کن
در
گوشه نشسته ام به فسقي مشغول
هرگز که شنيده فاسق گوشه نشين
در
درد سرم زين دل سودا پيشه
کو را نبود بجز تمني پيشه
عشاقنامه عبيد زاکاني
نباشد
در
پي مالي و جاهي
نباشد هرگزش روئي به راهي
هرانکو داردش چون ديده
در
تاب
نهانش را به خون دل دهد آب
ز دور ار سرو بالائي ببيند
به پايش
در
فتد دردش بچيند
به نور چشم بيند هر کسي راه
دل مسکين ز چشم افتاده
در
چاه
مرا دل
در
غم دلداري افکند
به دام عشق گل رخساري افکند
نهان
در
عقد لؤلؤ درج ياقوت
حديث شکرينش روح را قوت
ز کوي او غباري کاورد باد
کند
در
چشم جانها توتيائي
نخستين روز کاين چشم بلاکش
مرا از عشق او
در
جان زد آتش
خرد ميگفت کي مدهوش بيمار
غمش را
در
ميان جان نگه دار
کزين بهتر خرد را پيشه اي نيست
وزين به
در
جهان انديشه اي نيست
شنيدم پند و دل
در
عشق بستم
چو مدهوشان ز جام عشق مستم
به دست عشق دادم ملک جانرا
صلاي عشق
در
دادم جهان را
وگر
در
دام عشق انداختم دل
شدم آماج محنت باختم دل
شبي شوقم شبيخون بر سر آورد
ز غم
در
پاي دل جوشي برآورد
که کردش اينچنين بيخواب و آرام
کدامين دانه افکندش
در
اين دام
گهي
در
خاک غلطد همچو مستان
گهي سجده برد چون بت پرستان
همه وقتي
در
اين شب هاي تاري
گهي نالد گهي گريد بزاري
به خنده گفت کين خام اوفتادست
همانا نو
در
اين دام اوفتادست
مرا جادوي چشمت برده از راه
زنخدان توام افکنده
در
چاه
شوم پروانه
در
پاي تو ميرم
به پيش قد و بالاي تو ميرم
چو اينجا هست اين ابيات
در
کار
ز استادان نباشد عاريت عار
چو زلف خويشتن ناگه برآشفت
بتنديد و
در
آن آشفتگي گفت
چو سودا داري اي ديوانه
در
سر
ز سر سوداي ما بگذار و بگذر
نه کار تست اين نيرنگ سازي
سر خود گير تا سر
در
نبازي
چه داري آتشي
در
زير دامان
کز آن آتش گريبانت بسوزد
ترا آن به که راه خويش گيري
شکيبائي
در
اين ره پيش گيري
روي چون عاقلان
در
خانه زين پس
نگردي اين چنين ديوانه کس
کجا مانند تو مسکين گدائي
رسد
در
وصل چون من پادشاهي
ندارم باک اگر دل گرددت خون
نگيرد
در
من اين نيرنگ و افسون
تو اي مجنون که عاشق نام داري
شراب شوق من
در
جام داري
ترا آن به که با دردم نشيني
که جان
در
بازي ار رويم ببيني
چو اين پيغامها
در
گوش کردم
بکلي ترک عقل و هوش کردم
ز شوقش آتشي
در
جانم افتاد
دلم درياي خون از ديده بگشاد
دگر بار از سر سوزي که داني
در
آن بيچارگي و ناتواني
فتادم باز
در
پايش به خواري
بدو گفتم ز روي بيقراري
از اين
در
گر مرا کاري برآيد
به لطف چون تو غمخواري برآيد
بکن پروازي اي باز شکاري
بنه گامي مگر
در
دامش آري
ترا دولت به کام و بخت فيروز
نياورده شبي
در
هجر تا روز
قدم
در
ره نهاد از روي ياري
به جان آورد شرط جان سپاري
گل صد برگ
در
پاي تو مرده
صنوبر پيش بالاي تو مرده
خردمندان که
در
نظم سفتند
نگه کن اين سخن چون نغز گفتند
« چو نيل خويش را يابي خريدار
اگر
در
نيل باشي باز کن بار »
من ار با او بياري سر
در
آرم
دگر پيش کسان چون سر بر آرم
دلت
در
عشقبازي ناتمام است
بهل تا ميزند جوشي که خام است
چنين تا چند کوشي
در
هلاکش
بترس آخر ز آه سوزناکش
بس اين بيچاره را
در
درد کشتن
چراغش را بباد سرد کشتن
من آن پير کهنسالم که
در
کار
جوانان از من آموزند هنجار
گرفتم کز تو کامي برنگيرد
چرا بايد که
در
هجرت بميرد
نميگويم که
در
پيشت نشيند
بهل تا يکدم از دورت ببيند
« عتابش گرچه ميزد شيشه بر سنگ
عقيقش نرخ مي بريد
در
جنگ »
گر او را
در
ربود از عشق سيلي
مرا هم سوي آن سيل است ميلي
اگر گه گاه نازي مي نمودم
عيارش
در
وفا مي آزمودم
اگر
در
راه ما خاري رسيدش
ز ما بر خاطر آزاري رسيدش
نميپردازم از شوقت به کاري
ندارم
در
جهان غير از تو ياري
کلاه از فرق فرقد
در
ربودند
نطاق از برج جوزا برگشودند
خرامان
در
چمن سرو سرافراز
ز مستي چشم نرگس گشته پرناز
صنوبر چون عروسان پرنيان پوش
چمن را شاهدي چون گل
در
آغوش
صفحه قبل
1
...
819
820
821
822
823
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن