167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • رو که از ياجوج بهتان رخنه هرگز کي فتد
    خاصه در سدي که تاييدش کند اسکندري
  • يک حکايت بشنوي هم از زبان شهر خويش
    تا در اين انديشه باري راه باطل نسپري
  • اي ز تيغ تو در سرافرازي
    ملک ترکي و ملت تازي
  • بحر سوزي چو در سخط راني
    کان فشاني چو با کرم سازي
  • تو که از رعد کوس و برق سنان
    در دل ديو راز بگدازي
  • ور ز تو جان رفته خواهد باز
    به سر نيزه در وي اندازي
  • ملک مي کرد با ظفر يک روز
    فتنه را در سکوت غمازي
  • کاين چنين خصم در کمين و تو باز
    فارغ از هر سويي همي تازي
  • اي زمان تو بي تناسخ نفس
    کبک را داده در هنر بازي
  • اي رفته به فرخي و فيروزي
    باز آمده در ضمان به روزي
  • بر لاله رمح و سبزه خنجر
    در باغ مصاف کرده نوروزي
  • چون تير نهاده کار عالم را
    يک ساعت در کمان تو گوزي
  • در حمله درنده اي و دوزنده
    صف مي دري و جگر همي دوزي
  • در بندگي تو سپهر و ارکان
    يکسان شده از روي خواجه تاشي
  • در زمان دو سپهدار که از گرد سپاه
    بر رخ روز درآرند شب ظلماني
  • باز در معرکه چون صبح سنان شان بدمد
    دل شب همچو رخ روز شود نوراني
  • زانکه در سايه او مي نتواند که زند
    هيچ شيطان ستم نيز دم شيطاني
  • گر زمين را همه در سايه انصاف کشند
    جغد جاويد ببرد طمع از ويراني
  • رزم ايشان چو سعيرست که در حفره او
    اخسئوا خوانان شمشير کند نيراني
  • ليک با اين همه اي در بر روح سخنت
    روح بي فايده اندر سخن روحاني
  • مصطفي سيرتي و هردو بدان آوردت
    که در اين ملک همه عمر کني حساني
  • کار گيتي همه فرمانبري ايشان باد
    کار ايشان به جهان در همه فرمان راني
  • با فلک يار مشو در بد من
    اي به هر نيکويي ارزاني
  • آنکه در حبس سياست دارد
    فتنه و جور و ستم زنداني
  • پيشي از دور به تمکين و جواز
    گرچه در دايره دوراني
  • کار دولت چنان بساخت که نيست
    جز که در زلف شب پريشاني
  • در چنان کف عجب مدار که چوب
    از عصايي رسد به ثعباني
  • تو در آن منصبي که گر خواهي
    روز بگذشته باز گرداني
  • تو در آن پايه اي که گر به مثل
    کار بر وفق کبريا راني
  • اين همي گوي کاي ز کنه ثنات
    خاطرم در مضيق حيراني
  • تا که در من يزيد دور بود
    روي نرخ امل به ارزاني
  • نتابد بر آن آفتاب حوادث
    که در سايه عدل او ساخت ماوي
  • چو من بنده در وصف انعام و شکرت
    کنم نثري آغاز يا شعري انشي
  • درآريت مدغم دو صد گونه احسان
    در احسنت مضمر دوصد گونه حسني
  • روا نيست در عقل جز مدحت تو
    چو مدحت همي بايدم کرد باري
  • مسعودي و در دادن اقطاع سعادت
    چون طالع مسعود تويي آمر و ناهي
  • در عرض جهان دور نباشد که ز مادر
    با خود خروس آيد و با جوشن ماهي
  • جاه تو که در دائره دور نگنجد
    ايمن شده از طعنه آسيب تباهي
  • هر پيک تمنا که روان شد ز در آز
    ره سوي تو داند چکند مقصد راهي
  • من بنده در اين خدمت ميمون که به عونش
    خضراي دمن کسب کند مهرگياهي
  • در مرتبت و خاصيت آن باد مدامت
    کز سعد بيفزايي وز نحس بکاهي
  • اي برده ز شاهان سبق شاهي
    با تو همه در راه هواخواهي
  • پاس تو گر انديشه کند در کان
    رنگ رخ ياقوت شود کاهي
  • در دور تو دست فلک جائر
    چون سايه شمعست به کوتاهي
  • قادر نبود فکرت و زين معني
    در هرچه کني خالي از اکراهي
  • اي روز بدانديش تو آورده
    در گردن شب دست ز بيگاهي
  • من بنده که در يک نفسم دادي
    صد مرتبه هم مالي و هم جاهي
  • اين حال که در بلخ کنون دارم
    از خوف پريشاني و گمراهي
  • تا در کنف حفظ تو چون يونس
    بگذشتمي اندر شکم ماهي
  • عمر تو و ملک تو در افزايش
    تا عدل فزايي و ستم کاهي