نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان عبيد زاکاني
خجسته کلک تو دايم ز بحر جود و کرم
براي گوش امل
در
شاهوار آرد
زبان درازي از آن
در
چمن کند سوسن
که حرز مدح شهنشاه بر زبان دارد
سري که سر کشيئي با تو آشکارا کرد
دليکه دشمنئي با تو
در
ميان دارد
قضا به قصد سرش تيغ ميکشد ز نيام
قدر به کشتن او تير
در
کمان دارد
خجسته ذات شريف ترا که باقي باد
ز شر حادثه چرخ
در
امان دارد
قطره اشگ من خسته جگر
در
غم او
هست خوني که تعلق به سويدا دارد
صاحبا شاهد شد سرمه چشم افلاک
خاک پاي تو که
در
ديده ما جا دارد
راستي خواجه
در
اين عهد ترا شايد گفت
که زجودت همه کس عيش مهنا دارد
سزد که سر به فلک
در
نياورد ز علو
کسي که بنده اين شاه کامران باشد
خدايگانا گردون پير ميخواهد
که
در
حمايت آن دولت جوان باشد
ز بهر سائل و زاير خجسته خامه تو
گره گشاي
در
گنج شايگان باشد
فداي خاک
در
کبريات خواهد بود
عبيد را نه يکي گر هزار جان باشد
در
همه کار اجتهاد از تو
نصرت از کردگار خواهد بود
در
چنين دولت ار بود غماز
نافه هاي تتار خواهد بود
رفت آنکه قصد خون گوزنان کند پلنگ
با شير
در
نشيمن گوران کند قرار
پنهان شدند
در
عدم آباد جور و ظلم
تا عدل پادشاه جهان گشت آشکار
اي خسرويکه حاصل دريا و نقد کان
در
چشم همت تو ندارند اعتبار
اقبال بنده ايست وفادار بر درت
در
حضرت تو مانده ز اجداد يادگار
کوه بلند مرتبه کز حلم دم زند
بحر گشاده دل که دهد
در
شاهوار
از رعد کوس
در
سر گردون فتد طنين
وز برق تيغ بر دل شيران فتد شرار
پيکان آب داده کند رخنه
در
زره
نوک سنان نيزه ز جوشن کند گذار
گرد از يلان برآرد و افغان ز پردلان
بازوي کامکار تو
در
قلب کارزار
تيغت ز خون پيکر گردان
در
آنزمان
از کشته پشته سازد و از پشته لاله زار
دارد بسي اميد به عالي جناب تو
اي هر که
در
جهان به جنابت اميدوار
تا آب درگذر بود و باد
در
مسير
تا کوه راسکون بود و خاک را قرار
نرگس مخمور را رعشه بر اعضا فتد
بس که به وقت سحر آب خورد
در
خمار
ظالم نفس خود است هرکه
در
اين روزگار
انده پيمان خورد مي نخورد آشکار
در
پي اميد بود چند توان داشتن
بر سر راه اميد ديده اميدوار
در
صف جنگ آنزمان افکند از گرد راه
تيغ جهانگير شاه زلزله بر کوهسار
همچو غواصان
در
اين درياي موج سيمگون
غوطه ميزد نور مي انداخت گرد هر کنار
من مجرد از خلايق معتکف
در
گوشه اي
کرده از روي فراغت کنج عزلت اختيار
غرفه درياي حيرت مانده
در
گرداب فکر
بر تماثيل فلک بگشوده چشم اعتبار
شهرياران همعنان و شهسواران
در
رکاب
شير گيران بر يمين و شير مردان بر يسار
نقد هر دولت که
در
گنجينه افلاک بود
کرده گنجور قضا بر قبه چترش نثار
صباح عيد بده ساغريکه
در
رمضان
بسوختيم ز تسبيح و زهد و استغفار
دميکه بي مي و معشوق و ناي ميگذرد
محاسب خردش
در
نياورد به شمار
هم از مآثر رمحش ستاره
در
لرزه
هم از منافع کلکش جهان پر از ايثار
باز آمد از نسايم و الطاف ايزدي
در
بوستان دهر گل خرمي به بار
شاها
در
اين ميان غزلي درج ميکنم
تا باشد اين طريقه ز داعيت يادگار
بر خيل دل ز طره هندو گشا کمين
در
ملک جان به غمزه جادو فکن شکار
دامن ز صحبت من بيچاره
در
مکش
دست عبيد و دامن لطف تو زينهار
دست
در
زن به دامن گل و مل
مي سرا هر دمي سنائي وار
آسمان بر
در
تو چون حلقه
اختران تخته هاش را مسمار
در
اين حديقه زنگار نسر طاير چرخ
به بوي ريزه خوان تو ميکند پرواز
فراز تخت چو تو شاه کامکار نديد
سپهر اگرچه بسي گشت
در
نشيب و فراز
کسي که روي بدين دولت آستان دارد
در
سعادت و دولت شود برويش باز
در
تو قبله حاجات اهل عالم باد
چنانکه کعبه اسلام قبله گاه نماز
در
اين ميان غزلي درج ميکنم زيرا
ز جنس شعر، غزل به براي دفع ملال
گذشتم از بر شش دير و قلعه اي ديدم
يکي برهمن دانا
در
او گرفته مقام
فلک ز تمشيت اوست
در
مسير و مدار
زمين ز معدلت اوست با قرار و قوام
خجل نيم ز جنابت که مرغ همت من
به بوي دانه نيفتاد هيچ گه
در
دام
نشسته خسرو روي زمين به کام
در
او
گرفته دست شراب و گشاده دست کريم
به اعتدال چنان فصلهاي او نزديک
که ايمنست
در
او برگ گل ز باد خزان
حرام گشت بر ابناي دهر فتنه و ظلم
پناه يافت جهان
در
حريم امن و امان
چو
در
شعاعه خورشيد نور جرم سها
چو بر تجلي راي تو آفتاب نهان
جهان پناها
در
زحمتم ز دور فلک
تو داد بخشي و داد من از فلک بستان
اي بر
در
تو دولت و اقبال پاسبان
وي خاک آستانه تو کعبه امان
هرکس که همچو حلقه برين
در
ملازمست
او را اسير و حلقه بگوشند انس و جان
بادا هميشه بر
در
دولت سراي او
تاييد و بخت و دولت و اقبال را قران
خواهد فلک که حکم کند
در
جهان ولي
کاري ميسرش نشود بي رضاي تو
کس را دگر ندانم و جائي نباشدم
چون آستانه
در
دولت سراي تو
اي دوش چرخ غاشيه گردان جاه تو
خورشيد
در
حمايت پر کلاه تو
در
دعوي سعادت دنيا و آخرت
نزديک عقل داد و کرم بس گواه تو
در
معرضي که جيش تو بر خصم چيره شد
خورشيد تيره گشت ز گرد سپاه تو
چون ستاره
در
شعاع شمس پنهان ميشود
چون فروغ شمسه هايش بنگرد خورشيد ماه
دولت اقبال
در
بالاي چترت دائما
همچو مرغابي سليماني پر اندر پر زده
روز اول مشتري چون ديد فرخ طالعت
در
جهانگيري به نامت فال اسکندر زده
هرکجا فيروز بختي شهرياري صفدري
از دل و جان لاف خدمتکاري اين
در
زده
هم سماک رامحش صد تير
در
دل دوخته
هم شهاب رايتش صد تير بر مغفر زده
در
کنه وصف تو نرسد عقل دور بين
بر قدر بام تو نرود وهم دور پاي
مي نوشين ز دست دلبري گير
که
در
قد و خدش حيران بماني
خرد گويد چو آري
در
کنارش
نديدم کس بدين نازک مياني
جهان فيض و کرم رکن دين عميدالملک
که باد تا به ابد
در
پناه لطف خداي
ايوان و قصر و جنت و فردوس برفراشت
در
وي نشست شاد و قدح شادمان گرفت
هر بنده اي که بر
در
او جايگاه يافت
خود را امير خسرو صاحبقران گرفت
جوشي بزد محيط بلائي به ناگهان
ملک و خزانه و پسرش
در
ميان گرفت
اکنون بدان رسيد که بر جاي عندليب
زاغ سيه دل آمد و
در
او مکان گرفت
در
کار روزگار و ثبات جهان عبيد
عبرت هزار بار از اين مي توان گرفت
کسيکه پرتو راي تو
در
ضمير آرد
چه التفات به جام جهان نما دارد
حمايت تو کسي را که
در
پناه آرد
چه غم ز گردش ايام بي حيا دارد
نه جز به لطف تو کان
در
بيان نميگنجد
به کس توقع اهلا و مرحبا دارد
هزار سال بمان کامران که روح الامين
مزيد جاه ترا دست
در
دعا دارد
اي خواجه اي که نافذ تقدير
در
ازل
ذات ترا ز جمله جهان احتساب کرد
هرک از
در
سؤال درآمد به پيش تو
کلک تو از کرم به عطايش جواب کرد
تا بر سرش نثار کند دست روزگار
پر حقه سپهر ز
در
خوشاب کرد
«آنکه او هست
در
اين دور به ناني خرسند
حرص گيرد چو بدين حضرت والا برسد»
عبيد حاجت از آن درطلب که رحمت او
اگر ببندد يک
در
هزار بگشايد
ز مسجد رخت بر کوي مغان کش
سرا
در
کوي صاحب دولتان گير
بفيروزي
در
اين قصر همايون
که بادا تا به نفخ صور معمور
از صبح تا به شام
در
انديشه مانده ام
تا خود کجا بيابم ناگه رجاي قرض
عرضم چو آبروي گدايان به باد رفت
از بس که خواستم ز
در
هر گداي قرض
چه خوش باشد
در
اين فرخنده ايوان
نشان افزودن و مجلس نهادن
چو من دل درمي و معشوق بستن
به روي دوستان
در
بر گشادن
اي دل ز اهل و اولاد ديگر مکش ملامه
در
شهر خويش بنشين بالخير والسلامه
غير من
در
خانه ام چيزي نماند
هم نماندي گر به کاري آمدي
نشستن با نشاط و کامراني
طرب کردن
در
اين کاخ کياني
حريم قلعه دارالامان که
در
عالم
چو آسمان به بلنديش نيست همتائي
در
جهان شاد و کامران بادا
حکم او چون قضا روان بادا
دولتش
در
زمان تيغ و قلم
بازويش قهرمان ظلم و ستم
ديد ناگه ظهير را
در
خواب
گفت حالي بکن به شعر شتاب
صفحه قبل
1
...
818
819
820
821
822
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن