نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
چو داغ لاله مرا
در
حديقه هستي
به پاره دل و لخت جگر مدار گذشت
سهل باشد بند کردن ناخني
در
بيستون
پيش برق تيشه من کوه ميدان مي دهد
صائب ز فکرهاي گلوسوز من نماند
جا
در
بياض گردن خوبان روزگار
مي تواند چنگ
در
فتراک زد خورشيد را
از تعلق هر که چون شبنم سبکبار آمده
ديوان عبيد زاکاني
لبت به خون دل عاشقان خطي دارد
غبار چيست دگر باره
در
ميانه ما
در
ما به ناز مي نگرد دلرباي ما
بيگانه وار ميگذرد آشناي ما
چونکه قدم مينهد شوق تو
در
ملک جان
صبر برون ميجهد از دل شيداي ما
متحير شده ام تا غم عشقت ناگاه
از کجا يافت
در
اين گوشه ويرانه مرا
هوس
در
بناگوش تو دارد دل من
قطره اشگ از آنست چو دردانه مرا
دولتي يابم اگر
در
نظر شمع رخت
کشته و سوخته يابند چو پروانه مرا
ميزند غمزه مرد افکن او تير مرا
دوستان چيست
در
اين واقعه تدبير مرا
گر نه زنجير سر زلف تو باشد يکدم
نتوان داشت
در
اين شهر به زنجير مرا
حلقه زلف تو
در
خواب نمودند به من
جز پريشاني از آن خواب چه تعبير مرا
خورشيد
در
نقاب خجالت نهان شود
از روي جانفزاش اگر بر فتد نقاب
در
حلقه هاي زلفش جانهاي ما اسير
از چشمهاي مستش دلهاي ما کباب
دل رميده شوريدگان رسوائي
شکسته ايست که
در
بند موميائي نيست
مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حق
که بر
در
کرمش حاجت گدائي نيست
در
يوزه کردم از لب دلدار بوسه اي
گفتا برو عبيد که وقت زکوة نيست
چون صبا بر چين زلفش ميگذشت
بوستان
در
مشگ و عنبر ميگرفت
هر دمي از آه دود آساي من
آتشي
در
عود و مجمر ميگرفت
بوسه اي زو دل طلب ميکرد ليک
اين سخن با او کجا
در
ميگرفت
ز سنبلي که عذارت بر ارغوان انداخت
مرا به بيخودي آوازه
در
جهان انداخت
ز شرح زلف تو موئي هنوز نا گفته
دلم هزار گره
در
سر زبان انداخت
دهان تو صفتي از ضعيفيم ميگفت
مرا ز هستي خود نيک
در
گمان انداخت
ز دلفريبي مويت سخن دراز کشيد
لب تو نکته باريک
در
ميان انداخت
عجب مدار که
در
دور روي و ابرويت
سپر فکند مه از عجز تا کمان انداخت
ز سر عشق هر آنچ از عبيد پنهان بود
سرشگ جمله
در
افواه مردمان انداخت
من اينکه عشق نورزم مرا به سر نرود
من اينکه مي نخورم
در
بهار ممکن نيست
در
آن ديار که مائيم حاليا آنجا
مسافران صبا را گذار ممکن نيست
ديوانه اين چنين که منم
در
بلاي عشق
دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نيست
در
وضع روزگار نظر کن به چشم عقل
احوال کس مپرس که جاي سؤال نيست
چون زلف تابداده خوبان
در
اين ديار
هرجا که سرکشي است بجز پايمال نيست
در
موج فتنه اي که خلايق فتاده اند
فرياد رس بجز کرم ذوالجلال نيست
عمرم برفت
در
طلب عشق و عاقبت
کامي نيافت خاطر و کاري بسر نرفت
خوش کن به باده وقت حريفان که پيش ما
عمري که خوش نميگذرد
در
حساب نيست
همچون عبيد خانه هستي خراب کن
زيرا که جاي گنج بجز
در
خراب نيست
سري که نيست
در
او کارگاه سودائي
به کارخانه عيشش سري و کاري نيست
ز عقل برشکن و ذوق بيخودي درياب
که پيش زنده دلان عقل
در
شماري نيست
ملامت من مسکين مکن که
در
ره عشق
به دست عاشق بيچاره اختياري نيست
روي
در
کعبه جان کرده به سر مي پويم
غمي از باديه و خار مغيلانم نيست
سيل گو راه
در
او بند به خوناب سرشک
غرق طوفان شده انديشه بارانم نيست
سر موئي نتوان يافت بر اعضاي عبيد
که
در
او ناوکي از غمزه جادوئي نيست
ز کنج صومعه از بهر آن گريزانم
که
در
حوالي آن بوريا ريائي هست
ميخواست خرمي که کند
در
دلم وطن
تا او رسيد لشگر غم جا گرفته بود
ز من مپرس که بر من چه حال ميگذرد
چو روز وصل توام
در
خيال ميگذرد
جهان برابر چشم سياه ميگردد
چو
در
ضمير من آن زلف و خال ميگذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منعم کن
مرا که عمر چنين
در
ملال ميگذرد
در
اين ديار دلم شهر بند دلداريست
که جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد
در
بهاي مي گلگون اگرت زر نبود
خرقه ما به گرو کن بستان جامي چند
ميان موي و ميان تو نکته باريکست
در
آن ميان سخن از لب رها نشايد کرد
حديث درد دل مستمند و سينه ريش
حکايتي است که
در
سالها نشايد کرد
گرم عنايت او
در
بروي بگشايد
هزار دولتم از غيب روي بنمايد
توان
در
آينه آن جمال جان ديدن
گرش به صيقل توفيق زنگ بزدايد
ديد آن چشم بلابين دمبدم
تا گريبان جامه
در
خون ميکشيد
موئي چنان خميده چشمي چنان کشيده
در
چين به دست نايد و اندر ختا نباشد
زو هر آن حلقه بر گوشه مه ميافتاد
دل مسکين مرا نعل
در
آتش ميکرد
در
پيش چشم او لب او ميکشد مرا
وان شوخ چشم بين که حمايت نميکند
چندانکه عجز حال بر او عرضه ميکنم
در
وي به هيچ نوع سرايت نميکند
در
حق بندگان نظر لطف گاه گاه
هم ميکند وليک به غايت نميکند
مرا به عشوه فردا
در
انتظار مکش
که اعتماد بسي بر زمانه نتوان کرد
جز آنکه سر ببازم و
در
پايش اوفتم
دستم به هيچ چاره ديگر نمي شود
قبا گوئي چه نيکي کرده باشد
که
در
بر سرو سيمين تو دارد
بسي ديدم پريرويان
در
آفاق
نديدم کس که آئين تو دارد
باد صبا جيب سمن برگشاد
غلغل بلبل به چمن
در
فتاد
خوشا کسيکه چو رندان ز خانه وقت سحر
بدر گريزد و تن
در
شرابخانه دهد
در
دست و کيسه ما دينار کس نبيند
بر سکه دل ما نقش درم نباشد
در
راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن
همچون عبيد هر کو ثابت قدم نباشد
سرت
در
پاي اندازيم چون زلف
اگر زلفت سر از پا بر نتابد
چه داري آتشي
در
زير دامان
کز آن آتش گريبانت بسوزد
التماس بوسه اي کردم از او تن
در
نداد
خاطر ما خوش بدين مقدار نتوانست کرد
چکاوک از سرمستي خروش
در
بندد
ز شوق بلبل دلخسته ناله بردارد
خنک نسيم بهاري که
در
جهد سحري
ز روي چون گل ساقي کلاله بردارد
خوشا کسي که
در
آن دم به بانک بلبل مست
ز خواب ناز نشيند پياله بردارد
گفتيم حال عجز عبيد از براي او
نگرفت هيچ
در
وي و باد هوا ببرد
بخت باز آمد و طالع
در
دولت بگشاد
مدعي رفت و مرا کار به سامان آمد
تا شنيدم آتشي
در
من فتاد
آنکه بي ما عزم بستان کرده بود
ناله دلسوز ما چون گوش کرد
رحمتي
در
کار ياران کرده بود
نعره اي گر ميزند شوريده اي
در
بيخودي
از پيش حالي به گوش ما صدائي ميرسد
هوس خانقهم نيست که بيزارم از آن
بوريائي که
در
او بوي ريائي باشد
صوفي صافي
در
مذهب ما داني کيست
آن که با باده صافيش صفائي باشد
پير ميخانه از خانه برون کرد مگر
ننگ دارد که
در
آن کوچه گدائي باشد
جان ز من ميخواست لعلش
در
بهاي بوسه اي
بي تکلف مختصر چيزي تمنا کرده بود
جوق قلندرانيم
در
ما ريا نباشد
تزوير و زرق و سالوس آيين ما نباشد
شوريدگان ما را
در
بند زر نبيني
ديوانگان ما را باغ و سرا نباشد
خوش ايستاده و با لعل دلبران
در
عشق
طرب گزيده و با جور نيکوان دمساز
هميشه بر
در
ميخانه ميکند مسکن
مدام بر سر ميخانه ميکند پرواز
شده برابر چشمش هميشه گوشه نشين
مدام
در
خم محراب ابروئي به نماز
عبيد وار هر آنکس که هست
در
عالم
دعاي دولت او ميکند به صدق و نياز
عبيد از دولت خسرو
در
اين فصل
بناي عيش شيرين ميکند باز
ما خستگان
در
آتش شوقش بسوختيم
وان شوخ ديده سير نگشت از جفا هنوز
مسکين عبيد
در
غم عشقش ز جان و دل
بيگانه گشت و يار نشد آشنا هنوز
يکدم قرار نيست دلم را ز تاب عشق
در
آتشم ز دست دل بي قرار خويش
در
اين چنين سره فصلي و نوبهاري خوش
خوشا کسيکه کند عيش با نگاري خوش
به رغم مدعيان
در
فراق او هرکس
بپرسدم که خوشي گويمش که آري خوش
وصل جانان باشدم جان گو مباش
در
جهان جز فکر جانان گو مباش
چو دردم ميشود افزون
در
آن حال
بر آن کو ميدهد جان ميبرم رشگ
يوسف روح را ز شومي نفس
مانده
در
قعر چاه مي بينم
در
دل بي قرار مي نگرم
ناله و سوز و آه مي بينم
ما سرير سلطنت
در
بينوائي يافتيم
لذت رندي ز ترک پارسائي يافتيم
پيش از اين
در
سر غرور سرفرازي داشتيم
ترک سر کرديم و زان زحمت رهائي يافتيم
صفحه قبل
1
...
816
817
818
819
820
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن