نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
صدف دارد گهر از تاج شاهان تکيه گاه
قدر او زير فلک باشد فراز آسمان
رشته مسطر شود
در
گوهر شهوار گم
چون نويسد خامه وصف آن کف گوهرفشان
گر ز راي روشنش مي داشت اسکندر چراغ
آب حيوان زو نمي گرديد
در
ظلمت نهان
پيش عدل او که از آوازه عالم را گرفت
پاي
در
زنجير دارد شهرت نوشيروان
در
صف پيکار چون شمشير او عريان شود
خاک، اطلس پوش گردد از شفق چون آسمان
جلوه
در
پيراهن يوسف کند تقصير ما
عفو او آنجا که گردد پرده دار مجرمان
چرخ را چون عامل معزول
در
دوران او
سبحه انجم نمي افتد ز دست کهکشان
در
زمان تيغ بي زنهار عالمسوز او
تيغ خورشيد از ادب بر خاک مي مالد زبان
دشمنانش را به هم مشغول مي سازد سپهر
تا بود ز آلودگي شمشير قهرش
در
امان
تيغ بندانش چو مژگان ناوک يک تر کشند
در
شکست قلب دشمن يکدلند و يکزبان
در
آيينه آب از عکس سازد
پري را به شيشه مصور شکوفه
نهان ساخت چون رشته
در
عقد گوهر
رگ شاخها را سراسر شکوفه
نديدي به وادي اگر محرمان را
ببين پهن
در
خاک اغبر شکوفه
چو راهي که از برف پوشيده گردد
نهان شد چنان شاخ ها
در
شکوفه
ز دستار آشفته اش مي کند گل
که
در
پرده خورده است ساغر شکوفه
هواي که برده است از دل قرارش؟
که
در
بيضه آرد برون پر شکوفه
نماند نهان حسن
در
زير چادر
به يک جانب انداخت معجر شکوفه
کند شمع کافور
در
روز روشن
ز سيم است از بس توانگر شکوفه
کند بر عصا تکيه
در
عهد طفلي
ز مستي چو پير معمر شکوفه
بلورين شود ساق سرو و صنوبر
زند اين چنين غوطه گر
در
شکوفه
چو صوفي نهان
در
ته خرقه دارد
ز هر برگ، ميناي اخضر شکوفه
ازان
در
نظرهاست شيرين که دارد
ز هر غنچه اي تنگ شکر شکوفه
گرفته است
در
نقره خام يکسر
زمين را چو مهتاب انور شکوفه
اگر سير مهتاب
در
روز خواهي
گذر کن به بستان و بنگر شکوفه
شکستند ازان بيضه ها
در
کلاهش
که نخوت به سر داشت از زر شکوفه
نمي گشت بازيچه هر نسيمي
اگر مغز مي داشت
در
سر شکوفه
سبکسار و پوچ است، ازان هر زماني
زند دست
در
شاخ ديگر شکوفه
در
اين موسم از کشتي باده مگذر
که سامان دهد بادبان هر شکوفه
نگه دار سررشته حرف صائب
اگر چه بود
در
و گوهر شکوفه
مکن دست کوته ز دامن دعا را
بود
در
گذر تا چو اختر شکوفه
روي
در
برج شرف آورد ديگر آفتاب
کرد ازين تحويل عالم را مسخر آفتاب
کرد
در
بر جوشن داودي از ابر بهار
وز رياحين هر طرف انگيخت لشکر آفتاب
راي روشن سروران را برق شمشير قضاست
کرد
در
يک جلوه عالم را مسخر آفتاب
حسن عالمسوز
در
يک جا نمي گيرد قرار
مي زند هر صبحگاه از مشرقي سر آفتاب
با بزرگي
در
دل هر ذره از کوچکدلي
حسن عالمگير خود را ساخت مضمر آفتاب
يک دل بيدار، سازد عالمي را زنده دل
ذره ها را
در
سماع آورد يکسر آفتاب
گوهر مقصود ريزد
در
کنارش چون صدف
ديده اي را کز فروغ خود کند تر آفتاب
دولتش زان گشت روزافزون که فيضش مي رسد
در
بهاران بيش از ايام ديگر آفتاب
گر چه
در
زير نگين اوست سرتاسر زمين
برندارد از سجود بندگي سر آفتاب
سجده مي آرند پيشش گر چه ذرات جهان
مي کند دريوزه همت ز هر
در
آفتاب
کرد تسخير جهان
در
جلوه اي، گويا گرفت
همت از صاحبقران هفت کشور آفتاب
شبنمي بي رخصت از گلزار نتواند ربود
در
زمان دولت آن دادگستر آفتاب
جد او را بود
در
فرمان، عجب نبود اگر
بر خط فرمان اولادش نهد سر آفتاب
بارگاه آن بلند اقبال را چون بندگان
هست با تيغ و سپر پيوسته بر
در
آفتاب
تا قيامت دامن ساحل نمي بيند به خواب
گر شود
در
بحر جود او شناور آفتاب
با فروغ رايش از غيرت دل خود مي خورد
در
ته خاکستر گردون چو اخگر آفتاب
ز اشتياق دست گوهربار آن درياي جود
در
معادن مي دهد سامان گوهر آفتاب
خشم عالمسوز او
در
رزم مي گردد عيان
مي نمايد گرمي خود روز محشر آفتاب
سالها شد مي کند خالص طلاي خويش را
تا شود روزي مگر گلميخ آن
در
آفتاب
نيست سالم دامن پاکان ز دست انداز او
گرگ تهمت يوسف گل پيرهن را
در
قفاست
هست اگر آسايشي
در
زير تيغ و خنجرست
ديده حيران قرباني بر اين معني گواست
در
خور ظرف است اينجا هر دهان را لقمه اي
ضربت تيغ شهادت طعمه شير خداست
کور اگر روشن شود
در
روضه اش نبود عجب
کان حريم خاص مالامال از نور خداست
عقده ها از ماتمش روي زمين را
در
دل است
دانه تسبيح، اشک خاک پاک کربلاست
مي دهد غسل زيارت خلق را
در
آب چشم
اين چنين خاک جگرسوزي ز مظلومان کراست؟
قطره اشکي که آيد
در
عزاي او به چشم
گوشوار عرش را از پاکي گوهر سزاست
بر فرق تاج خسروي از لطف ايزدي
در
بر دعاي جوشنش از حفظ کردگار
دارد شکوه شهپر سيمرغ و کوه قاف
در
قبضه شجاعت او تيغ آبدار
از داغهاش دود چو مجمر شود بلند
گر
در
دل پلنگ کند خشم او گذار
شيران چو سگ قلاده به گردن گذاشتند
در
روزگار صولت آن شاه نامدار
گرديده است چون سگ اصحاب کهف، گرگ
در
روزگار معدلتش معتکف به غار
ياقوت و لعل سفته برآيد ز صلب سنگ
گر کوه را سنانش
در
دل کند گذار
بي مشق اگر چه قطعه نويس است تيغ او
پيوسته
در
شکار کند مشق کارزار
افکنده تيغ موج به گردن ز انفعال
اينک به عذرخواهي آن دست
در
نثار
چو مغز پسته فلک
در
شکر شود پنهان
چو پسته تو درآيد به شکرافشاني
گهر ز صلب صدف سفته
در
وجود آيد
نگاه تند کني گر به ابر نيساني
در
آفتاب قيامت برهنگي نکشد
به جرم هر که تو دامان عفو پوشاني
ميانه تو و عباس شاه خلد سرير
تفاوتي است که
در
نقش اول و ثاني
چو ماه عيد به انگشت مي نمايندش
ز بس که تيغ تو طاق است
در
سرافشاني
نه هر سواد که باشد مطابق اصل است
يکي است کعبه مقصود
در
تمام جهان
اگر چه هست ده انگشت
در
شمار يکي
بلند نام ز سبابه مي شود ايمان
ازان زمان که فلک پاي
در
رکاب آورد
نديد شاهسواري چو او درين ميدان
به شمع دست حمايت شود نسيم سحر
در
آن ديار که حفظش دهد صلاي امان
اگر به کوه کند عزم راسخش اقبال
چو رود نيل شود شاخ شاخ
در
يک آن
پلنگ از آتش خشمش ستاره سوخته اي است
که چون شرر شده
در
صلب کوهسار نهان
ز پرده داري حفظش چو ديده ماهي
شرار، سير کند بي خطر
در
آب روان
شگفت نيست که
در
عهد او گشايد شير
گره ز شاخ غزالان به ناخن و دندان
نگين نقش مرادي را که مي خواست
به دست آورد
در
دور سليمان
ز شادي استخوان
در
پيکر خلق
به زير پوست شد چون پسته خندان
ز نور راي او
در
ديده ها شد
چراغ روز، خورشيد درخشان
ز خيرانديشي او گشت از بيم
شرارت چون شرر
در
سنگ پنهان
ز برق تيغ عالمسوز او لعل
شود خون
در
جگرگاه بدخشان
گذارد از شکوهش سينه بر خاک
گر آرد رخش رستم
در
ته ران
گشاد جبهه از خلقش دليل است
که باشد کعبه
در
ناف بيابان
ز عرياني بود
در
حشر ايمن
به جرم هر که پوشانيد دامان
به محراب اجابت مي کند پشت
ازين
در
هر که گردد روي گردان
شب و روز جهان
در
دلگشايي
به ميزان عدالت گشت يکسان
زير ابرو چون سواد ديده مي آيد به چشم
در
خم طاقش سواد سرمه خيز اصفهان
در
جوار رفعت اين قصر گردون منزلت
کعبه زالي است طاق شهرت نوشيروان
از اساسش زير کوه قاف دامان زمين
وز ستونش آسمان را تير
در
بحر کمان
مهر عالمتاب را
در
سينه مي سوزد نفس
تا رساند روي زرد خود به خاک آستان
تا شبستان زراندودش نيفتد از صفا
شمع همچون لاله مي سازد گره
در
دل دخان
در
حريم او ز حيراني سپند شوخ چشم
از سر آتش نخيزد همچو خال گلرخان
در
بساط آسمان يک صبح دارد آفتاب
دارد از آيينه چندين صبح روشن اين مکان
از حضور شه درين آيينه زار دلنشين
يوسفستاني مصور مي شود
در
هر زمان
کشتي نوح است بال از بادبان واکرده است
در
نظرها صورت تالار او با سايبان
بيضه افلاک را
در
زير بال آورده است
طره اش کز شهپر جبريل مي بخشد نشان
دارد از حوض مصفا
در
کنار آيينه ها
تا نگردد غافل از نظاره خود يک زمان
نيست جز فواره
در
بستانسراي روزگار
سرو سيميني که با استادگي باشد روان
آب بردارد گر از درياچه اش ابر بهار
قطره هايش گوهر شهوار گردد
در
زمان
صفحه قبل
1
...
814
815
816
817
818
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن