167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • خون شد دلم در آرزوي آنکه يک نفس
    بي خار غم ز گلشن شادي گلي برم
  • کردم نظر به فکر در احکام نه فلک
    جز نو عروس غم نشد از عمر همسرم
  • هستم يقين که در چمن باغ روزگار
    بي بر بود نهال اميدي که پرورم
  • در بزمگاه محنت گيتي به جام عمر
    جز خون دل ز دست زمانه نمي خورم
  • حالم مخالف آمد از آن در جهان عمر
    درويشم از نشاط و زانده توانگرم
  • وز بازي سپهر سبکبار بوالعجب
    بر تخته نرد رنج و بلا در مششدرم
  • بي آب شد چو چشمه خورشيد روزگار
    در عشق او رواست که بنشيند آذرم
  • بر من در حوادث و انده از آن گشاد
    کز خانه حوادث چون حلقه بر درم
  • اي چرخ سفله پرور دلبند جان شکر
    شد زهر با وجود تو در کام شکرم
  • در آب فتنه خفته چو نيلوفرم مدار
    بر آتش نهيب مسوزان چو عنبرم
  • زان کز براي ديدن گلهاي معرفت
    در باغ فکر ديده گشاده چو عبهرم
  • از شرم آفتاب رخ خاک زرد شد
    بادي گرفت در سر يعني که من زرم
  • اوتاد هفت کشور اگر کان زر شوند
    همت در آن نبندم و جز خاک نشمرم
  • در صفه دل از پي آزادي جهان
    هر ساعتي بساط قناعت بگسترم
  • در آرزوي لفظ فلکساي من جهان
    بر فرق خود نهاده ز افلاک منبرم
  • گيرم کنون چو صبح گريبان آسمان
    در عالم خيال چه باشد چو بنگرم
  • داند که از مکارم اخلاق در صفا
    چون طوبي از بهشتم و چون جان ز کشورم
  • در ديده جهان ز لطافت چو لعبتم
    بر تارک زمان ز فصاحت چو افسرم
  • در آشيان عقل چو عنقاي مغربم
    بر آسمان فضل چو خورشيد ازهرم
  • از خلق روزگار نيايد چو من پسر
    در پرده ام چه دارد آخر نه دخترم
  • از اختران فضل چو مهرم جدا کنند
    در پرده جهان چو حوادث مسترم
  • داند يقين که از نظر آفتاب عقل
    در چشم کان فضل چو ياقوت احمرم
  • در دانشي که آن خردم را زيان شدست
    بر آسمان جان چو عطارد سخنورم
  • زاول به پاي فکر شدم در جهان علم
    تا مضمر آنچه بود کنون گشت مظهرم
  • بر من چو باز شد در بستان سراي جان
    زين نظم جانفزاي جهان گشت چاکرم
  • با اين کفايت و هنرم در نهاد عمر
    اسباب يک مراد نگردد ميسرم
  • ستم تا پاي عدلت در ميان بست
    نهادست از تحير دست بر هم
  • همه اسلام رادر راحت و رنج
    همه آفاق را در شادي و غم
  • چو تو در دور آدم کس نديدست
    کريم ابن کريمي تا به آدم
  • بيانم هست از وصف تو عاجز
    زبانم هست در نعت تو ابکم
  • اي باد صبا گرفته در گل
    با آتش تو چو ساق هيزم
  • ره گم نکني و در تحرک
    چون گوي ز پاي سر کني گم
  • در زير داغ طاعت و فرمان تست يکسر
    از گوش صبح اشهب تا نعل شام ادهم
  • دستي چنان قويست ترا در نفاذ فرمان
    کز دست تو قبول کند سنگ نقش خاتم
  • آنجا که در زه آرد دستت کمان بخشش
    ابر از حسد ببرد زه از کمان رستم
  • با آسمان چه گفتم گفتم که هست ممکن
    دستي وراي دستت در کارهاي عالم
  • تا پايدار دولت او در ميانه هستم
    همراه با سياست او با دو دست برهم
  • اي لمعه سنان تو در حربگاه کرده
    بر خصم طول و عرض جهان عرصه جهنم
  • من بنده از مکارم اخلاق تو که هرگز
    در چشم روزگار مبادي بجز مکرم
  • زانگه که خاک درگه عاليت بوسه دادم
    در هيچ مجلسي نزدم جز به شکر تو دم
  • در عرصه ممالک پيش نفاذ امرت
    هم دست جور کوته هم پاي عدل محکم
  • پيش شمال امرت پاي شمال در گل
    پيش سحاب دستت دست سحاب بر هم
  • آنجا در زه آرد دستت کمان بخشش
    ابر از حسد ببرد زه بر کمان رستم
  • در شاهراه دوران با عزم تيزگامت
    گردون چه گفت گفتا من تابعم تقدم
  • در مشکلات گيتي با راي پيش بينت
    اختر چه گفت گفتا من عاجزم تکلم
  • در هر سخن که گويي گويد قضا پياپي
    اي ملک طفل اسمع اي پير چرخ اعلم
  • با آسمان چه گفتم گفتا که هست ممکن
    دستي وراي دستت در کارهاي عالم
  • در دي مه حوادث از بيخ و بن برآمد
    ملکي که بود عمري چون نوبهار خرم
  • گيتي خراب گشتي گر در سراي گيتي
    سوري چينن نبودي بعد از چنان دو ماتم
  • همواره تا که باشد در جلوه گاه بستان
    پيش زبان بلبل سوسن زبان ابکم