167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • هيچ کافر را مبادا آرزو در دل گره!
    عاقبت مشت گل ما سبحه صد دانه شد
  • چشم بند عيبجويان چشم خود پوشيدن است
    بي زباني سرمه در کام سخن چين مي کشد
  • هيچ کس بي گوشمال روزگار آدم نشد
    غوطه تا در خون نزد شمشير صاحب دم نشد
  • لاله با دست نگارين سينه خارا شکافت
    دانه ما در چنين فصلي به زير خاک ماند
  • يادگار عشق داغي در دل ديوانه ماند
    شمع رفت از انجمن، خاکستر پروانه ماند
  • زير سقف آسمان نتوان نفس را راست کرد
    در دل ما آرزوي نعره مستانه ماند
  • از کسي پروا ندارد ديده گستاخ من
    در ديار حسن چون آيينه ام رو داده اند
  • بي حناي بيعت گل نيست دستي در چمن
    عندليبان را مگر بيهوشدارو داده اند؟
  • زاهدان چون سکه بهر رونق بازار خود
    پشت بر زر، روي در دنياي باطل کرده اند
  • چشم آهو چشم من هرگز به اين مستي نبود
    گوييا در سرمه اش بيهوشدارو کرده اند
  • زهر در پيمانه کردم انگبين پنداشتند
    خون دل خوردم شراب آتشين پنداشتند
  • ناله ام ناخن به داغ عندليبان مي زند
    گريه گرم من آتش در گلستان مي زند
  • شمع پا در دامن فانوس پيچيد و هنوز
    شوق بر خاکستر پروانه دامان مي زند
  • نيست در جيب دو عالم خونبهاي يک سئوال
    همتم اين نغمه بر گوش کريمان مي زند
  • مي گذارد کفش هر کس پيش پاي ميهمان
    در لباس خدمت اظهار ملالت مي کند
  • نشأه ديوانگي تکليف باغم مي کند
    نوبهاران روغن گل در چراغم مي کند
  • دولت گردنده دنيا به استحقاق نيست
    دور گردون ديو را در دست، خاتم مي کند
  • در ميان قمريان چون طوق بر گردن نهم؟
    سرو من با هر گياهي دستبازي مي کند
  • چند حرف بوسه او بر لب جان بشکند؟
    چند جامم در کنار آب حيوان بشکند؟
  • حيرتي دارم که چون در روزگار زلف او
    رسم گرديده است مردم شکوه از گردون کنند
  • لب چو کردي آشناي مي، لب پيمانه باش
    در سر مستي سخن داروي بيهوشي بود
  • در طلسم قيمت من ره نمي يابد شکست
    بي سبب گرد کسادي خاکمالم مي دهد
  • عاشقان را از تمتع مانعي جز شرم نيست
    در حريم وصل مي بايد مرا هجران کشيد
  • چند چون شمشير بتوان بود در بند نيام؟
    چند روزي هم لباس خويش از جوهر کنيد
  • به هم پيچيد خرسندي زبان شکوه ما را
    دگر در حلقه زنجير ما شيون نمي گنجد
  • کفن شد جامه فانوس از داغ جگرسوزم
    ز شوخي شعله من در ته دامن نمي گنجد
  • فضاي پرفشاني از براي بلبلان دارد
    اگر چه در حريم غنچه گل، بو نمي گنجد
  • طريق دوستداري نيست خاموشي پس از رنجش
    شکايت چون گره گرديد در دل، کينه مي گردد
  • نيم غافل ز پاس زيردستان در زبردستي
    چو گوهر رشته از پهلوي من لاغر نمي گردد
  • گرانجان در زمين خشک گردد غرق چون قارون
    کف پاي سبکروحان ز دريا تر نمي گردد
  • مخور زنهار از همواري وضع جهان بازي
    که اين بيدادگر در موم پنهان نيشتر دارد
  • مده سررشته کوچکدلي از دست در دولت
    که گر از ديده سوزن فتد عيسي خطر دارد
  • بدآموز قفس در آشيان مسکن نمي سازد
    ز چشم افتاده دام تو با گلشن نمي سازد
  • صفاي عارضش ته جرعه بر مهتاب مي ريزد
    لبش بيهوشدارو در شراب ناب مي ريزد
  • ندارد جز ندامت حاصلي آميزش مردم
    نصيب برق گردد دانه چون در خرمن آويزد
  • توان سير پر طاوس کرد از هر پر زاغي
    اگر آيينه انصاف در پيش نظر باشد
  • نگردد از رواني اشک را مانع صف مژگان
    عنان بحر در سرپنجه مرجان نمي باشد
  • (يک اداي نمکين در همه عمر نکرد
    يارب اين بخت مرا تهمت شوري که نهاد؟)
  • در دل سنگ توان رخنه به همواري کرد
    رشته را عقد گهر کوچه دهد تا گذرد
  • قاصد و نامه و پيغام نمي خواهد عشق
    در حرم پيروي قبله نما نتوان کرد
  • مي توان شمع برافروخت ز نقش قدمش
    هر که را آتش سوداي تو در سر باشد
  • فيض در دامن صحراي جنون مي باشد
    خاک اين باديه آغشته به خون مي باشد
  • نيست در طالع من عقده گشايي، ورنه
    عقده چون تاک به اندازه دستم دادند
  • خلد تسخير دل اهل محبت نکند
    برق در بوته خاشاک اقامت نکند
  • چون صبا بيهده بر گرد چمن گرديدم
    رزق من غنچه صفت در دلم اندوخته بود
  • مرغ من در بغل بيضه هم آزاد نبود
    آشيان هيچ کم از خانه صياد نبود
  • هميشه در پي آزار ماست چشم فلک
    به قصد شبنم ما آفتاب مي گردد
  • لبش به ظاهر اگر حرف شکرين دارد
    ز خط سبز همان زهر در نگين دارد
  • حجاب روشني دل بود حلاوت عيش
    که موم روز سياهي در انگبين دارد
  • ترا که باده لعلي است در قدح مپسند
    که استخوان مرا درد کهربا سازد
  • ستاره در قدم او سپند مي سوزد
    سبکروي که چو خورشيد فرد مي خيزد
  • چو آفتاب ز سيماي گوهرم پيداست
    که آب در نظر جوهري بگرداند
  • سحر که پرده ز رخ گلرخان براندازند
    ( ) زلزله در ملک خاور اندازند
  • جدا فتاده ام از کاروان در آن وادي
    که ناله جرس از کاروان جدا نشود
  • تبسمي پي دشنام تلخ در کارست
    نمکچش مزه اي با پياله مي بايد
  • مرا در آتش بي رحمي عتاب مسوز
    که شمع طور مرا با چراغ مي جويد
  • مگر نهال تو در باغ سايه افکن شد؟
    که سرو رخنه ديوار باغ مي جويد
  • تا چند ناگواري از اندازه بگذرد؟
    اوقات در شکنجه خميازه بگذرد
  • طوفان کند شراب در آن سر که مغز نيست
    فيض بهار، بيش به ديوانه مي رسد
  • تا رنگ من شکسته خود را درست کرد
    گلگونه در بساط سهيل يمن نماند
  • اسکندرست اگر چه بود در لباس فقر
    هر کس که اختصار به سد رمق کند
  • هر کس ز عشق سايه دستي گرفته است
    چون تيشه دست در کمر بيستون کند
  • در خشت خم به چشم حقارت نظر مکن
    خورشيد ساغر از لب اين بام شد بلند
  • پرواز مرغ بسمل ازو بيشتر مخواه
    بال و پري که در شکن دام شد بلند
  • درد طلب بلاست، وگرنه رفيق خضر
    لب تشنگي خويش در آيينه ديده بود
  • با عاشقان همين سخن عاشقي بگوي
    در کشور قفس زر گل خرج مي شود
  • در خانه اي که روي تو افزود از شراب
    تبخاله خوش نشين لب بام مي شود
  • از خواب، چشم شوخ تو سنگين نمي شود
    در زير ابر برق به تمکين نمي شود
  • صيدي که بي قراري وحشت کشيده است
    در چشم دام، داد شکرخواب مي دهد
  • در گوش صدف جاي کند از بن دندان
    هر نکته که از لعل گهرزاي تو ريزد
  • در کلبه من از پي آسايش (من) چرخ
    گورنگ ز خاکستر سنجاب نريزد
  • انديشه زلف تو چو عزم سفر هند
    در هيچ دل سوخته اي نيست نباشد
  • شد پنجه سيمين تو در مهد، نگارين
    از رشته جانها که به انگشت تو بستند
  • جوياي تو آسودگي از مرگ نبيند
    در خاک، طلبکار تو از پا ننشيند
  • از عمر برومند شود هر که درين باغ
    در سايه نخلي که نشاند بنشيند
  • سر داد به صحرا دل ديوانه ما را
    آن گنج که در گوشه ويرانه ما بود
  • در خلوت دل رشته جان موي دماغ است
    اينجا سخن از سبحه و زنار مگوييد
  • در سنگ پر و بال نهد حشر مکافات
    هرگز سخن سخت به ديوار مگوييد
  • کدام شوخ که با من سر عتاب ندارد؟
    کدام گوشه که چشمم گلي در آب ندارد؟
  • دو عالم را تواند پشت پا زد
    سر هر کس که در پاي تو باشد
  • راهرو چون مي تواند پشت بر ديوار داد؟
    در بيابان طلب منزل نمي گيرد قرار
  • سبزه پشت لبت چون ريشه در دلها دواند
    گوشه دستار پر سنبل شد از جوش بهار
  • اي ز رويت هر نظر محو تماشاي دگر
    در دل هر ذره اي خورشيد سيماي دگر
  • ندارد در درازي کوتهي دست دراز من
    به پا گر مي دهم دردسر آن آستان کمتر
  • با بخت تيره کوکب ما را چه اعتبار؟
    در روز ابر، بال هما را چه اعتبار؟
  • رزق نزديکان حق آيد به پاي خويشتن
    از تردد در حرم باشد کبوتر بي نياز
  • مست ناز من چنين مغرور و بي پروا مباش
    پادشاه عالمي، در حکم استغنا مباش
  • حسن چون تنها شود، از چشم خود دارد خطر
    در تماشاخانه آيينه هم تنها مباش
  • عشق در هر دل که افروزد چراغ دوستي
    برق چون پروانه مي گردد به گرد خرمنش
  • بي عشق، آه در جگر روزگار نيست
    خاکستري است چرخ که عشق است اخگرش
  • در گرد خط نهان شد روي عرق فشانش
    خط غبار گرديد ديوار گلستانش
  • از جبين صورت ديوار آتش مي چکد
    در چنين بزمي چرا انديشد از مردن چراغ؟
  • شب تا سحر از سلسله جنباني زلفي
    در کوچه زخمم گذرد قافله مشک
  • بازآ که بي تو رنگ نيايد به روي گل
    در جيب غنچه زنگ برآورد بوي گل
  • در گلستان حسن تو از جوش عندليب
    تنگ است جاي بال فشاني به بوي گل
  • با گرانقدري سبک در ديده هايم چون نماز
    با سبکروحي به خاطرها گران چون روزه ام
  • ديده افسردگان گرمي ز آتش مي برد
    داغ را در رخنه هاي سينه پنهان مي کنم
  • (آشياني مي توانم ساخت در کنج قفس
    گر ز دل اين خارخار رشک را بيرون دهم)
  • ز صحراي شکرريز قناعت گوشه اي دارم
    که آيد در نظر ملک سليمان ديده مورم
  • بر سر خوان امل دست هوس مي بندم
    در شکرزار، پر و بال مگس مي بندم