نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
هيچ کافر را مبادا آرزو
در
دل گره!
عاقبت مشت گل ما سبحه صد دانه شد
چشم بند عيبجويان چشم خود پوشيدن است
بي زباني سرمه
در
کام سخن چين مي کشد
هيچ کس بي گوشمال روزگار آدم نشد
غوطه تا
در
خون نزد شمشير صاحب دم نشد
لاله با دست نگارين سينه خارا شکافت
دانه ما
در
چنين فصلي به زير خاک ماند
يادگار عشق داغي
در
دل ديوانه ماند
شمع رفت از انجمن، خاکستر پروانه ماند
زير سقف آسمان نتوان نفس را راست کرد
در
دل ما آرزوي نعره مستانه ماند
از کسي پروا ندارد ديده گستاخ من
در
ديار حسن چون آيينه ام رو داده اند
بي حناي بيعت گل نيست دستي
در
چمن
عندليبان را مگر بيهوشدارو داده اند؟
زاهدان چون سکه بهر رونق بازار خود
پشت بر زر، روي
در
دنياي باطل کرده اند
چشم آهو چشم من هرگز به اين مستي نبود
گوييا
در
سرمه اش بيهوشدارو کرده اند
زهر
در
پيمانه کردم انگبين پنداشتند
خون دل خوردم شراب آتشين پنداشتند
ناله ام ناخن به داغ عندليبان مي زند
گريه گرم من آتش
در
گلستان مي زند
شمع پا
در
دامن فانوس پيچيد و هنوز
شوق بر خاکستر پروانه دامان مي زند
نيست
در
جيب دو عالم خونبهاي يک سئوال
همتم اين نغمه بر گوش کريمان مي زند
مي گذارد کفش هر کس پيش پاي ميهمان
در
لباس خدمت اظهار ملالت مي کند
نشأه ديوانگي تکليف باغم مي کند
نوبهاران روغن گل
در
چراغم مي کند
دولت گردنده دنيا به استحقاق نيست
دور گردون ديو را
در
دست، خاتم مي کند
در
ميان قمريان چون طوق بر گردن نهم؟
سرو من با هر گياهي دستبازي مي کند
چند حرف بوسه او بر لب جان بشکند؟
چند جامم
در
کنار آب حيوان بشکند؟
حيرتي دارم که چون
در
روزگار زلف او
رسم گرديده است مردم شکوه از گردون کنند
لب چو کردي آشناي مي، لب پيمانه باش
در
سر مستي سخن داروي بيهوشي بود
در
طلسم قيمت من ره نمي يابد شکست
بي سبب گرد کسادي خاکمالم مي دهد
عاشقان را از تمتع مانعي جز شرم نيست
در
حريم وصل مي بايد مرا هجران کشيد
چند چون شمشير بتوان بود
در
بند نيام؟
چند روزي هم لباس خويش از جوهر کنيد
به هم پيچيد خرسندي زبان شکوه ما را
دگر
در
حلقه زنجير ما شيون نمي گنجد
کفن شد جامه فانوس از داغ جگرسوزم
ز شوخي شعله من
در
ته دامن نمي گنجد
فضاي پرفشاني از براي بلبلان دارد
اگر چه
در
حريم غنچه گل، بو نمي گنجد
طريق دوستداري نيست خاموشي پس از رنجش
شکايت چون گره گرديد
در
دل، کينه مي گردد
نيم غافل ز پاس زيردستان
در
زبردستي
چو گوهر رشته از پهلوي من لاغر نمي گردد
گرانجان
در
زمين خشک گردد غرق چون قارون
کف پاي سبکروحان ز دريا تر نمي گردد
مخور زنهار از همواري وضع جهان بازي
که اين بيدادگر
در
موم پنهان نيشتر دارد
مده سررشته کوچکدلي از دست
در
دولت
که گر از ديده سوزن فتد عيسي خطر دارد
بدآموز قفس
در
آشيان مسکن نمي سازد
ز چشم افتاده دام تو با گلشن نمي سازد
صفاي عارضش ته جرعه بر مهتاب مي ريزد
لبش بيهوشدارو
در
شراب ناب مي ريزد
ندارد جز ندامت حاصلي آميزش مردم
نصيب برق گردد دانه چون
در
خرمن آويزد
توان سير پر طاوس کرد از هر پر زاغي
اگر آيينه انصاف
در
پيش نظر باشد
نگردد از رواني اشک را مانع صف مژگان
عنان بحر
در
سرپنجه مرجان نمي باشد
(يک اداي نمکين
در
همه عمر نکرد
يارب اين بخت مرا تهمت شوري که نهاد؟)
در
دل سنگ توان رخنه به همواري کرد
رشته را عقد گهر کوچه دهد تا گذرد
قاصد و نامه و پيغام نمي خواهد عشق
در
حرم پيروي قبله نما نتوان کرد
مي توان شمع برافروخت ز نقش قدمش
هر که را آتش سوداي تو
در
سر باشد
فيض
در
دامن صحراي جنون مي باشد
خاک اين باديه آغشته به خون مي باشد
نيست
در
طالع من عقده گشايي، ورنه
عقده چون تاک به اندازه دستم دادند
خلد تسخير دل اهل محبت نکند
برق
در
بوته خاشاک اقامت نکند
چون صبا بيهده بر گرد چمن گرديدم
رزق من غنچه صفت
در
دلم اندوخته بود
مرغ من
در
بغل بيضه هم آزاد نبود
آشيان هيچ کم از خانه صياد نبود
هميشه
در
پي آزار ماست چشم فلک
به قصد شبنم ما آفتاب مي گردد
لبش به ظاهر اگر حرف شکرين دارد
ز خط سبز همان زهر
در
نگين دارد
حجاب روشني دل بود حلاوت عيش
که موم روز سياهي
در
انگبين دارد
ترا که باده لعلي است
در
قدح مپسند
که استخوان مرا درد کهربا سازد
ستاره
در
قدم او سپند مي سوزد
سبکروي که چو خورشيد فرد مي خيزد
چو آفتاب ز سيماي گوهرم پيداست
که آب
در
نظر جوهري بگرداند
سحر که پرده ز رخ گلرخان براندازند
( ) زلزله
در
ملک خاور اندازند
جدا فتاده ام از کاروان
در
آن وادي
که ناله جرس از کاروان جدا نشود
تبسمي پي دشنام تلخ
در
کارست
نمکچش مزه اي با پياله مي بايد
مرا
در
آتش بي رحمي عتاب مسوز
که شمع طور مرا با چراغ مي جويد
مگر نهال تو
در
باغ سايه افکن شد؟
که سرو رخنه ديوار باغ مي جويد
تا چند ناگواري از اندازه بگذرد؟
اوقات
در
شکنجه خميازه بگذرد
طوفان کند شراب
در
آن سر که مغز نيست
فيض بهار، بيش به ديوانه مي رسد
تا رنگ من شکسته خود را درست کرد
گلگونه
در
بساط سهيل يمن نماند
اسکندرست اگر چه بود
در
لباس فقر
هر کس که اختصار به سد رمق کند
هر کس ز عشق سايه دستي گرفته است
چون تيشه دست
در
کمر بيستون کند
در
خشت خم به چشم حقارت نظر مکن
خورشيد ساغر از لب اين بام شد بلند
پرواز مرغ بسمل ازو بيشتر مخواه
بال و پري که
در
شکن دام شد بلند
درد طلب بلاست، وگرنه رفيق خضر
لب تشنگي خويش
در
آيينه ديده بود
با عاشقان همين سخن عاشقي بگوي
در
کشور قفس زر گل خرج مي شود
در
خانه اي که روي تو افزود از شراب
تبخاله خوش نشين لب بام مي شود
از خواب، چشم شوخ تو سنگين نمي شود
در
زير ابر برق به تمکين نمي شود
صيدي که بي قراري وحشت کشيده است
در
چشم دام، داد شکرخواب مي دهد
در
گوش صدف جاي کند از بن دندان
هر نکته که از لعل گهرزاي تو ريزد
در
کلبه من از پي آسايش (من) چرخ
گورنگ ز خاکستر سنجاب نريزد
انديشه زلف تو چو عزم سفر هند
در
هيچ دل سوخته اي نيست نباشد
شد پنجه سيمين تو
در
مهد، نگارين
از رشته جانها که به انگشت تو بستند
جوياي تو آسودگي از مرگ نبيند
در
خاک، طلبکار تو از پا ننشيند
از عمر برومند شود هر که درين باغ
در
سايه نخلي که نشاند بنشيند
سر داد به صحرا دل ديوانه ما را
آن گنج که
در
گوشه ويرانه ما بود
در
خلوت دل رشته جان موي دماغ است
اينجا سخن از سبحه و زنار مگوييد
در
سنگ پر و بال نهد حشر مکافات
هرگز سخن سخت به ديوار مگوييد
کدام شوخ که با من سر عتاب ندارد؟
کدام گوشه که چشمم گلي
در
آب ندارد؟
دو عالم را تواند پشت پا زد
سر هر کس که
در
پاي تو باشد
راهرو چون مي تواند پشت بر ديوار داد؟
در
بيابان طلب منزل نمي گيرد قرار
سبزه پشت لبت چون ريشه
در
دلها دواند
گوشه دستار پر سنبل شد از جوش بهار
اي ز رويت هر نظر محو تماشاي دگر
در
دل هر ذره اي خورشيد سيماي دگر
ندارد
در
درازي کوتهي دست دراز من
به پا گر مي دهم دردسر آن آستان کمتر
با بخت تيره کوکب ما را چه اعتبار؟
در
روز ابر، بال هما را چه اعتبار؟
رزق نزديکان حق آيد به پاي خويشتن
از تردد
در
حرم باشد کبوتر بي نياز
مست ناز من چنين مغرور و بي پروا مباش
پادشاه عالمي،
در
حکم استغنا مباش
حسن چون تنها شود، از چشم خود دارد خطر
در
تماشاخانه آيينه هم تنها مباش
عشق
در
هر دل که افروزد چراغ دوستي
برق چون پروانه مي گردد به گرد خرمنش
بي عشق، آه
در
جگر روزگار نيست
خاکستري است چرخ که عشق است اخگرش
در
گرد خط نهان شد روي عرق فشانش
خط غبار گرديد ديوار گلستانش
از جبين صورت ديوار آتش مي چکد
در
چنين بزمي چرا انديشد از مردن چراغ؟
شب تا سحر از سلسله جنباني زلفي
در
کوچه زخمم گذرد قافله مشک
بازآ که بي تو رنگ نيايد به روي گل
در
جيب غنچه زنگ برآورد بوي گل
در
گلستان حسن تو از جوش عندليب
تنگ است جاي بال فشاني به بوي گل
با گرانقدري سبک
در
ديده هايم چون نماز
با سبکروحي به خاطرها گران چون روزه ام
ديده افسردگان گرمي ز آتش مي برد
داغ را
در
رخنه هاي سينه پنهان مي کنم
(آشياني مي توانم ساخت
در
کنج قفس
گر ز دل اين خارخار رشک را بيرون دهم)
ز صحراي شکرريز قناعت گوشه اي دارم
که آيد
در
نظر ملک سليمان ديده مورم
بر سر خوان امل دست هوس مي بندم
در
شکرزار، پر و بال مگس مي بندم
صفحه قبل
1
...
810
811
812
813
814
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن