167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • به وجه رمز در اين شعر بيتکي چندست
    که از تامل آن هيچگونه نيست گزير
  • دعات گفتم و جاي دعات بود الحق
    در آن مضيق که آنرا جز اين نبد تدبير
  • هميشه تا نبود در قياس پير جوان
    مطيع بخت جوان تو باد عالم پير
  • در زمين دولتت چون طول و عرض آسمان
    دور آساني طويل و عمر دشواري قصير
  • بس بود در معرض آرام و آشوب جهان
    کارداران نفاذت هم بشير و هم نذير
  • گرچه قومي در نظام کارها صورت کنند
    کاسمان فرمان گذارست و زمين فرمان پذير
  • زير قهر منهيان حزم تو امروز هست
    هرچه در فردا نهانست از قليل و از کثير
  • کي بود ماه مقنع همچو ماه آسمان
    گرچه کوته ديدگان را در خيال افتد منير
  • گر کمان التفات از ره فرو گردي رواست
    در هواي تو بحمدالله دلي دارم چو تير
  • هزار جان لب لعلش نهاده بر آتش
    هزار دل سر زلفش کشيده در زنجير
  • گشاده طره او بر کمين جانها دست
    کشيده غمزه او در کمان ابرو تير
  • هرآنچه خواسته در دهر کرده جز که ستم
    هرآنچه جسته ز اقبال ديده جز که نظير
  • مدبريست به ملک اندرون چنان صائب
    که در جنيبت تدبير او رود تقدير
  • نه با عمارت عدلش خرابي از مستي
    نه در حمايت عفوش مخافت از تغيير
  • فکنده راي تو در خاک راه رايت مهر
    نبشته کلک تو برآب جوي آيت تير
  • صرير کلک تو در نشر کشتگان نياز
    ز نفخ صور زيادت همي کند تاثير
  • مرا بگوي چه باقي بود ز رونق شغل
    چو در معامله از اصل بگذرد توفير
  • هميشه تا نبود پير در قياس جوان
    بر وضيع و شريف و بر صغير و کبير
  • به دست قهر نهد قفل ختم بر احداث
    به دست عدل کشد پاي فتنه در زنجير
  • جاودان در کنف خير و سعادت بادا
    موکبش تا به سعادت رود و آيد باز
  • صاحب و صدر زمين ناصر دين آنکه قضا
    کرد بر درگه عاليش در فتنه فراز
  • زاستين داد دگرباره کند دست برون
    فتنه در خواب دگرباره کند پاي دراز
  • دست با عهد تو کردست قضا در گردن
    گردن از مرتبه چندان که بخواهي به فراز
  • هرکرا دست تو برداشت بيفزودش عز
    جز که دينار که در عمر نکرديش اعزاز
  • در کفت نامده از بيم مذلت بجهد
    همچو از بيم قطيعت بجهد از سر گاز
  • اجلش در ندب اول گويد برخيز
    دست خون باخته شد جاي به ياران پرداز
  • نيز من قاصرم از مدح تو در بيتي چند
    عذر تقصير بگفتم به طريق ايجاز
  • يارب آنشب چه شبي بود که در حضرت تو
    منهي حزم حديث حرکت کرد آغاز
  • اينت اقبال که باز آمدي اندر اقبال
    تا جهاني ز تو افتاده در اقبال و نواز
  • زندگاني ولي نعمت من باد دراز
    در مزيد شرف و دولت و پيروزي و ناز
  • از مواليد جهانم من و در کل جهان
    چيست کان را متغير نکند عمر دراز
  • اولا تا که ز خدام توام نتوان گفت
    که در کس به سلامي مثلا کردم باز
  • چون چنين معتقدم خدمت درگاه ترا
    بهر آزار دلي از در عفوم بمتاز
  • دي در آن وقت که بر راي رفيعت بگذشت
    که فلان باز حديث حرکت کرد آغاز
  • اي بر اعدا و اوليا پيروز
    در مکافات اين و آن شب و روز
  • چون مراد خويش را با ملک ري کردم قياس
    در خراسان تازه بنهادم اقامت را اساس
  • تا بود سير السواني در سفر دور فلک
    واندران دوران نظير گاو او گاو خراس
  • فضا خطبه ها کرده در ملک و ملت
    به نام تو بر منبر آفرينش
  • طرازي نه چون طاهربن مظفر
    به عهد تو در ششتر آفرينش
  • شکوه تو دريافت آن کار اگرنه
    بکردي فنا در خور آفرينش
  • تکسر چه باشد که با چون تو شحنه
    بگردد به گرد در آفرينش
  • تو بادي که جز با تو نيکو نيايد
    قباي بقا در بر آفرينش
  • دوام ترا بيخ در آب و خاکي
    کزو رست برگ و بر آفرينش
  • بقاي تو چندان که در طول و عرضش
    نشايد بجز محور آفرينش
  • اي نهان گشته در بزرگي خويش
    وز بزرگي ز آسمان شده بيش
  • هر دو در تاب خانه اي رفتيم
    که نبد آشنا هواي رواق
  • خلف صدق قدر اوست قدر
    چون شود در نفاذ حکمش عاق
  • بي نيازي عيال همت اوست
    صدق او در سخا بجاي صداق
  • روز و شب جفت کبريا بادا
    در چنين کاخ و باغ و طارم و طاق
  • عز او در ازاء عز وجود
    ناز معشوق و ناله عشاق