نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
چه پر وا کند
در
دل بيضه عنقا؟
چه سازد فلک ها به جولان معني؟
کند کشتي لفظ را بادباني
قلم
در
کفم وقت جولان معني
من مرکز عشاقم
در
مهر و وفا طاقم
از توست همه عالم چندان که مرا داري
هر چند که محجوبي چون فاخته صد عاشق
در
زير قبا پنهان اي سرو چمن داري
چون لاله برافروزي صحراي قيامت را
با خويش اگر داغي
در
زير کفن داري
تا نگذري از دعوي چون موج درين دريا
دايم ز رگ گردن
در
حلق رسن داري
تا سرکش و بدخويي
در
دوزخ جانسوزي
نقدست بهشت تو گر خلق حسن داري
چون زلف پريشانگرد با شانه کجا سازي؟
صد عاشق خونين دل
در
ناف ختن داري
در
نظر هر که داد عشق تواش سروري
ملک سليمان بود حلقه انگشتري
دامن خورشيد را زود تواند گرفت
هر که چو شبنم بود
در
پي گردآوري
درد جهان را علاج
در
کف تدبير توست
از نفس روح بخش عيسي دوران تويي
نيست به غير از تو راه عالم توحيد را
در
همه روي زمين شارع عرفان تويي
در
قدح توست خون بر جگر توست داغ
دامن اين دشت را لاله نعمان تويي
شور تو
در
پرده است از نظر قاصران
سفره افلاک را ورنه نمکدان تويي
از خط فرمان شرع گر ننهي پا برون
در
نظر اهل ديد صائب، انسان تويي
شورش عشق و جنون را چون نمک
در
خمير خاکيان افکنده اي
چهره گل را به شبنم شسته اي
آب
در
صحراي جان افکنده اي
شور محشر را نمکچش کرده اي
در
دهان دلبران افکنده اي
چون رطب شيرين لبان عهد را
چاکها
در
استخوان افکنده اي
اي بسا گوهر که از شرم کرم
در
کنار ما نهان افکنده اي
عاشقان را از خيال خود به نقد
در
بهشت جاودان افکنده اي
صائب از افکار مولاناي روم
طرفه شوري
در
جهان افکنده اي
در
کشاکش بودم از طول امل
اين کمان را زه گسستم يللي
قطره ام از انقلاب آسوده شد
در
دل گوهر نشستم يللي
من همان مستم که
در
بزم الست
شيشه ها بر چرخ بستم يللي
تا نفس خويش را شمرده نسازي
در
دل خود عيش بي شمار نيابي
خيز و شکاري بکن که
در
دو سه جولان
گردي ازين دشت پرشکار نيابي
تا نکني ترک اعتبار چو صائب
در
نظر عشق اعتبار نيابي
نقطه موهوم را دو نيم نمايد
در
دهن تنگ آن زبان که تو داري
در
جگر زهد خشک شيشه شکسته است
اين لب ميگون مي چکان که تو داري
اي از خراباتت زمين درد ته پيمانه اي
در
پاي شمعت آسمان پرسوخته پروانه اي
در
مصر وجود، ماه کنعان را
از حسن غريب دربدر داري
زان چهره که بوي خون ازو آيد
پيداست که ريشه
در
جگر داري
چون گل که ز برگ فاش شد بويش
از پرده شرم پرده
در
داري
شرمي که ز باده آب مي گردد
در
مستي ها تو بيشتر داري
شيريني جان به رونما خواهد
تلخي که نهفته
در
شکر داري
پاکي دامن ما نيست کم از پرده عصمت
گو بدانند حريفان که تو
در
خانه مايي
مي شود ناف غزالان ختا ديده روزن
در
حريمي که تو آن زلف گرهگير گشايي
داغ اولدي درونيمده منيم ناز محبت
مين دورلو صدا ويرمه ده
در
ساز محبت
چرخ مي داند عيار آه پرتائثير را
مي توان
در
زخم ديدن جوهر شمشير را
حسن عالمسوز دارد بي قرار انديشه را
نقش شيرين نعل
در
آتش گذارد تيشه را
زلف طرار تو مي بندد زبان شانه را
در
سخن مي آورد لعل لبت پيمانه را
نيل چشم زخم باشد زنگ کلفت سينه را
ناخن شيرست صيقل
در
نظر آيينه را
مي کند
در
پرده شب جلوه دايم روز ما
بي سياهي نيست هرگز داغ عالمسوز ما
تمناي تو دارد
در
کشاکش آسمان ها را
هدف خميازه آغوش مي سازد کمان ها را
به آساني شود دلها مسخر گوشه گيران را
يد طولاست
در
صيد مگس ها عندليبان را
به چشم مردم آگاه، اين فرسوده قالبها
سوارانند
در
راه عدم افکنده مرکبها
اين نه خط است سيه کرده بناگوش ترا
سايه گرد يتيمي است
در
گوش ترا
چون سويداست نهان
در
دل شب کوکب ما
خط بيزاري صبح است سواد شب ما
مي تپد
در
جگر خاک همان طينت ما
شمع را شعله جواله کند تربت ما
از دست کار رفته بود پيش، کار ما
در
برگريز جوش زند نوبهار ما
زد غوطه بس که
در
تن خاکي روان ما
گرديد رفته رفته زمين آسمان ما
کليد فتح بود از دل شکسته گدا را
در
گشاده روزي است چشم بسته گدا را
يکي دو شد ز اجل ماتم روان غريب
دوباره کور شود کور
در
مکان غريب
زردرويي مي کشد مهر از ترنج غبغبت
بوسه
در
پرواز مي آيد ز تحريک لبت
قسمت روشندلان از زندگاني کلفت است
چشمه حيوان ز آه خود نهان
در
ظلمت است
آنچه ما را از شراب زندگي
در
ساغرست
خوردنش خون دل است و ماندنش دردسرست
داغدار عشق را نور و صفاي ديگرست
در
نظرها سنگ آتش را جلاي ديگرست
گوش ناقص طينتان را پرده انصاف نيست
زين سبب
در
جام معني جز مي ناصاف نيست
(
در
خموشي لب من چهره گشاي رازست
پشت اين آينه از ساده دلي غمازست)
عشق را چشم به سامان تن آساني نيست
راحتي نيست که
در
جامه عرياني نيست
به گريه جوهر بينش ز ديده ما ريخت
بهار عنبر ما
در
کنار دريا ريخت
هزار رنگ بلا
در
خمار ميخواري است
گلي که رنگ شکستن نديده هشياري است
ديدار يار
در
گره چشم بستن است
بند نقاب او ز دو عالم گسستن است
مژگان زرد، خانه برانداز سينه است
الماس
در
خراش جگر بي قرينه است
صد
در
صد آفاق، بيابان جنون است
کي عقل تنک مايه به سامان جنون است؟
در
چمن روزگار فال شکفتن خطاست
اره نخل حيات خنده دندان نماست
حسن
در
دوستي يگانه خوش است
رنگ معشوق، عاشقانه خوش است
خشکي زهد از دماغم ابرهاي تر نبرد
صندلي شد آبها و توبه
در
سر نبرد
بي تائمل هر که
در
محفل سخن پرداز شد
چون زبان آتشين شمع، خرج گاز شد
تا مسيحا رفت از عالم دل خرم نماند
سوزني کز دل برآرد خار
در
عالم نماند
دور ساغر بي هواي ابر پا
در
گل بود
بادبان کشتي مي ابر دريا دل بود
در
بساط آسمان خشک، همت کم بود
آفتابش کاسه دريوزه شبنم بود
در
وجود ما شراب تلخ باطل مي شود
از زمين شور ما افسوس حاصل مي شود
چه پروا عاشق بيتاب را از سوختن باشد؟
که چون پروانه
در
گيرد چراغ انجمن باشد
چون فروزان ز مي آن آينه طلعت گردد
آب
در
ديده خورشيد قيامت گردد
پياله اي به لبم چرخ آشنا نکند
که بخت شور نمک
در
شراب ما نکند
در
گلشني که حسن تو عارض جمال کرد
گل آب و رنگ خود عرق انفعال کرد
روشندلان که قبله خود روي او کنند
در
هر نظر دو عيد ز ابروي او کنند
در
صيدگاه دنيا هر کس که هوش دارد
جز عبرت آنچه باشد صيد حرم شمارد
هست حاجت
در
بساط کج کلاهان بيشتر
همت از درويش مي جويند شاهان بيشتر
يکي هزار شود داغ
در
دل افگار
زمين سوخته، جان مي دهد به تخم شرار
در
آن محفل که برخيزد نقاب از روي گلپوشش
سپند از جاي خود برخاستن گردد فراموشش
غوطه
در
زنگ زد آيينه روشن گهرش
پسته اي شد ز خط سبز لب چون شکرش
به عزم صيد چنان گرم خاست شهبازش
که خنده
در
دهن کبک سوخت پروازش
در
بسته حجاب بود گر چه گلشنش
تکليف بوسه است دهن غنچه کردنش
مي کند عيب نمايان را هنرپرور کمال
تنگ چشمي مي شود
در
دانه گوهر کمال
لازم يکديگر افتاده است ناکامي و کام
بيشتر از فصل ها
در
فصل گل باشد زکام
ما
در
جهان قرار اقامت نداده ايم
چون سرو سالهاست به يک پا ستاده ايم
پيوسته ما ز فکر دو عالم مشوشيم
ما از دو خانه همچو کمان
در
کشاکشيم
طرفي ز نهال قد آن شوخ نبستم
در
سايه نخلي که نشاندم ننشستم
ما همچو شرر تلخي غربت نکشيديم
در
نقطه آغاز به انجام رسيديم
حلقه هر
در
مشو با قامت همچون کمان
تا نگردي تير باران ملامت را نشان
نوشها درج است
در
نيش عتاب آلودگان
پشه دارد حق بيداري به خواب آلودگان
عيب دنيا را نمي بينند کوته ديدگان
گر چه بي پرده است
در
چشم نظر پوشيدگان
روي از عالم بگردان، روي
در
ديوار کن
وضع ناهموار عالم را به خود هموار کن
در
تلاش آفرين افکار خود رنگين مکن
گوش خود را کاسه دريوزه تحسين مکن
نباشد
در
مقام دلبري نازک نهال من
ز تمکين ذوق گل چيدن ندارد خردسال من
به طوق غبغب سيمين او نظر واکن
هلال ماه
در
آغوش را تماشا کن
پهلو تهي ز ناوک آن دلربا مکن
در
استخوان مضايقه با اين هما مکن
صفحه قبل
1
...
808
809
810
811
812
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن