167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • اي باد خوشخرام که گل سينه چاک توست
    در کوچه بند زلف چليپا چگونه اي؟
  • اي شعله اي که طور سپند فروغ توست
    در مجمر شکسته دلها چگونه اي؟
  • اي شاهباز دامن صحراي لامکان
    در تنگناي بيضه دنيا چگونه اي؟
  • در طبع جنگجوي تو هر چند رحم نيست
    دل مي کشد همان به تمناي آشتي
  • شامي است دل سياه که صبحش پديد نيست
    جنگي که در ميان نبود پاي آشتي
  • بيدار از نسيم قيامت نمي شود
    در هر که نيست ناله ني را سرايتي
  • در خامشي است عيش نفس هاي سوخته
    اين شمع از نسيم ندارد شکايتي
  • چون صبح، فتح روي زمين در رکاب اوست
    آن را که هست چون نفس راست رايتي
  • در منزل نخست فنا مي شود تمام
    هر چند زاد راه مهيا کند کسي
  • شيرين کنيم کام چو طوطي به حرف خوش
    گر در شکر مضايقه با ما کند کسي
  • در ساحت جهان نبود غير پاي خم
    يک گل زمين که خواب فراغت کند، کسي
  • ميزان غربت از زر و گوهر لبالب است
    در پله وطن چه اقامت کند کسي؟
  • در حفظ خنده آن دهن تنگ عاجزست
    چون شور حشر را به نمکدان کند، کسي؟
  • واصل توان به بحر ازين جويبار شد
    با تيغ چون مضايقه در جان کند، کسي؟
  • بستن نظر ز تازه خطان بي بصيرتي است
    چون در بهار پشت به بستان کند، کسي؟
  • در حفظ عشق، پرده ناموس عاجزست
    چون ماه را نهفته به دامان کند، کسي؟
  • در شوره زار، تخم ندامت ثمر دهد
    افتادگي چرا به خسيسان کند کسي؟
  • در پرده دل است تماشاي هر دو کون
    بيرون ز خود چرا به تماشا رود کسي؟
  • هر جا شديم مرکز چندين بلا شديم
    در قعر دل مگر چو سويدا رود کسي
  • در چشم اين سياه دلان نور شرم نيست
    صائب مگر به ديده عنقا رود کسي
  • مي بايدش هزار قدح خون به سر کشيد
    تا در مذاق خلق گوارا شود کسي
  • در خلوت تو کيست که سازد صدا بلند؟
    جايي که از سپند صدا نشنود کسي
  • از کاهلي فتاده ام از کاروان جدا
    در واديي که بانگ درا نشنود کسي
  • مستغني از دليل بود هر که واصل است
    در کعبه حرف قبله نما نشنود کسي
  • آن را که نيست ذوق وصال شکستگي
    در دل خلد چو شيشه خيال شکستگي
  • ظلم است در سفال مي لعل ريختن
    خون دل است رزق حلال شکستگي
  • در عرض يک دو هفته چو ماهش کند تمام
    ناخن زند به دل چو هلال شکستگي
  • تيغ تو در نيام کند قطع زندگي
    از آب ايستاده که ديد اين برندگي؟
  • افکنده ام چو نافه ز خود دور سايه را
    آهو به گرد من نرسد در دوندگي
  • در چشم خلق سبز نگردد ز انفعال
    تنها چو خضر هر که خورد آب زندگي
  • استادگي حيات ندانسته است چيست
    ريگ روان نفس نکشد در روندگي
  • در بندگي است صائب اگر هست عزتي
    يوسف عزيز مصر شد از راه بندگي
  • در دور خط سبز و لب روح بخش او
    شرمنده است خضر ز اظهار زندگي
  • باشد به رنگ شعله جواله بي بقا
    در سير و دور، گردش پرگار زندگي
  • در زندگي مپيچ گرت مغز عقل هست
    کآشفتگي بود گل دستار زندگي
  • عشق گرانبها بود و درد و داغ عشق
    گنجي که هست در ته ديوار زندگي
  • گرديد در شکار مگس صرف سر به سر
    چون تار عنکبوت مرا تار زندگي
  • در عين ناز، نرگس خود را نديده اي
    از ترکتاز لشکر بيداد غافلي
  • برقي کز اوست سينه ابر بهار چاک
    نسبت به شوخي تو بود پاي در گلي
  • در ديده نظارگيان ماهپاره اي است
    از آفتاب حسن تو هر پاره دلي
  • گر تشنه وصال محيط است آب تو
    در جويبار جسم به آن بحر واصلي
  • در خواب ناز نرگس خود را نديده اي
    از ترکتاز فتنه بيدار غافلي
  • افکنده اي بساط اقامت به زير چرخ
    در تنگناي بيضه ز گلزار غافلي
  • چون رشته دست پيش گهر مي کني دراز
    از گنج خويش در ته ديوار غافلي
  • زان چون جرس هميشه دلت مي تپد که تو
    در کاروان ز قافله سالار غافلي
  • بي حاصلي که زنده نباشد دلش به عشق
    در چشم اهل ديد بود نخل ماتمي
  • چون حلقه، ديده نگران شو تمام عمر
    شايد به روي خود در توفيق وا کني
  • جز نقش يوسفي نبود در بساط صبر
    تو جهد کن که آينه را (با صفا کني)
  • در نامرادي اين همه بيداد مي کني
    گر چرخ بر مراد تو گردد چها کني؟
  • قالب تهي ز خويش ( )
    چون بهله دست (در کمر مدعا کني)
  • در بحر صاحب گهر از ابر شد صدف
    چون غافلان مباد که ترک سبب کني
  • چند از بهار عشق قناعت به خس کني؟
    در آشيانه عيش به ياد قفس کني
  • در صيدگاه عشق، هما موج مي زند
    چون عنکبوت چند شکار مگس کني؟
  • در کاروان اگر نرسي آنقدر بکوش
    کز دور گوش وقف صداي جرس کني
  • زينسان که مي روي پي گفتار، عاقبت
    سر چون حباب در سر کار نفس کني
  • گر فکر زاد آخرت اي دوربين کني
    در زير خاک عشرت روي زمين کني
  • خون تا به چند در دلم اي نازنين کني؟
    بسمل مرا به اره چين جبين کني
  • واصل شوي چو شمع به درياي نور صبح
    گر در گداز جسم نفس آتشين کني
  • گفتار را به خوبي کردار کن بدل
    تا چند جهد در سخن دلنشين کني؟
  • تا کي به دست نفس دهي اختيار خويش؟
    در دست ديو تا به کي انگشترين کني؟
  • بر خاک راه اگر گذري مشکبو کني
    در سنگ اگر نظر کني آيينه رو کني
  • آن گوهر نهفته که خورشيد داغ اوست
    در مشت خاک توست اگر جستجو کني
  • در هيچ چشمه آب نمازي نمانده است
    صائب مگر به خون دل خود وضو کني
  • در پيري ارتکاب مي ناب مي کني
    اين صبح را تصور مهتاب مي کني
  • مويت سفيد گشت و همان از شراب تلخ
    در شير زندگاني خود آب مي کني
  • اي واي اگر به گريه خونين برون دهم
    خوني که در دلم تو ستمکار مي کني
  • گر بگذري به سرو و صنوبر، ز بار دل
    در جلوه نخست سبکبار مي کني
  • مويت سفيد و نامه اعمال شد سياه
    در توبه اينقدر ز چه تائخير مي کني؟
  • در خامشي گريز ز تقصيرهاي خويش
    تمهيد عذر بهر چه تقصير مي کني؟
  • کم کرده اي گناه، که در وقت بازخواست
    تقصير خود حواله به تقدير مي کني؟
  • آن پرده سوز، قابل تصوير خلق نيست
    در پرده است هر چه تو تصوير مي کني
  • صائب مس تو نيست پذيراي نور فيض
    بيهوده عمر خرج در اکسير مي کني
  • چون صبح آفتاب در آغوش توست فرش
    از روي صدق سينه اگر چاک مي کني
  • در سنگ، لعل روزي خورشيد مي خورد
    دل را به فکر رزق چه غمناک مي کني؟
  • برگ سفر بساز که هنگام رحلت است
    محکم چه ريشه در جگر خاک مي کني؟
  • زير سپهر خواب فراغت چه مي کني؟
    در خانه شکسته اقامت چه مي کني؟
  • در کاسه کبود فلک نقش جود نيست
    خواري به آبروي قناعت چه مي کني؟
  • شکر در انتظار تو اي خوش سخن گداخت
    با زهر جانگزاي قناعت چه مي کني؟
  • در خاک نرم، نخل هوس ريشه مي کند
    چندين ملايمت به نگهبان چه مي کني؟
  • لنگر درين خراب براي چه مي کني؟
    در راه سيل خواب براي چه مي کني؟
  • تعمير خانه اي که بود در گذار سيل
    اي خانمان خراب براي چه مي کني؟
  • موي سفيد، گرده صبح قيامت است
    در وقت صبح خواب براي چه مي کني؟
  • انديشه است لنگر عمر سبک عنان
    در گفتگو شتاب براي چه مي کني؟
  • بحري که مي کني طلبش در کنار توست
    اي موج، اضطراب براي چه مي کني؟
  • اي گوهر گرامي اين بحر، چون حباب
    سر در سر شراب براي چه مي کني؟
  • پنهان رخ چو ماه براي چه مي کني؟
    خون در دل نگاه براي چه مي کني؟
  • ابرام در شکستن دلهاي بيگناه
    اي ترک کج کلاه براي چه مي کني؟
  • بگذر ز کاوش دل ما خون گرفتگان
    در بحر خون، شناه براي چه مي کني؟
  • صائب چو رحم در دل سنگين يار نيست
    سامان اشک و آه براي چه مي کني؟
  • در قلزمي که کام نهنگ است هر صدف
    غواص نيستي و نگونسار مي روي
  • در آستان خانه خود خاک مي شوي
    از خود برون چنين که گرانبار مي روي
  • در دست توست گوهر شهوار چون صدف
    با جان بي نفس سوي دريا چه مي روي؟
  • در زلف توست جاي تماشا هزار جا
    بيرون ز خود براي تماشا چه مي روي؟
  • با خرمني که خوشه پروين در او گم است
    دنبال کهرباي تمنا چه مي روي؟
  • شد آب تلخ گوهر شهوار در صدف
    از خود تو هم سفر کن، شايد گهر شوي
  • از قلزمي که نوح مسلم بدر نرفت
    تو خشک مغز در غم آني که تر شوي
  • تا بر محک ترا نزند سنگ کودکان
    در مصر عشق قابل سودا نمي شوي
  • دل چاک نمي گشت ز فرياد جرس را
    بيداري اگر در همه قافله بودي
  • شوق است درين وادي اگر راحله اي هست
    در راه نمي ماندي اگر راحله بودي
  • از خون جگر کام کسي تلخ نگشتي
    گر در خور اين باده مرا حوصله بودي