167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • آغاز کرد مطلع و آواز برکشيد
    وانگاه چه روايت چون در شاهوار
  • عدل تو سايه ايست که خورشيد را ز عجز
    امکان پيسه کردن آن نيست در شمار
  • راي تو بر محيط فلک شعله اي کشيد
    در سقف او هنوز سفر مي کند شرار
  • آورده ام به صورت تضمين در اين مديح
    نز بهر آنکه بر سخنم نيست اقتدار
  • در ابر اگر ز دست تو يک خاصيت نهند
    دست تهي برون ندمد هرگز از چنار
  • بر گوشمال خصم تو مولع سپهر و بس
    در گوش او نعل سمند تو گوشوار
  • اي به خوبي و خرمي چو بهار
    گشته در ديدها بهار نگار
  • معتدل عالمي که در تو طيور
    همه هم ساکن اند و هم طيار
  • بلعجب عرصه اي که در تو وحوش
    همه هم ثابتند و هم سيار
  • کرگ تو پيل کشته بر تارک
    باز تو کبک خسته در منقار
  • شير و گاو تو بي نزاع و غضب
    ابدالدهر مانده در بيکار
  • موج در جوي تو فلک سرعت
    مرغ بر بام تو ملک هنجار
  • سايه بيد او به چهره روز
    بي سبب در کشيده چادر قار
  • نابسوده در او ز پاس وزير
    سر زلف بنفشه دست چنار
  • جيش عزمت دليل بوده بسي
    فتنه را در مضيقها به عثار
  • چه عجب زانکه خود مربي نيست
    کلک را در جهان چو دريا بار
  • اين ندا هيچ در سخن منشان
    وين سخن بيش بر زبان مگذار
  • اي در آن پايه کز بلندي هست
    از وراي ولايت گفتار
  • سبزه و آب گل افشان و صبوحي در باغ
    ناله بلبل و آواز بت سيم عذار
  • نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار
    چه بهاري که ز دلها ببرد صبر و قرار
  • گل نارست درخشنده چو ياقوتين جام
    دانه نار چو لؤلؤ و چو در جست انار
  • دي گل سرخ و سهي سرو رسيدند به هم
    در ميان آمدشان گفت و شنودي بسيار
  • کف او ضامن ارزاق وحوشست و طيور
    در او قبله ارکان بلادست و ديار
  • نشود مشک اگر چند فراوان ماند
    جگر سوخته در نافه آهوي تتار
  • گر چو فرعون لعين خصم تو در بحر شود
    موکب موسويت گرد برآرد ز بحار
  • عيد فرخنده و در عيد به رسم قربان
    سر بريده عدويت همچو شتر زار و نزار
  • آب گردد همچو آتش در دهان آن کسي
    کو ندارد همچو باد از خاک درگاهش مدار
  • هست اندر دست آب و گوش آتش در جهان
    باد تاثيرش سوار و خاک عدلش گوشوار
  • کي شدندي آب و آتش در جهان هريک پديد
    گر نگشتي باد اقبالش درين خاک آشکار
  • دوش در هجر آن بت عيار
    تا به روزم نبود خواب و قرار
  • يار چون نالهاي من بشنيد
    گفت با من به سر در آن شب تار
  • خاص سلطان اغلبک آنکه کفش
    در سخا هست همچو ابر بهار
  • پيش او مار و مرغ در صف جنگ
    تحفه و هديه از براي نثار
  • آنکه در ديده تو دارد قدر
    وانکه بر درگه تو يابد بار
  • عالمي را چو از تو شاکر ديد
    گشت در دام خدمت تو شکار
  • پاي بدگوي حاسدت در بند
    سر بدخواه و دشمنت بر دار
  • شبي گذاشته ام دوش در غم دلبر
    بدان صفت که نه صبحش پديد بد نه سحر
  • نوبت ملک پنج کن که شدست
    دشمن تو چو مهره در ششدر
  • کرد بيرون ز دست محنت پاي
    برد در دولتت به کيوان سر
  • مدتي شد که تا بدان اوميد
    چشم دارد به راه و گوش به در
  • حلقه در گوش چرخ کرده هرآنک
    کرد بر وي عنايت تو نظر
  • نامه اي بر رقمش آه عزيزان پيدا
    نامه اي در شکنش خون شهيدان مضمر
  • کارها بسته بود بي شک در وقت و کنون
    وقت آنست که راند سوي ايران لشکر
  • دايمش فخر به آنست که در پيش ملوک
    پسرش خواندي سلطان سلاطين سنجر
  • خبرت هست که از هرچه درو چيزي بود
    در همه ايران امروز نماندست اثر
  • شاد الا بدر مرگ نبيني مردم
    بکر جز در شکم مام نيابي دختر
  • مسجد جامع هر شهر ستورانشان را
    پايگاهي شده نه سقفش پيدا و نه در
  • خلق را زين حشر شوم اگر برهاني
    کردگارت برهاند ز خطر در محشر
  • گر مکرر بود ايطاء در اين قافيتم
    چون ضروريست شها پرده اين نظم مدر
  • پس در ملامت آمد کين چيست مي کني
    يزدانت به کناد که کردست خود بتر