نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
تا سد حزم تو نکشيدند
در
وجود
عالم نيافت عافيت عام را حصار
در
ابر اگر ز دست تو يک خاصيت نهند
دست تهي برون ندمد هرگز از چنار
تا
در
ضمان رزق خلايق نشد کفت
ترکيب معده را نه به پيوست پود و تار
مرحبا بويي که عطارش نباشد
در
ميان
حبذا نقشي که نقاشش نباشد آشکار
عقل پروردست گويي روح او را
در
ازل
روح پروردست گويي شخص او را برکنار
راست کاري پيشه کردست از براي آنکه نيست
در
قيامت هيچکس جز راستکاران رستگار
شادمان
در
دولت عالي و جاه بي کران
کامران از نعمت باقي و عمر بي کنار
عشق هندو به همه حال بود سوزان تر
که
در
انگشت بود عادت سوزاني نار
زنخش چيست يکي گوي بلورين
در
مشک
ابرويش چيست دو چوگان طلي کرده نگار
وانگهي زر بدهم کار چو زر خوب کنم
بيش چون زر نکنم
در
طلب زر رخسار
در
بوستان ملک نهالي نشاند چرخ
وآنرا قرين نشو و نما کرد روزگار
اين آيتي که زبده آيات صنع اوست
در
شان ملک خوب ادا کرد روزگار
در
بندگيت صادق و صافيست هرکه هست
وين بندگي ز صدق و صفا کرد روزگار
شاهي که
در
اضافت قدرش به چشم عقل
از قالب سپهر سها کرد روزگار
خاني که
در
جهان خلافش به يک زمان
از عز بد سگال عزا کرد روزگار
در
موقفي که بيلکش از حبس کيش رست
بر شير بيشه حبس فنا کرد روزگار
جم دولتي که
در
نفسي کلبه مرا
از نعمت تو عرش سبا کرد روزگار
در
خدمت تو عذر همي خواهدم کنون
زين پيش با من از چه جفا کرد روزگار
در
دولتي که پيش دوامش خجل شود
دوران که نسبتش به بقا کرد روزگار
اي
در
نبرد حيدر کرار روزگار
وي راست کرده خنجر تو کار روزگار
معمور کرده از پي امن جهانيان
معمار حزم تو
در
و ديوار روزگار
در
دهر جز خرابي مستي نيافتند
زان دم که هست حزم تو معمار روزگار
ور
در
درون دائره ماندي ز رفعتش
درهم نيامدي خط پرگار روزگار
جودت چو
در
ضمان بهاي وجود شد
بگشاد کاروان قدر بار روزگار
اي
در
جوال عشوه علي وار ناشده
از حرص دانگانه به گفتار روزگار
باشد ز بيم شير علم شير بيشه را
دل قطره قطره گشته
در
اقطار روزگار
در
کر و فر ز غايت تعجيل گشته چاک
ز انگشت پاي پاچه شلوار روزگار
واندر گريزگاه هزيمت به پاي
در
از بيم سرکشان شده دستار روزگار
زور تو
در
کشاکش اگر بر فلک خورد
زاسيب او گسسته شود تار روزگار
القاب و کنيت تو
در
اينست زانکه نيست
القاب و کنيتت شده تذکار روزگار
در
نظم اين قصيده ادب را نگفته ام
القابت اي خلاصه اخيار روزگار
داني که جز به حال تو لايق نباشد اين
کاي
در
نبرد حيدر کرار روزگار
در
مدحتت که زيبد گويد به صد زبان
تاج الملوک صفدر و صف دار روزگار
در
عرصه گاه موکب ميمون کبريات
کمتر جنيبت ابلق رهوار روزگار
در
زينهار عدل تو ايام و بس ترا
حفظ خداي داده به زنهار روزگار
با عقل ترس ترسان گفتم که
در
ثنا
آنرا که هست زبده اعيان روزگار
چشم زمانه کس به هنر مثل تو نديد
اي گشته
در
فصاحت سحبان روزگار
بر فرق شاه معني بکرت نثار کرد
هر صامتي که بود
در
انبان روزگار
چون
در
تو ديد آنچه که هرگز نديده بود
زان صد يکي ز جمله انسان روزگار
با اين همه نگشتي هرگز فريفته
چون ديگران به گربه
در
انبان روزگار
در
آرزوي روي تو عمري گذاشتم
پنهان ز چشم و گوش به دوران روزگار
اي خوانده مر ترا خرد از غايت لطيف
در
باغ لطف دسته ريحان روزگار
گرد کميت وهم ترا
در
نيافتند
ني ابلق زمانه نه يک ران روزگار
در
چشم همت تو نسنجد به نيم جو
ني کهنه سپهر نه خلقان روزگار
جزوي ز راي تست چو نيکو نگه کنند
اين روشني که هست
در
ايوان روزگار
بي گوهر وجود تو
در
رسته جهان
معلوم بود زينت دکان روزگار
در
خفت و خيز مانده همه راه عيدگاه
من گاه زو پياده و گاهي برو سوار
القصه بازگشتم و رفتم به خانه زود
در
باز کرد و باز ببست از پس استوار
در
من نظر نکرد چو گفتم چه کرده ام
گفت اي ندانمت که چگويم هزار بار
امروز روز عيد و تو
در
شهر تن زده
فردا ترا چگويد دستور شهريار
صفحه قبل
1
...
804
805
806
807
808
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن