نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
تجلي کوه را کبک سبک پرواز مي سازد
نيايد
در
حضور شمع از پروانه خودداري
تراوش مي کند بي خواست ناز از چشم مخمورش
کند چون
در
سخاوت همت مستانه خودداري؟
ز مرکز گردش پرگار طاقت مي برد اينجا
مجو
در
حلقه اطفال از ديوانه خودداري
ز خاموشي شود سوداي عشق اي همنفس افزون
مکن با ديده بيخواب
در
افسانه خودداري
به شکر اين که چون عيسي دم جان پروري داري
مکن
در
پرسش بيمار، بيدردانه خودداري
دل صدپاره را گفتار حق
در
وجد مي آرد
نيايد وقت ذکر از سبحه صددانه خودداري
مرا نظاره آن لعل ميگون بس بود صائب
کند ساقي اگر
در
دادن پيمانه خودداري
نيايي گر برون از خانه آيينه معذوري
که باغ دلگشايي
در
نظر چون روي خودداري
کجا فکر نظربازان به گرد خاطرت گردد؟
که صد دام تماشا
در
نظر از موي خودداري
اگر چه مي نمايي رام
در
ظاهر، ز پرکاري
پلنگ خشمگين را داغدار از خوي خودداري
چه حد دارند نگاه خيره گردد گرد رخسارت؟
که چين زلف را پيوسته
در
ابروي خودداري
ز عکس خود کني همچون پلنگ خشمگين وحشت
اگر
در
وقت خشم آيينه پيش روي خودداري
تواني دست
در
آغوش کردن تنگ با دريا
اگر دست از عنان اختيار خويش برداري
به بيداري سرآور روزگار زندگاني را
به زير خاک اگر خواب فراغت
در
نظر داري
مکن با تلخکامان رو ترش تا شکري داري
که همچون مور خط
در
چاشني غارتگري داري
چنان شد زندگاني تلخ بر من زين ترشرويان
که مرگ تلخ
در
چشمم شکرخواب است پنداري
ندارد بي پر پروانه آب و تاب
در
محفل
نهال شمع، سبز از برگ پيوندست پنداري
ز زهرچشم او رگ
در
تنم مارست پنداري
سر هر موي بر تن نيش خونخوارست پنداري
ندارد اختياري
در
گرستن چشم پرخونم
به دست رعشه داران جام سرشارست پنداري
ز شوخي
در
ميان حلقه خط نقطه خالش
چو مرکز گرچه پابرجاست سيارست پنداري
ز حيراني يکي گرديده هجران و وصال من
گريبان
در
کف من دامن يارست پنداري
شهادتگاه ما
در
چشم آن سرو سبک جولان
به باد صبحدم دامان گلزارست پنداري
ز حال گوشه گيران چشم او
در
عين مستي ها
چنان آگاهيي دارد که هشيارست پنداري
طراوت نيست چون گهواره
در
سيماي اين طفلان
سپهر خشک يک پستان بي شيرست پنداري
ز شان عشق، عاشق
در
نظرها شوکتي دارد
که نقش پاي مجنون پنجه شيرست پنداري
چنان
در
رشته طول امل پيچيده اي صائب
که صحراي طلب را زلف شبگيرست پنداري
غزال شوخ چشم من ز مردم وحشتي دارد
که
در
آغوشم از آغوش بيرون است پنداري
شکوهي
در
نظر جا کرده از حسن گرانسنگش
که با شوخي سراپا کوه تمکين است پنداري
مجو چون غافلان از عالم اسباب بيداري
که پيدا کم شود
در
پرده هاي خواب بيداري
دل روشن بود از ديده بي خواب مستغني
چراغ روز باشد
در
شب مهتاب بيداري
چنان مجنون من محوست
در
نظاره ليلي
که چون جوهر نمي خيزد ز زنجير من آوازي
ميسر نيست از من واکشيدن حرف چون طوطي
در
آن محفل که نبود چهره آيينه پردازي
نيم از هرزه پروازان درين بستانسرا صائب
همين
در
خانه خود مي کنم چون چشم پروازي
سزاوار دل بي تاب صحرايي نمي يابم
سپند من مگر
در
وادي محشر کند بازي
گرفتاري غذاي روح باشد مرغ زيرک را
حرامت باد اگر
در
دام بهر دانه آويزي
نخواهي شد دگر محتاج دامنگيري مردم
اگر يک بار
در
دامان شب مردانه آويزي
ازان پيچيده ام همچو صدا
در
ظرف خاموشي
که نتواند نهاد انگشت کس بر حرف خاموشي
رفيق راه دور بيخودي شايسته مي بايد
مده
در
منتهاي مستي از کف دامن ساقي
چرا از غيرت مذهب بود کم غيرت مشرب؟
مرا
در
حلقه اهل ريا مگذار اي ساقي
چراغ طور
در
فانوس مستوري نمي گنجد
برون آور مرا از پرده پندار اي ساقي
درشتي ها بود
در
پرده نرمي هاي گردون را
نباشد لقمه اين سنگدل از استخوان خالي
مکن چين جبين زنهار
در
کار گرفتاران
که سوهاني است بند دوستي را چين پيشاني
غزال از دور باش وحشت من راه گرداند
مرا
در
دامن صحرا نمي بايد نگهباني
کند بر ديده سودايي من شهر را زندان
نفس چون راست سازد گردبادي
در
بياباني
نمي گرديد بي شيرازه اوراق وجود من
اگر مي بود
در
دستم سر زلف پريشاني
ندارد ديده کوتاه بينان نور آگاهي
وگرنه هست
در
هر نقطه پنهان يک جهان معني
ز بيم چشم بد، يوسف لباس بندگان پوشد
ازان
در
پرده الفاظ مي گردد نهان معني
در
احسان نارسايي نيست ارباب مروت را
مخلد زنده ماند هر که را بخشيد جان معني
نگاه بي ادب
در
چشم قرباني نمي باشد
چرا بي پرده پيش صائب شيدا نمي آيي؟
کتان جسم را
در
دامن مه تا نيندازي
برون از پرده انديشه باطل نمي آيي
به اميد تماشا چشم وا کردم، ندانستم
نگه را خون کند ناز تو
در
چشم تماشايي
کمند زلف
در
گردن گذشتي روزي از صحرا
هنوز از دور گردن مي کشد آهوي صحرايي
تو آتشدست تا پا
در
رکاب شوخي آوردي
فلاخن سير شد صد کوه تمکين و شکيبايي
همان بهتر که ليلي
در
بيابان جلوه گر باشد
ندارد تنگناي شهر، تاب حسن صحرايي
حجاب نور وحدت عالم اسباب مي گردد
شود محجوب اگر
در
پرده هاي چشم بينايي
زبان تيغ را سنگ فسان
در
جوهر افزايد
نمي گردد مرا گوش گران مانع ز گويايي
مرا افکنده رخسار عرقناکش به دريايي
که دارد هر حبابش
در
گره طوفان خودرايي
گريبان چاک مي گرديد
در
دامان اين صحرا
اگر مي داشت ليلي همچو من مجنون شيدايي
به تردستي ز خارا نقش شيرين محو مي کردم
اگر
در
چاشني مي داشت کارم کارفرمايي
عنان کجروي پيچيدن از گردون نمي آيد
مکن
در
راه سيلاب فنا کاشانه آرايي
مرا بر غفلت سرشار بلبل خنده مي آيد
که
در
ايام گل دارد دماغ خانه آرايي
به حرف عقل گوش انداختم ديوانه گرديدم
مرا
در
خواب غفلت کرد اين افسانه آرايي
به توحيد خدا همچون الف گوياست تنهايي
دويي
در
پله شرک است و بي همتاست تنهايي
تجرد پيشگان را نيست کثرت مانع از وحدت
که
در
درياي لشکر چون علم تنهاست تنهايي
به اندک سختيي رو از تو گردانند همراهان
روي گر
در
دهان اژدها همپاست تنهايي
ندارم ياد خود را فارغ از عشق بلاجويي
چو داغ لاله دايم
در
نظر دارم پريرويي
ازان
در
جيب گل بسيار بيدردانه مي ريزي
که هرگز از چمن پيرا نديدي چين ابرويي
به حسن شاهدان معني از صورت قناعت کن
که
در
ملک سليمان نيست زين بهتر پريرويي
مروت نيست از پروانه ما ياد ناوردن
در
آن محفل که باشد هر سپندي آتشين رويي
چون ز حال دل صاحب نظراني غافل؟
تو که
در
آينه با خويش نظر باخته اي
آتشي را که ازان طور به زنهار آيد
در
دل صائب خونين جگر انداخته اي
نيست
در
باغ نهالي به برومندي تو
سايه را آخر و اول ثمر انداخته اي
مژه
در
ديده نظارگيان خواهد سوخت
اين چراغي که تو از چهره برافروخته اي
سخن آبله پيشت گرهي بر بادست
تو که
در
راه طلب پا به حنا داشته اي
دست اگر
در
کمر راهبر دل زده اي
بي تردد به ميان دامن منزل زده اي
چون نداري دل آگاه،
در
اول قدمي
بوسه هر چند به پيشاني منزل زده اي
در
قيامت سپر آتش دوزخ گردد
از درم مهري اگر بر لب سايل زده اي
چاک
در
پرده ناموس تو خواهد انداخت
خنده اي چند که بر مردم کامل زده اي
دست
در
دامن درياي کرم زن، ورنه
تشنه مي ميري اگر چشمه حيوان شده اي
هر چه
در
خاطر عاشق گذرد مي داني
خوش اداياب و ادافهم و ادادان شده اي
تو که از شرم
در
آيينه نديدي هرگز
به اشارات که اين طور شفادان شده اي؟
نوشداروي امان
در
گره حنظل نيست
به چه اميد به اين سبز حصار آمده اي؟
کردي انفاس گرامي همه
در
باطل صرف
همچنان زندگي از حق به دعا مي طلبي
از دل زنده توان هستي جاويدان يافت
در
سياهي تو همان آب بقا مي طلبي
خبري نيست که
در
بيخبري نتوان يافت
بيخبر شو ز جهان گر خبري مي طلبي
خضر چون سبزه زند موج درين دامن دشت
پاي
در
ره نه اگر همسفري مي طلبي
تا به کي خواب گران پنبه نهد
در
گوشم؟
اي نواي جرس سلسله جنبان مددي
زردرويي نتوان
در
صف محشر بردن
خون من بر سر جوش است شهيدان مددي
خارخار وطنم نعل
در
آتش دارد
چشم دارم که کند شام غريبان مددي
دل که قنديل حرم بود ز روشن گوهري
در
خرابات مغان جام شرابش کردي
هيچ کس گل نزند بر تو درين سبز چمن
گل اگر
در
قفس مرغ گرفتار آري
در
دياري که خزف را ز گهر نشناسند
گوهر خود چه ضرورست به بازار آري؟
چند چون سکه زر
در
نظر صيرفيان
پشت بر زر کني و روي به بازار آري؟
از دل تنگ کني شکوه، نمي داني حيف
که گشاد دو جهان
در
گره دل داري
سرفرازان جهان جمله سجود تو کنند
در
حريم دل اگر راه سلامي داري
برخوري زان لب ميگون که چو صهباي صبوح
در
رگ و ريشه جان طرفه خرامي داري
چشم شوخ تو به انصاف نمي پردازد
ورنه
در
هر نظري ملک جهاني داري
اي گل شوخ که مغرور بهاران شده اي
خبرت نيست که
در
پي چه خزاني داري
در
شبستان تو سي شب مه عيدست مقيم
اگر از خوان قناعت لب ناني داري
مي شود عاقبت کار چراغت روشن
در
حريم دل اگر سوز نهاني داري
صفحه قبل
1
...
803
804
805
806
807
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن