167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • هر که را ديديم دارد شکوه از روز سياه
    هست در ظلمت نهان آب روان زندگي
  • در حجاب ابر غافل نيست از ذرات، مهر
    پرده بينش نگردد شاه را خوابيدگي
  • جمع سازد در کمين صياد خود را بيشتر
    مي کند بيدارتر آن ماه را خوابيدگي
  • تيغ لنگردار را در قطع، دست ديگرست
    بال و پر گردد دل آگاه را خوابيدگي
  • در زمين گيران غفلت پند را تائثير نيست
    از جرس کمتر نگردد راه را خوابيدگي
  • چين ابرو کرد شمشير تغافل در نيام
    چشم جادو تايب از نيرنگ شد يکبارگي
  • خط ظالم بس که لعل آبدارش را مکيد
    در نظرها خشکتر از سنگ شد يکبارگي
  • چون شرر از شوخ چشمي هاي خط سنگدل
    شوخي حسنش نهان در سنگ شد يکبارگي
  • ابر را خورشيد تابان زود مي پاشد ز هم
    کي شود پوشيده در زير قبا ديوانگي؟
  • در تلاش بستر نرم است عقل شيشه دل
    مي کند از سنگ طفلان متکا ديوانگي
  • روشناس عالمي گرداندش چون آفتاب
    هر که را چون سايه افتد در قفا ديوانگي
  • بي رگ سودا دماغي نيست در ملک وجود
    با جهان عام است چون لطف خدا ديوانگي
  • مي شمارد در شمار داغهاي خامسوز
    آفتاب روز محشر را سر ديوانگي
  • در ديار ساده لوحان نقش بار خاطرست
    محو سازد سکه را از خود زر ديوانگي
  • چرخ را در نيم جولان زير پا مي آورد
    سنگ طفلان گر نگردد لنگر ديوانگي
  • هر که خود را فرد باطل کرد در ديوان عقل
    همچو صائب مي شود سردفتر ديوانگي
  • نيست بي خون جگر در گلشن عالم گلي
    هست هر شاخ گلي محضر به خون بلبلي
  • نيست ممکن خنده بر روز سياه من کند
    در قفاي هر که افتاده است مشکين کاکلي
  • مي گشايد عقده فولاد را آتش چو موم
    عشق عالمسوز را ياد آر در هر مشکلي
  • تا درين وحدت سرا خود را جدا داني ز خلق
    در حساب دفتر ايجاد فرد باطلي
  • نوبهار زندگي در خواب غفلت صرف شد
    از مآل خويشتن صائب چه چندين غافلي؟
  • ابر مظلم تيره گرداند جهان را در دمي
    يک ترشرو تلخ سازد عيش را بر عالمي
  • در تجرد مي شود اندک حجابي سد راه
    آستين دست شناور راست بند محکمي
  • کوتهي در زخم ناخن اين خسيسان مي کنند
    آه اگر مي داشت داغ ما توقع مرهمي
  • رتبه کوچکدلي در ديده من شد بزرگ
    تا سليمان کرد تسخير جهان از خاتمي
  • گوشها را يک قلم مي ساختم تنگ شکر
    همچو ني در چاشني مي داشتم گر همدمي
  • تا نبندد راه خواهش بر خود از سد رمق
    در نظرها، شان اسکندر ندارد آدمي
  • تا نگردد در طريق پاکبازي يک جهت
    راه بيرون شد ازين ششدر ندارد آدمي
  • تا نيفشاند غبار جسم از دامان روح
    باده بي درد در ساغر ندارد آدمي
  • چون نمکداني است صائب کز نمک خالي بود
    شورشي از عشق اگر در سر ندارد آدمي
  • باده تلخ مرا مي بود اگر حب وطن
    کي چنين آسوده در زندان مينا بودمي؟
  • گر نمي شد دام راهم رشته طول امل
    همچو سوزن در گريبان مسيحا بودمي
  • گر نمي زد راه مجنون مرا تدبير عقل
    با غزالان همسفر در کوه و صحرا بودمي
  • رفته ام بيرون ز خويش و در حجابم همچنان
    نيستم باري چو اينجا کاش آنجا بودمي
  • گاه در پاي تو بيخود چون زمين افتادمي
    گاه بر گرد سرت چون آسمان گرديدمي
  • از پريشان خاطري در راه سيل افتاده اي
    گر کني گردآوري خود را حصار عالمي
  • کاروانسالار گردون است روح پاک تو
    زين تن حيوان صفت در زير بار عالمي
  • پاي در دامن کش، از سنگ ملامت سرمپيچ
    شکر اين معني که نخل ميوه دار عالمي
  • گوشه چشمي ز غمخواران چو نبود غم بلاست
    اژدهايي مي شود هر خار در بي سوزني
  • بي دهاني تيره دارد مشرب عيش مرا
    دود پيچيده است در اين خانه از بي روزني
  • همت پيران گشايد کارهاي سخت را
    رخنه در خارا کند تير کمان صد مني
  • بي دل بينا فزايد پرده اي بر غفلتت
    با مه کنعان اگر در زير يک پيراهني
  • وادي خونخوار سودا را چو مجنون ديده ام
    جز دهان شير در وي نيست ديگر مائمني
  • اي ز رويت برق عالمسوز در هر خرمني
    وز نسيم جلوه ات هر آتشي را دامني
  • هر حبابي را درين دريا ز حسن بيحدت
    خلوتي با ماه کنعان در ته پيراهني
  • هر سپندي را ز ياد روي آتشناک تو
    چون خليل الله در آتش حضور گلشني
  • از فروغ آفتاب لامکان جولان تو
    حلقه ذکري است گرم از ذره در هر روزني
  • پرتو يکتائيت افتاده بر ديوار و در
    آفتابي سربرآورده است از هر روزني
  • جلوه در پيراهن بي جرم يوسف مي کند
    بر لب درياي غفران تو هر تردامني
  • گر چه سودايي و مجنونم، ولي با کودکان
    صحبتي در هر گذر دارم تماشاکردني
  • گر به ظاهر خار بي برگم ولي از داغ عشق
    لاله زاري در جگر دارم تماشاکردني
  • بسته ام گر چشم چون يعقوب، عذرم روشن است
    ماه مصري در سفر دارم تماشاکردني
  • باغ اگر بر من شد از جوش تماشايي قفس
    باغها در زير پر دارم تماشاکردني
  • چون ز زلفش چشم بردارم، که از هر حلقه اي
    در نظر دام دگر دارم تماشاکردني
  • کو سبکدستي که من چون پنبه ميناي مي
    فتنه ها در زير سر دارم تماشاکردني
  • چرخ اگر کم فرصتي و عمر کوتاهي نکرد
    سرونازي در نظر دارم تماشاکردني
  • در جگر چندين محيط بي کنار از خون دل
    زان دهان مختصر دارم تماشاکردني
  • سردي دوران به من دست و دلي نگذاشته است
    ورنه دستي در هنر دارم تماشاکردني
  • همچو شبنم صائب از فيض سحرخيزي مدام
    گلعذاري در نظر دارم تماشاکردني
  • حيرتي از چشم مست يار دارم ديدني
    خوابها در ديده بيدار دارم ديدني
  • گر چه چون مرکز زمين گيرم به چشم غافلان
    سيرها در خويش چون پرگار دارم ديدني
  • نيستم ايمن ز چشم شور، ورنه من ز داغ
    لاله زاري در دل افگار دارم ديدني
  • کوه غم بر خاطر آزاده من بار نيست
    مستيي چون کبک در کهسار دارم ديدني
  • دل ز گرد خاکساري بر گرفتن مشکل است
    ورنه گنجي در ته ديوار دارم ديدني
  • نيل چشم زخم من دارد جمال يوسفي
    در سياهي يک جهان انوار دارم ديدني
  • ملک و مالي نيست صائب گرچه در عالم مرا
    باغي از رنگيني گفتار دارم ديدني
  • سيل را روشنگري چون اتصال بحر نيست
    سعي کن تا در دل روشن ضميران جا کني
  • چند در پيري ز فوت مطلب دنياي دون
    قامت خم گشته خود حلقه ماتم کني؟
  • مي تواني خرمني اندوخت از هر دانه اي
    خرده خود صرف اگر در راه درويشان کني
  • نيست جاي دانه اميد اين محنت سرا
    در زمين شوره تخم خويش باطل مي کني
  • رشته عمري که دام مطلب حق مي شود
    صرف در شيرازه اوراق باطل مي کني
  • در عمارت زندگاني چند باطل مي کني؟
    رفته اي از کار تا سامان منزل مي کني
  • عاقبتاين خانه ها ماتم سرايي مي شود
    زعفران گر جاي برگ کاه در گل مي کني
  • مي کشي دست نوازش سالها بر دوش خويش
    پاره ناني اگر در کار سايل مي کني
  • گرم مي پرسي مرا بهر فريب ديگران
    در لباس دوستداران کار دشمن مي کني
  • شد حباب از خودنمايي گوي چوگان فنا
    سعي کن تا در محيط عشق ناپيدا شوي
  • بينش ظاهر غبار ديده باطن بود
    خاک زن در چشم ظاهر تا به جان بينا شوي
  • مرد عشقي بر سر بازار رسوايي برآي
    تا به کي از پرده ناموس در چادر شوي؟
  • چند باشي در کشاکش، دامن ساقي بگير
    تا درين عالم ازين عالم به آن عالم شوي
  • سرمپيچ از داغ تا سرحلقه مردان شوي
    در سياهي غوطه زن تا چشمه حيوان شوي
  • مي شود در تنگناي جسم کامل جان پاک
    از صدف بيرون ميا تا گوهر غلطان شوي
  • با سر آزاده چون سرو از بهاران صلح کن
    تا در ايام خزان پيرايه بستان شوي
  • خضر آب زندگي دست از علايق شستن است
    چون سکندر چند در ظلمات سرگردان شوي؟
  • کوه در رد صدا بي اختيار افتاده است
    با گرانقدران مگو حرف سبک تا نشنوي
  • گوش تن چون حلقه از بيرون در دارد خبر
    زينهار از تن پرستان قصه ما نشنوي
  • طالع شهرت ندارد در وطن فکر غريب
    بوي عنبر تا بود صائب به دريا نشنوي
  • از نکويان در نظر دايم عزيزي داشتم
    هرگز از يوسف نبود اين گوشه زندان تهي
  • سرمه آواز مي گردد سواد شهرها
    در بيابان دل مگر سازد جرس ز افغان تهي
  • منزل ويران نباشد جاي آرام و قرار
    در کهنسالي دهن مي گردد از دندان تهي
  • عکس در آيينه تصوير پابرجا بود
    نيست از معشوق هرگز ديده حيران تهي
  • در گلستاني که اشک ما سراسر مي رود
    لاله از شبنم ز استغنا کند پهلو تهي
  • کي توانم چشم در دامان منزل گرم کرد؟
    اين چنين کز سستي کوشش تو دلسرد رهي
  • زهي اقبال روزافزون، زهي اميد گوناگون
    اگر دارد تلافي اين تغافل هاي پي در پي
  • غلط کردم نيفتادم به فکر ظاهرآرايي
    به جاي عقل در سر طره دستار بايستي
  • به قدر آشنايان از سخن بيگانگي داري
    در بيگانگي زن تا به معني آشنا گردي
  • کجا گل بر سر بازار رسوايي دکان چيدي؟
    کليد باغ اگر در آشيان بلبلان بودي
  • ز مطلب در حجابي تا نظر بر مدعا داري
    نگردي آشناي خويش تا يک آشنا داري
  • نبيني روي ظلمت در شبستان فنا صائب
    اگر گم کرده راهان را چراغي پيش پا داري
  • ز خط سبز افزون مي شود بي تابي عاشق
    کجا در نوبهاران آيد از ديوانه خودداري؟
  • به ساقي احتياجي نيست در ميخانه وحدت
    که نتواند ز زور مي کند پيمانه خودداري