نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
اي
در
آتش از هوايت نعل هر سياره اي
از بيابان تمناي تو خضر آواره اي
بي قراري گر کند معذور بايد داشتن
هر که دارد
در
گريبان چون دل آتشپاره اي
مي کشد دل را ز دستم دلرباي تازه اي
در
کشاکش داردم زورآزماي تازه اي
فارغ از ملک سليمانم که از روشندلي
در
نظر دارم پريزادي ز هر انديشه اي
اي جهاني محو رويت، محو سيماي که اي؟
اي تماشاگاه عالم،
در
تماشاي که اي؟
عالمي را روي دل
در
قبله ابروي توست
تو چنين حيران ابروي دلاراي که اي؟
نعل
در
آتش ز سوداي تو دارد آفتاب
اي سمن سيما تو سرگردان سوداي که اي؟
چشم مي پوشي ز گلگشت خيابان بهشت
در
کمين جلوه سرو دلاراي که اي؟
اين خمارآلودگان کوتاه بين افتاده اند
ورنه باشد
در
گره هر قطره را ميخانه اي
حسن عالمسوز بي تاب است
در
ايجاد عشق
دارد از هر ذره آن خورشيدرو پروانه اي
مي کند چشم سياهش سرمه سايي، ورنه هست
نغمه منصوريي
در
هر لب پيمانه اي
آسمانها
در
شکست ما چه يکدل گشته اند
کشتي نه آسيا افتاده چپ با دانه اي
از شراب لعل تا رخسار را افروختي
هر که را بود آرزوي خام
در
دل سوختي
در
دل فولاد جوهر موي آتشديده شد
تا ز عارض خانه آيينه را افروختي
آن که عمرش صرف شد
در
دلبري آموختن
کاش دلداري هم از ما اندکي آموختي
فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو
پير گشتي و همان
در
فکر فردا نيستي
در
مبند اين خانه تاريک را يکبارگي
چشم عبرت باز کن از دل چو بينا نيستي
نيست امروز اين گراني پله ناز ترا
شير
در
گهواره مي خوردي که لنگر داشتي
نونياز ناز چون خوبان ديگر نيستي
دايم از شوخي تو
در
پيراهن اخگر داشتي
ماه رخسار تو ناگرديده
در
خوبي تمام
هر طرف چون ماه نو صد صيد لاغر داشتي
تنگ گشتي آسمان از موج آغوش اميد
گر
در
آغوش کس آن سرو خرامان آمدي
چون سمندر
در
طلب بودي اگر کامل عيار
آتش از بال و پر پروانه بيرون آمدي
سرسري مگذر ز تعمير دل بيچارگان
کار محکم کن که
در
تعمير ديوار خودي
هر چه از دلها کني تعمير پشتيبان توست
سعي
در
آبادي دل کن چو معمار خودي
فکر ايام زمستان مي کني
در
نوبهار
اينقدر غافل چرا از آخر کار خودي؟
بلبل هر بوستان و جغد هر ويرانه نيست
در
فضاي عرش مي پرد هماي بيخودي
نوشها درج است
در
هر نيش اين عبرت سرا
از سر خاري درين گلزار غافل نگذري
عشق هم
در
پرده ناموس مي ماند نهان
از کتان آيد اگر مهتاب را گردآوري
پهن شد
در
دامن صحرا فغانم، گرچه من
چون جرس کردم دل بي تاب را گردآوري
در
خطرگاهي که سر بايد گرفتن با دو دست
مي کنند اين غافلان اسباب را گردآوري
آدمي را
در
نظرها آبرو دارد عزيز
چون گهر کن زينهار اين آب را گردآوري
ايمن از صرصر بود صائب چراغ دولتش
هر که
در
دولت کند احباب را گردآوري
غمزه بي پرواست
در
جمعيت دلها، مگر
زلف اين جمع پريشان را کند گردآوري؟
در
کف اهل کرم گوهر نمي گيرد قرار
ابر ممکن نيست باران را کند گردآوري
بر گل بي خار جولان مي کند
در
خارزار
راه پيمايي که دامان را کند گردآوري
چون تواند بست
در
بر روي بوي پيرهن؟
گر زليخا ماه کنعان را کند گردآوري
در
شکرخند آن لب نوخط ندارد اختيار
پسته اي چون شکرستان را کند گردآوري؟
تا به کي چون گردباد بادپيما از هوس
خار
در
دامان اين صحرا کنم گردآوري؟
مي رسد هر دم مرا زخمي ازين آهن دلان
چون شرار خويش
در
خارا کنم گردآوري؟
عاجزم
در
حفظ دل، هر چند کوه قاف را
زير بال خويش چون عنقا کنم گردآوري
مي توانم غوطه
در
سرچشمه خورشيد زد
گر چو شبنم خويش را اينجا کنم گردآوري
بر اميد وعده ديدار او چون مردمک
نور را
در
ديده بينا کنم گردآوري
چون گل رعنا
در
ايام بهاران سعي کن
کز دل پرخون و از رنگ خزاني برخوري
خاک ها
در
کاسه سرکرده چون موج سراب
رهروان تشنه لب را جلوه دنيا بسي
ترک دنيا پيش دنيادوستان باشد عظيم
ورنه
در
قاف قناعت هست ازين عنقا بسي
زير پاي چرخ کجرفتار چون خوابد کسي؟
در
ره اين سيل بي زنهار چون خوابد کسي؟
نوک خاري از گلستان جهان بيکار نيست
در
چنين هنگامه اي بيکار چون خوابد کسي؟
چشم بيداري است هر کوکب درين وحشت سرا
در
ميان اينقدر بيدار چون خوابد کسي؟
آسمان چون خانه زنبور آتش ديده است
در
ته اين سقف آتشبار چون خوابد کسي؟
تنگناي چرخ صائب نيست مأواي حضور
در
دهان شير و کام مار چون خوابد کسي؟
از نزول درد و غم اظهار دلگيري خطاست
حيف باشد
در
به روي ميهمان بندد کسي
چون قفس
در
هر رگم چاکي سراسر مي رود
دست عشق لاابالي را چسان بندد کسي؟
راه امن بيخودي را کاروان
در
کار نيست
دل چرا صائب به اين افسردگان بندد کسي؟
مطلب کونين
در
آغوش ترک مدعاست
برنيايد مطلبش تا مدعا دارد کسي
استخوانم توتيا شد از گراني هاي جان
اين زره را چند
در
زير قبا دارد کسي؟
خار صحراي ملامت خواب مخمل مي شود
آتش شوقي اگر
در
زير پا دارد کسي
شد حصاري شمع
در
فانوس از پروانه ها
بد گمان با پاکدامانان چرا باشد کسي؟
با وجود عشق، عاقل بودن از ديوانگي است
شهر تا باشد چرا
در
روستا باشد کسي؟
خنده کردن، رخنه
در
قصر حيات افکندن است
خانه دربسته باشد تا غمين باشد کسي
اضطراب دل مرا سر
در
بيابان مي دهد
محرميت گر دهد جايم به پهلوي کسي
آسمان تا بود،
در
ناسازگاري طاق بود
راست نامد اين کمان هرگز به بازوي کسي
از شکايت گرچه صد طومار
در
دل داشتم
شست از لوح دلم آيينه روي کسي
سنگ را
در
جذبه از دست فلاخن مي کشي
جامه خاکستري از دوش گلخن مي کشي
لب گشودم، غوطه
در
اشک پشيماني زدم
گلبن من تا قيامت غنچه بودي کاشکي
خاک ما
در
گوشه ميخانه بودي کاشکي
حشر ما با شيشه و پيمانه بودي کاشکي
در
غم روي زمين افکند معموري مرا
سيل دايم فرش اين ويرانه بودي کاشکي
در
حريم زلف، بي مانع سراسر مي رود
دست ما را اعتبار شانه بودي کاشکي
حسن را دارالاماني نيست چون آغوش عشق
شمع
در
زير پر پروانه بودي کاشکي
آشنايي
در
محبت پرده بيگانگي است
با من آن ناآشنا بيگانه بودي کاشکي
در
قناعت مي شود هر ناگواري خوشگوار
خاک پيش مور قانع با شکر باشد يکي
صحبت روشن ضميران زنگ از دل مي برد
آب
در
گوهر نگردد سبز از استادگي
شهره مي سازد سخن را
در
جهان استادگي
مي کند اين آب روشن را روان استادگي
زندگي با تازه رويان عمر مي سازد دراز
سرو را دارد جوان
در
بوستان استادگي
از اقامت سبز شد
در
جوي خضر آب حيات
مي شود زنگار بر آب روان استادگي
پاي
در
دامن کشيدن نيست بر پيران گران
بار باشد بر دل سرو جوان استادگي
کعبه را چون محمل ليلي به راه انداختم
شوق من نگذاشت
در
سنگ نشان استادگي
لازم پيري است صائب برگريزان حواس
در
فتادن چون کند برگ خزان استادگي؟
رفت
در
بيهوده گردي عمر ما چون گردباد
ما سبک مغزان کجاييم و کجا افتادگي
دانه را سرسبز سازد، قطره را گوهر کند
در
جهان خاک باشد کيميا افتادگي
داد شبنم را درين بستانسرا چون مردمک
در
حريم ديده خورشيد جاافتادگي
پا به دامن کش
در
ايام کهنسالي که هست
بي نياز از منت خشک عصا افتادگي
بيد مجنون
در
تمام عمر سر بالا نکرد
حاصل بي حاصلي نبود به جز شرمندگي
از طريق کسب نتوان
در
نظرها شد عزيز
گوهر از صلب صدف مي آورد ار زندگي
از وجود ما گل آلودست اين آب زلال
ورنه دردي نيست
در
جام شراب زندگي
جلوه صبح نشاطش خنده واري بيش نيست
دل منه بر باده پا
در
رکاب زندگي
عمر جاويدان اگر دل را نمي سازد سياه
در
سياهي از چه پنهان است آب زندگي؟
هر چه باشد نيستي
در
پي ندارد بيم مرگ
بر نفس پيوسته لرزد کامياب زندگي
خاک صحراي عدم را مي شمارد توتيا
قطره زد هر کس دو روزي
در
رکاب زندگي
گر درين عالم نبودي موج اشک و مد آه
آيه رحمت نبودي
در
کتاب زندگي
در
ته ابرست دايم آفتاب زندگي
بي سياهي نيست هرگز داغ آب زندگي
مي شود از تلخي تعبير، زهر ناگوار
در
نظرها گر چه شيرين است خواب زندگي
تا نفس
در
سينه ها مشق سراسر مي کند
کاغذ با دست اوراق کتاب زندگي
نيست چنداني که سازد گرم چشم روزني
جلوه پا
در
رکاب آفتاب زندگي
بر سکندر شد گوارا تشنگي، تا خضر را
غوطه
در
زهر ندامت داد آب زندگي
چون حباب پوچ از پاس نفس غافل مشو
کز نسيمي رخنه افتد
در
حصار زندگي
چون نگردد سبز
در
ميدان جانبازان عشق؟
نيست خضر نيک پي گر شرمسار زندگي
دارد از هر موجه اي صائب درين وحشت سرا
نعل بي تابي
در
آتش جويبار زندگي
هر که
در
کار جهان سوزد دماغ زندگي
دود تلخي دارد از نور چراغ زندگي
گر به اين دستور گردد رعشه پيري زياد
نم نخواهد ماند صائب
در
اياغ زندگي
توتيا سازد به رغبت خاک صحراي عدم
هر که واکرده است چشمي
در
جهان زندگي
صفحه قبل
1
...
801
802
803
804
805
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن