167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گرچه مي گويند باران نيست در ابر سفيد
    فيض مي بارد ز سيماي سحاب صبحگاه
  • مي دهد ياد از سبک جولاني دوران عيش
    عارفان را خنده پا در رکاب صبحگاه
  • گر بياض گردن ميناي مي افتد به دست
    مي توان شد در دل شب کامياب صبحگاه
  • شمع دولت را ز دست افشاني صبح زوال
    در پناه خود مگر دست دعا دارد نگاه
  • کوه را صحرانورد آن جلوه مستانه کرد
    در ره سيل بهاران کيست جا دارد نگاه؟
  • از نگاه ما که در باغ تجلي محرم است
    رومگردان اي بهشت عالم آراي نگاه
  • صددرستي شيشه گر را در شکست شيشه هست
    گر دلت را عشق برهم بشکند تاوان مخواه
  • خانه آباد پيش پاي سيل افتاده است
    خاطر معمور جز در خانه ويران مخواه
  • جز جواب خشک، موجي نيست در بحر سراب
    مد احسان زينهار از دفتر دوران مخواه
  • چشمه خورشيد در گرد کدورت غوطه زد
    تا ز خط عنبرين، رخسار جانان شد سياه
  • تيرگي در آستين دارد لباس عاريت
    روي ماه از منت خورشيد تابان شد سياه
  • گوهر شهوار را در عهد شکرخند تو
    از دهن بيرون صدف چون استخوان انداخته
  • صبح خيزان قيامت را نگاه گرم تو
    در غلط از فتنه آخر زمان انداخته
  • از دل صحرايي خود چشم تا پوشيده ام
    خويشتن را در فضاي لامکان انداخته
  • من کيم صائب که خلاق سخن در اين مقام
    کلک معني آفرين را از بنان انداخته
  • لعل او را بين به دلها بي حجاب آويخته
    گر نديدي اخگري را در کباب آويخته
  • چون تهيدستي که يابد بر کليد گنج دست
    ديده حيران در آن بند نقاب آويخته
  • خط مشکين گرد رخسار جهان افروز او
    مجرمي چندند در روز حساب آويخته
  • شوق آسايش نمي داند، وگرنه بي حجاب
    ذره ما در فروغ آفتاب آويخته
  • در دل تنگم ز داغ عشق شمعي برفروز
    خانه تن را چراغي از دل بيدار ده
  • نشأه پا در رکاب مي ندارد اعتبار
    مستي دنباله داري همچو چشم يار ده
  • در لباس تن پرستي پايکوبي مشکل است
    دامن جان را رهايي زين ته ديوار ده
  • برنمي آيد به حفظ جام، دست رعشه دار
    قوت بازوي توفيقي مرا در کار ده
  • چار ديوار عناصر نيست ميدان سماع
    رخصت جولان مرا در عالم انوار ده
  • سينه اي چون چنگ لبريز فغانم داده اي
    صددهن در ناله کردن همچو موسيقار ده
  • مرغ دل را بيش ازين مپسند در بند قفس
    شاهباز لامکان را شهپر پرواز ده
  • تيره منشين در حريم ميکشان چون زاهدان
    پيش يوسف طلعتان آيينه را پرداز ده
  • خنده هاي بي غمي در کوهساران مفت نيست
    همچو کبکان تن به زخم چنگل شهباز ده
  • ناله حاضر جواب کوهکن استاده است
    دل ز سنگ خاره کن در بيستون آواز ده
  • مي دود گوي سعادت در رکاب دولتش
    قامت هر کس ز بار درد چون چوگان شده
  • شکوه از پست و بلند دهر کافرنعمتي است
    سيل در کهسار از سختي سبک جولان شده
  • جلوه بال پريزادان کند موج سراب
    زين سليماني که در صحراي امکان آمده
  • هر سر خاري زبان شکرپردازي شده است
    محمل ليلي همانا در بيابان آمده
  • خواب گرديده است صائب بر نواسنجان حرام
    بلبل پرشور ما تا در گلستان آمده
  • عمر خود صرف نصيحت ساختم بي فايده
    در زمين شور تخم انداختم بي فايده
  • چون جرس از ناله بيهوده در اين کاروان
    خويشتن را از زبان انداختم بي فايده
  • بود وصل کعبه مقصود در بي توشگي
    من به فکر زاد، موسم باختم بي فايده
  • بود در بي خانماني عشرت روي زمين
    من ز آب و گل عمارت ساختم بي فايده
  • با وجود بي بري، در حلقه آزادگان
    گردن دعوي چو سرو افراختم بي فايده
  • در گلستان برگ عيش اندوختم بي فايده
    چون گل از جمعيت خود سوختم بي فايده
  • کيمياي رستگاري بود در دست تهي
    من ز غفلت سيم و زر اندوختم بي فايده
  • گوهر مقصود در گنجينه دل فرش بود
    من درين دريا نفس را سوختم بي فايده
  • از جواهر سرمه من ديده اي بينا نشد
    در ره کوران چراغ افروختم بي فايده
  • نيست در آهن دلان پيوند نيکان را اثر
    سوزن خود را به عيسي دوختم بي فايده
  • قطره آبي که دريا را فرامش مي کند
    در صدف چون گوهر سيراب مي گردد گره
  • چون صدف از منت خشک سحاب نوبهار
    در گلوي تشنه من آب مي گردد گره
  • از هجوم اشک در چشم نگردد مردمک
    آسياي من ز زور آب مي گردد گره
  • در گشاد طره شبهاي بي پايان من
    پنجه خورشيد عالمتاب مي گردد گره
  • حسن بي پرواي او آتش عنان افتاده است
    ورنه در ويرانه ام سيلاب مي گردد گره
  • تنگي آغوش مانع نيست از جولان ترا
    در کنار هاله کي مهتاب مي گردد گره؟
  • نيست آغوش فلاخن جاي لنگ سنگ را
    در سر مجنون کجا فرهنگ مي گردد گره؟
  • لنگر طاقت حريف خرده اسرار نيست
    اين شرار شوخ کي در سنگ مي گردد گره؟
  • گرد سرگرديدن ما گرد دل گرديدن است
    در حضور شمع ما را بال مي گردد گره
  • صحبت افسردگان افسردگي مي آورد
    اشک نيسان در صدف في الحال مي گردد گره
  • آتشين تبخال باشد حاصل موج سراب
    در دل آخر رشته آمال مي گردد گره
  • بستگي دارد گشايش ها مهيا پيش دست
    گفتگو کم در زبان لال مي گردد گره
  • مهر خاموشي نگيرد پيش آه گرم را
    تب کجا در عقده تبخال مي گردد گره؟
  • عقده مشکل حريف ناخن الماس نيست
    آرزو کي در دل اقبال مي گردد گره؟
  • در دل از نادان فزون صاحب هنر دارد گره
    سرو موزون از درختان بيشتر دارد گره
  • در گرفتاري حلاوت هاي عالم مضمرست
    ني به هر بندي جدا تنگ شکر دارد گره
  • نيست جاي پرفشاني تنگناي آسمان
    ورنه دل در سينه چندين بال و پر دارد گره
  • نيست صائب دلخراشي کار اشک صافدل
    ورنه در هر قطره اي صد نيشتر دارد گره
  • بي تأمل بر بساط پاکبازان پا منه
    تا نشويي دست از جان پاي در دريا منه
  • چون نداري ترجماني همچو عيسي در کنار
    مهر خاموشي چو مريم بر لب گويا منه
  • آه سرد نااميدي مي کند کار خزان
    چوب منع اي باغبان در پيش راه ما منه
  • پاس وقت صحبت نازک خيالان را بدار
    بي طلب در خلوت ارباب معني رو بنه
  • پاي پيچيده است در دامان تمکين زير تيغ
    داغ دارد پردلان را طبع بي پرواي کوه
  • صباحت آب در گلزارش از جوي گهربسته
    نزاکت رشته جان را بر آن موي کمر بسته
  • نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟
    که چون بادام آوردند در باغم نظربسته
  • نفس از سينه مجروح چون زخمي برون آيد
    که آب چشمه پيکان سپهرم در جگر بسته
  • مشو از زيردست خويش ايمن در زبردستي
    که خون شيشه را نوشيد جام آهسته آهسته
  • نگيرد پرده غفلت اگر چشم عزيزان را
    متاع يوسفي در هر سر بازار افتاده
  • به آب روي خود در منتهاي عمر مي لرزم
    به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده
  • کدامين سروبالا را خدايا در نظر دارد
    که مهر عالم آرا را ز سر دستار افتاده
  • نهان در پرده تزوير دارد درد ناکامي
    به ظاهر مي نمايد رام، اما سرکش افتاده
  • به مظلومان سرايت مي کند فعل بد ظالم
    که از بيداد شيران در نيستان آتش افتاده
  • مرا در بي قراري چون فلک معذور مي دارد
    نگاه هرکه بر رخساره آن مهوش افتاده
  • مگر در باغ راه جلوه جانانه افتاده؟
    که از مستي ز دست شاخ گل پيمانه افتاده
  • ز آبادي نظر بر سنگ طفلان است مجنون را
    وگرنه گنجها در گوشه ويرانه افتاده
  • نمي گردد ز جولان سختي ره سيل را مانع
    عبث سنگ ملامت در پي ديوانه افتاده
  • خموشي پرده پوش عيب باشد بي کمالان را
    ز بيداران بود در زير دامن پاي خوابيده
  • کمال ناقصان در شهرت بي عاقبت باشد
    کز انگشت اشارت ماه نو بر خويش باليده
  • روز را مي گذراندي که برون آيد خط
    خط برآمد، ز در لطف درآ بسم الله
  • باز کرده است در مخزن گوهر صائب
    مي خري گر گهر بيش بها بسم الله
  • خنکي در اسد از مهر جهانگير مخواه
    نفس سرد ز کام و دهن شير مخواه
  • هست در قبضه تقديرگشاد دل تنگ
    حل اين عقده ز سرپنجه تدبير مخواه
  • نيست در ديده حيرت زدگان نقش دويي
    غير يک صورت از آيينه تصوير مخواه
  • شير در بيشه خشم تو جگر مي بازد
    رنگ چون بيجگران باخته اي يعني چه؟
  • چه شبي بود که آن نرگس خواب آلوده
    دست در گردنم انداخت شراب آلوده
  • از خيال گل رخسار تو هر قطره اشک
    گل ابري است که در خون شفق غلطيده
  • ز بس که بر در بيگانگي زدم صائب
    شد از خرابه من پاي آشنا کوتاه
  • اگر چه در خور صياد نيست طعمه من
    ز صيد لاغر من دام مي شود فربه
  • دو دولت است که يکبار آرزو دارم
    تو در کنار من و شرم از ميان رفته
  • به نوبهار چنان غره اي که پنداري
    که خار در قدم موسم خزان رفته
  • اميد گوشه چشمم به دستگيري توست
    که در رکاب تو از دست من عنان رفته
  • قرارگاه تو در زير خاک خواهد بود
    تو مي بري به فلک پايه بناي که چه؟
  • ز شانه اي که به زلفت کشيده است نسيم
    هزار رشته جان در کشاکش افتاده
  • بگو به غمزه که شمشير در نيام کند
    که شرم کشور حسن ترا نسق کرده
  • فغان که شبنم مغرور ما نمي داند
    که خيمه در گذر نور آفتاب زده
  • ز خط عذار تو تا عنبرين نقاب شده
    ز هاله خوبي مه پاي در رکاب شده