167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در گريبان صبا مشتي عرق گرديده است
    نکهت پيراهن يوسف ز شرم بوي او
  • با هزاران دست نتواند عنان دل گرفت
    سرو در وقت خرام قامت دلجوي او
  • مي رود دايم سراسر در خيابان بهشت
    هر که را زخم نماياني است از بازوي او
  • چون تواند ديده صائب به گرد او رسيد؟
    خاک زد در ديده اختر رم آهوي او
  • آب را کز بي قراري نعل در آتش بود
    خشک چون آيينه سازد حيرت گلزار تو
  • آب در گوهر نبندد زنگ از استادگي
    پسته اي چون گشت از خط لعل گوهربار تو؟
  • مغزها شيرين شود در استخوان چون نيشکر
    چون به شکرخند آيد لعل شکربار تو
  • مستي حسن ترا پيمانه اي در کار نيست
    ديدن آيينه باشد ساغر سرشار تو
  • خنده گل در گلوي غنچه مي گردد گره
    چون به شکرخنده آيد لعل گوهربار تو
  • جرم اندک را نبخشد رحمت بسيار تو
    سنگ کم را نيست وزني در سر بازار تو
  • از شمار بي قراران تو آگه نيستم
    گل يکي از غنچه خسبان است در گلزار تو
  • رتبه حرف گلوسوز تو بيش از شکرست
    شيره جان بوده در طفلي همانا شير تو
  • کيستم من در شمار آيم، که آهوي حرم
    چون هدف گردن کشد از اشتياق تير تو
  • غمزه ات گرديد در ايام خط خونريزتر
    مي کند زنگار کار زهر با شمشير تو
  • قطعه ياقوت افتاده است مردم را ز چشم
    همچو تقويم کهن در روزگار خط تو
  • سنبل فردوس ريزد خار در پيراهنش
    ديده هر کس که شد آيينه دار خط تو
  • در لباس کفر آوردن به ايمان خلق را
    ختم شد بر مصحف خط غبار خط تو
  • حلقه ها در گوش خورشيد درخشان مي کشد
    گر بلندي اين چنين گيرد غبار خط تو
  • هيچ مغزي نيست کز ديوانگي معمور نيست
    در زمان مد احسان رساي زلف تو
  • دل که مي افشاند دامن بر عبير پيرهن
    خاکبازي مي کند در کوچه هاي زلف تو
  • يوسف مصري کز او چشم جهاني روشن است
    از فراموشان بود در گوشه زندان تو
  • مي دهندش روشنان آسمان در ديده جا
    از زمين گردي که برمي خيزد از جولان تو
  • طوق قمري بر کمر زنار گردد سرو را
    در گلستاني که باشد قامت موزون تو
  • چون عنانداري کند مجنون دل بي تاب را؟
    مي کند رقص رواني کوه در هامون تو
  • سروها چون سبزه خوابيده مي آيد به چشم
    در گلستاني که گردد جلوه گر بالاي تو
  • طوطيان را همچو مغز پسته گيرد در شکر
    چون تبسم ريز گردد لعل شکرخاي تو
  • در ته خاکستر قمري نهان گرديده اند
    سروها از انفعال قامت رعناي تو
  • در غبار خاطر مجنون حصاري گشته است
    ديده آهو ز شرم نرگس شهلاي تو
  • برگريزان است در کوي تو ايام بهار
    بس که مي ريزد دل از نظاره بالاي تو
  • زير پاي سرو افتاده است چون زنجير آب
    نه فلک در پايه معراج استغناي تو
  • تخم قابل در زمين پاک، گوهر مي شود
    دانه ياقوت مي سازد عرق را روي تو
  • چون حنا کز رفتن هندوستان گردد سياه
    خون دلها مشک شد در حلقه گيسوي تو
  • شمعها سر در گريبان خموشي مي کشند
    برفروزد از شراب آتشين چون روي تو
  • سايه خود را که دايم در رکابش مي رود
    خانه صياد مي داند رم آهوي تو
  • مي کند زنجير جوهرپاره چون ديوانگان
    ديد تا آيينه روي خويش را در روي تو
  • از سرش افتاد کلاه عقل در اول نگاه
    هر که اندازد نظر بر قامت دلجوي تو
  • چشم حيرت وام مي گيرد ز طوق قمريان
    سرو در وقت خرام قامت دلجوي تو
  • چون هوسناکان دورويي نيست کار عاشقان
    در بهارستان يکرنگي گل رعنا مجو
  • حقه حنظل چه دارد غير زهر جانستان؟
    عيش شيرين در ميان قبه خضرا مجو
  • هر نفس در عالمي جولان کند همچون حباب
    کشتي بي لنگر ما را درين دريا مجو
  • نيست همدوشي به نخل قامت او، شان سرو
    مصرع حسن دوبالا نيست در ديوان سرو
  • گرچه برگشتن ندارد جويبار زندگي
    بر سر يک پا همان در انتظارم همچو سرو
  • طوق قمري در بساطم چشم حيرت مي شود
    بس که سرگرم تماشاي بهارم همچو سرو
  • سايه من ميکشان را دامگاه عشرت است
    ميوه اي هر چند در ظاهر ندارم همچو سرو
  • فرصت خاريدن سر نيست از حيرت مرا
    دست خود را در بغل پيوسته دارم همچو سرو
  • شمع سبز من به کوري سوخت در بزم وجود
    آتشين بالي نشد هرگز دچارم همچو سرو
  • با هزاران دست، دايم بود در دست نسيم
    صائب از حيرت عنان اختيارم همچو سرو
  • جامه بسيار، دارد کهنگي در آستين
    تازه باشد چار موسم جامه يکتاي سرو
  • نيستند آزادگان فارغ ز شست و شوي دل
    در کنار آب باشد بيش صائب جاي سرو
  • در سيه کاري سرآمد روزگارت چون قلم
    از سر گفتار بگذر، بر سر کردار شو
  • در خرابي هاي تن تردست چون سيلاب باش
    چون به ديوار يتيمان مي رسي معمار شو
  • چند چون پرگار خواهي گشت بر گرد جهان؟
    پاي در دامن گره کن مرکز ادوار شو
  • گنج را بي زبان ممکن نيست صائب يافتن
    بي تأمل در دهان اژدها و مار شو
  • گر طمع داري که آيد روزيت بيرون ز سنگ
    در رياض آفرينش مرغ آتشخواره شو
  • سنگ را دلجويي اطفال گوهر مي کند
    در حريم خردسالان مهره گهواره شو
  • از فضولي ميهمان بر ميزبان گردد گران
    در برون درگذار اين خلق، صاحب خانه شو
  • نيست راهي قرب را از سوختن نزديکتر
    در طريق عشقبازي امت پروانه شو
  • آفت شهرت ندارد خلوت در انجمن
    بهر شهرت گوشه گير از خلق چون عنقا مشو
  • موج دريا را حجاب ديدن ساحل مکن
    در ميان کار دنيا غافل از عقبي مشو
  • دولت از دست دعا دارد حصار عافيت
    در بزرگي غافل از دريوزه دلها مشو
  • قطره در گوهر ز موج انقلاب آسوده است
    مرد طوفان حوادث نيستي دريا مشو
  • تا نمي در جويبارت چون سبوي باده هست
    بار دوش خلق از کوتاه دستي ها مشو
  • روز اگر شان بزرگيهاست دامنگير تو
    در دل شب غافل از دريوزه دلها مشو
  • در برون رفتن ز بزم زندگي کاهل مشو
    نيستي خضر از گرانجانان اين محفل مشو
  • مي رسد چون عطسه بي تمهيد گلبانگ رحيل
    از سرانجام سفر در هر نفس غافل مشو
  • مي کند در ناخنت ني خامه تکليف عقل
    عشرت طفلانه مي خواهد دلت، عاقل مشو
  • مي شود بازيچه باد صبا خاکسترت
    بي طلب زنهار چون پروانه در محفل مشو
  • در کهنسالي ز مرگ ناگهان غافل مشو
    برگ چون شد زرد از باد خزان غافل مشو
  • نابجا نبود سخن، مگشا لب گفتار خويش
    از هدف چون تير در بحر کمان غافل مشو
  • برندارد دولت بيدار غفلت، زينهار
    در کنار بام از خواب گران غافل مشو
  • چون ز محفل پاي نتواني کشيدن همچو شمع
    از حضور خلوت در انجمن غافل مشو
  • از چه خس پوش مي دارند بينايان خطر
    در زمان خط ازان چاه ذقن غافل مشو
  • شکر اين معني که در غربت عزيزي يافتي
    حق شناسي کن، ز اخوان وطن غافل مشو
  • نيست چون مستي کليدي مخزن اسرار را
    در بهار از ناله مرغ چمن غافل مشو
  • در سياهي صائب آب زندگاني مدغم است
    زينهار از خال آن کنج دهن غافل مشو
  • خويش را در بندگي انداختن از عقل نيست
    تا نفس داري رهين منت احسان مشو
  • نيستي آيينه تا باشي ز معني بي نصيب
    ديده را بگشاي، در هر صورتي حيران مشو
  • در مصاف چرخ صائب همت از پيران طلب
    تا نباشد اسب چوگاني به اين ميدان مشو
  • خون فاسد در بدن آهن رباي نشترست
    نيش مردم برنمي تابي رگ گردن مشو
  • جستجو صائب به جايي مي رساند خويش را
    هر قدر سختي ببيني سست در رفتن مشو
  • جنون گنجي است گوهرخيز، زنجير اژدهاي او
    تهيدستي نبيند هر که شد در گنج پاي او
  • گذارد ازترازو در فلاخن ماه کنعان را
    عزيز مصر اگر بيند جمال جانفزاي او
  • چرا از پرده بيرون آيد آن غارتگر جانها؟
    که چشمي نيست در عالم سزاوار لقاي او
  • طبلکار تو دارد اضطرابي در جهانگردي
    که پنداري زمين را مي کشند از زير پاي تو
  • مرا شرمنده کردي از دل اميدوار خود
    مبادا هيچ کافر در جهان اميدوار از تو!
  • شکوه حسن عالمسوز ازين افزون نمي باشد
    که در خواب بهاران است دايم پاسبان تو
  • نفس در سينه باد صبا مستانه مي رقصد
    همانا غنچه اي واکرده است از بوستان تو
  • مشو چون ابر غافل در بهار از گوهرافشاني
    که با درياي رحمت ديده گريان زند پهلو
  • رخنه در بيضه فولاد کند چون جوهر
    دانه ء خال تو کز دام بود ريشه او
  • در شکستن حذر از شيشه فزون بايد کرد
    لشکري را که شکسته است به دنبال مرو
  • چه بود دولت دنيا که به آن فخر کنند؟
    گشت در غار ازين شرم نهان کيخسرو
  • عمر جاويد به نظارگيان مي بخشد
    هر که چون زلف شبي روز کند در بر تو
  • لب زخم من و اظهار شکايت، هيهات
    که گشوده است بغل در هوس خنجر تو
  • اين غزل آن غزل خواجه سنايي است که گفت
    خنده گريند همي سوختگان در بر تو
  • در رياضي که تو باشي، به نظر مي آيد
    سرو چون سبزه خوابيده ز رعنايي تو
  • هرگز از شرم در آيينه نديدي خود را
    يوسفي نيست درين مصر به تنهايي تو
  • سر بسر زهره جبينان جهان چون انجم
    محو در قلزم نورند ز پيدايي تو
  • طوطيي را که به شيرين سخني مشهورست
    غوطه در زهر دهد غيرت گويايي تو
  • مغز تحقيق ز ارباب عمايم مطلب
    آنچه در سر نتوان يافت ز دستار مجو
  • در ترازوي قيامت نتوان يافت کجي
    حيف و ميل از دل و از ديده بيدار مجو