نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
ني رمح بهارست که
در
معرکه کردست
از خون دل دشمن شه لعل سنان را
آن شاه سبک حمله که
در
کفه جودش
بي وزن کند رغبت او حمل گران را
گر ثور چو عقرب نشدي ناقص و بي چشم
در
قبضه شمشير نشاندي دبران را
در
نسبت شاهي تو همچون شه شطرنج
نامست و دگر هيچ نه بهمان و فلان را
در
خون دل لعل که فاسد نشود هيچ
قهر تو گره وار ببندد خفقان را
در
گاز به اميد قبول تو کند خوش
آهن الم پتک و خراشيدن سان را
انصاف تو مصريست که
در
رسته او ديو
نظم از جهت محتسبي داد دکان را
جاه تو جهانيست که سکان سوادش
در
اصل لغت نام ندانند کران را
روزي که چون آتش همه
در
آهن و پولاد
بر باد نشينند هزبران جولان را
از فتنه
در
اين سوي فلک جاي نبينند
پيکارپرستان نه امل را نه امان را
در
هيچ رکابي نکند پاي کس آرام
آن لحظه که دستت حرکت داد عنان را
تو
در
کنف حفظ خدايي و جهاني
طعمه شدگان حوصله هول و هوان را
گيتي همه
در
دامن اين ملک جوان باد
تا حصر کند دامن هر چيز ميان را
باقي به دوامي که
در
آحاد سنينش
ساعات شمارند الوف دوران را
صدري که بجز فتوي مفتي نفاذش
در
ملک معين نکند آيت و شان را
آن خواجه که بس دير نه تدبير صوابش
در
بندگي شاه کشد قيصر و خان را
آنجا که زبان قلمش
در
سخن آيد
بر معجزه تفضيل بود سحر بيان را
از مرتبه دانيست
در
آن مرتبه آري
يزدان ندهد مرتبه جز مرتبه دان را
شه ناگزرانست چو جان
در
بدن ملک
يارب تو نگهدار مر اين ناگزران را
آنکه قضا
در
حريم طاعتش آورد
رقص کنان گردش شهور و سنين را
وانکه قدر
در
اداي خدمتش افکند
موي کشان گردن ينال و تگين را
غوطه توان داد روز عرض ضميرش
در
عرق آفتاب چرخ برين را
بي شرف مهر خازنش ننهادست
در
دل کان آفتاب هيچ دفين را
جز به
در
جامه خانه کرم او
کسوت صورت نمي دهند جنين را
بي دم لطفش به خاک
در
بنشاندند
باد صبا را نه بلکه ماء معين را
راي تو بود آنکه
در
هواي ممالک
رايحه صلح داد صرصر کين را
دست به فتراک اصطناع تو
در
زد
معتصم ملک ساخت حبل متين را
شاد زي، اي
در
ظهور معجز تدبير
روي سيه کرده رسم سحر مبين را
خدايگان وزيران که
در
مراتب قدر
برش سپهر بود چون بر سپهر سها
اگر نه واسطه عقد عالم او بودي
چه بود فايده
در
عقد آدم و حوا
هميشه تا که بود
در
بقاي عالم کون
اميد عاقبت اندر حساب بيم و بلا
حساب عمر تو
در
عافيت چنان بادا
که چون ابد ز کميت برون شود احصا
اي از کمال حسن تو جزوي
در
آفتاب
خطت کشيده دائره شب بر آفتاب
مخدوم ملک پرور و صدر جهان که هست
در
پيش بارگاهش خدمتگر آفتاب
هر صبحدم بسوزد بهر بخور او
مشک سياه شب را
در
مجمر آفتاب
تا کيمياي خاک درت بر نيفکند
در
صحن هيچ کان ننهد گوهر آفتاب
آنجا که رزم جويي و لشکرکشي به فتح
در
بحر خون بتابد بي معبر آفتاب
از تف و تاب خنجر مردان لشکرت
در
سر کشد به شکل زنان چادر آفتاب
اي آفتاب دولت عاليت بي زوال
وي
در
ضمير روشن تو مضمر آفتاب
اي چاکري جاه ترا لايق آسمان
وي بندگي راي ترا
در
خور آفتاب
هر شعر آفتاب که نبود بر اين نمط
خصمي کند هر آينه
در
محشر آفتاب
سر سبز باد ناصحت از دور آسمان
پژمرده لاله وار حسودت
در
آفتاب
آنجا که راستيست ندارند
در
جمال
پيش رخ تو هيچ خطر ماه و آفتاب
بندند گر دهي تو اجازت چو بندگان
در
خدمت رخ تو کمر ماه و آفتاب
در
صف نيکوان به مقام مفاخرت
خواهند از رخ تو نظر ماه و آفتاب
باشند با جمال تو حاضر به وقت لهو
در
بزم شهريار بشر ماه و آفتاب
بر خصم او کشيده سنان چرخ و روزگار
در
پيش او گرفته سپر ماه و آفتاب
بنموده
در
ولي و عدو و خلقش آن اثر
کاندر قصب نموده گهر ماه و آفتاب
تو ماه و آفتابي اگر
در
جبلت اند
محض سخا و عين هنر ماه و آفتاب
تا مانده اند سخره فرمان ايزدي
در
قبضه قضا و قدر ماه و آفتاب
صفحه قبل
1
...
796
797
798
799
800
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن