167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • غم دل چه گويم تو زين کار دوري
    به هرزه چه کوبم در خواستگاري
  • همان به که اين دردسر بازدارم
    کنم با تو در باقي آن دوستداري
  • در عشق تو گردنان گردون را
    گردن ننهم همي ز جباري
  • ترا گويم که به زين بايد اين کار
    مرا گويي تو باري در چه کاري
  • ترا چه در ميان غم انوري راست
    تو بي معني از اين غم برکناري
  • چون من شمار هيچ بد و نيک برنگيرم
    از کارهاي خويش که تو در ميان نباشي
  • ور نکردي خوار تيمار توام در چشم خلق
    وز غم و تيمار تو تيمارداري دارمي
  • ناله من هر شبي کم باشدي از آسمان
    در غمت گر جز کواکب غمگساري دارمي
  • جان و دل را در هواي مه وشان
    جز غم و تيمار نفزايم همي
  • جاني خراب کردم در آرزوي رويت
    روزم سياه کردي دردا که مي نداني
  • آگه نه اي ز حالم اي جان و زندگاني
    دردا که در فراقت مي بگذرد جواني
  • اگر با من نيي بي تو نيم من
    عجب هم در ميان هم بر کراني
  • آستين بشکرده اي بر کشتنم
    طبل خود در زير دامن مي زني
  • نام وصل اندر زباني افکني
    تا دلم را در گماني افکني
  • چشمت اندر تير بارانش افکند
    زلف چون در حلق جاني افکني
  • انوري چون در سر کار تو شد
    بر سر خلقش چه رسوا مي کني
  • هرچه من از سرکشي کم مي کنم
    در کله داري تو افزون مي کني
  • ماه رخسارت نه بس در ميغ هجر
    نيز با اين جور گردون مي کني
  • در حساب انوري هرگز نبود
    کز تو اين آيد که اکنون مي کني
  • در کار تو مي فروشود روزم
    آخر تو چه روز را به کار آيي
  • ما خود نمي شويمت در روي اگرنه آخر
    سهلست اينکه گه گه رويي بما نمايي
  • بردي دل و در کمين جاني
    يارب تو از اين همه چه جويي
  • من هم به جوار زلف آنم
    کز عشوه تو در جوال اويي
  • نسيم باد در اعجاز زنده کردن خاک
    ببرد آب همه معجزات عيسي را
  • بهار در و گهر مي کشد به دامن ابر
    نثار موکب ارديبهشت و اضحي را
  • اگرچه طايفه اي در حريم کعبه ملک
    وراي پايه خود ساختند ماوي را
  • طبع تو که ابر ازو کشد در
    يک تعبيه کرده صد سخا را
  • در بزم امل ز بخشش تو
    محروم نديده جز ريا را
  • در رزم اجل ز کوشش تو
    زنهار نخواست جز وبا را
  • در عالم معدلت صبا يافت
    از عدل تو معتدل هوا را
  • از غيرت رايتت فلک ديد
    در خط شده خط استوا را
  • روزي که فتد خس کدورت
    در ديده هواي با صفا را
  • در گرد ز مرد باز دارد
    چون ظلمت چشمه ضيا را
  • تا هيچ سبب بود ز ايمان
    در ديده مردمي حيا را
  • آن معجزه بادت از بزرگي
    در جاه که بود انبيا را
  • بر جاي عطارد بنشاند قلم تو
    گر در سر منقار کشد جذر اصم را
  • اي در حرم جاه تو امني که نيايد
    از بويه او خواب خوش آهوي حرم را
  • آن صدر جهاني تو که در شارع تعظيم
    همراه دوم گشت حدوث تو قدم را
  • از بهر وجود تو که سرمايه اشياست
    نشگفت که در خانه نشانند عدم را
  • انصاف بده تا در انصاف تو بازست
    غمخوارتر از گرگ شبان نيست غنم را
  • امروز در ايام تو آن صيت ندارد
    بيچاره نعم چون تو شدي مايه کرم را
  • در همت تو کس نرسد زانکه محالست
    پيمودن آن پايه مقاييس همم را
  • بدخواه تو در سکنه اين تخته خاکي
    صفريست که بيشي ندهد هيچ رقم را
  • در بارگهت شيوه حجاب گرفته
    بهرام فلک نظم حواشي و خدم را
  • در بزمگهت چهره به عيوق نموده
    ناهيد فلک شعبده مثلث و بم را
  • در بلخ چه پيري و جواني بهم افتاد
    اسباب فراغت بهم افتاد جهان را
  • چون بخت جوان و خرد پير گشادند
    بر منفعت خلق در دست و زبان را
  • چون دست حوادث در اين هر دو فروبست
    دربست جهان باز ز امساک ميان را
  • در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبل
    آن روز که آوازه فکندند خزان را
  • ور ابر نه در دايگي طفل شکوفه است
    يازان سوي ابر از چه گشادست دهان را