167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در عالمي که عبرت ازو موج مي زند
    نتوان مدار خود به تماشا گذاشتن
  • سرسبز باد خامه صائب که حق اوست
    سر در ره سخن عوض پا گذاشتن
  • روزي که از شکاف قلم چشم باز کرد
    در خاک تيره رفت فرو تا کمر سخن
  • در عهد اين سياه دلان آب جوي شد
    گر داشت آبرويي ازين پيشتر سخن
  • از چشم اهل هند، سخن آفرين ترم
    عاجز نيم چو طوطي کم حرف در سخن
  • چون نور آفتاب سبکروح اگر شوي
    بي چوب منع در همه جا مي توان شدن
  • گر هست در بساط تو مغز سعادتي
    قانع به استخوان پر هما مي توان شدن
  • در دوزخي ز خوي بد خويش، غافلي
    کز خلق خوش بهشت خدا مي توان شدن
  • زنهار تا گره نشوي بر جبين خاک
    در فرصتي که عقده گشا مي توان شدن
  • صائب در بهشت گرفتم گشاده شد
    از آستان عشق کجا مي توان شدن؟
  • تا در دل تو داعيه اعتراض هست
    خاموش باش و دم ز مقام رضا مزن
  • سهل است نااميد ز بيگانگان شدن
    با جان پر اميد در آشنا مزن
  • در خاک کن نهان قلم استخوان من
    آتش به دفتر پر و بال هما مزن
  • مجنون گرفت دامن محمل به دست صبر
    بيهوده قطره در طلب مدعا مزن
  • صائب کباب شد دل عالم ز ناله ات
    در پرده بيش ازين سخن آشنا مزن
  • خاکم به چشم در نگه واپسين مزن
    زنهار بر چراغ سحر آتشين مزن
  • صائب به گوشه دل خود تا توان خزيد
    زنهار حلقه بر در خلق برين مزن
  • دلهاي صيقلي بود آيينه دار حسن
    آيينه چشم شور بود در ديار حسن
  • از عرض ملک نخوت شاهان فزون شود
    در دور خط زياده شود اقتدار حسن
  • چشم وفا مدار ز خوبان که مي کند
    در هر نگاه جامه بدل نوبهار حسن
  • در زير خاک ماند نهان چون زر بخيل
    هر کس نکرد خرده جان را نثار حسن
  • هر سينه اي که هست در او خارخار عشق
    بي منت بهار، گلستان شود ز حسن
  • بي ابر مشکل است تماشاي آفتاب
    صائب نظاره رخ او در نقاب کن
  • صائب بگير رطل گراني سبک ز من
    عقل سبک عنان را پا در رکاب کن
  • از زخم سنگ نيست در بسته را گزير
    روي گشاده را سپر حادثات کن
  • بال و پر نهال اميدست نوبهار
    در وقت، زينهار اداي صلات کن
  • در کنه ذات حق نرسد فکر دور گرد
    نزديک راه خود به خيال صفات کن
  • نقد دو کون در گره آستين توست
    بخت بلند خواهي، دستي بلند کن
  • رنگ شکسته مي شکند شيشه در جگر
    از مي خزان چهره ما را بهار کن
  • شبنم زيان نکرد ز سوداي آفتاب
    در پاي يار گوهر جان را نثار کن
  • غافل مشو ز پرده نيرنگ روزگار
    سير خزان در آينه نوبهار کن
  • يا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
    يا عاقلانه ترک در مي فروش کن
  • چون صبح در پياله زرين آفتاب
    خونابه اي که مي دهد ايام نوش کن
  • وصل گل از ترانه شب عندليب يافت
    زنهار در کمينگه شبها خروش کن
  • نتوان گرفت دامن دريا به سعي خويش
    اين مشت خاک در ره سيلاب صرف کن
  • صائب توان ز رخنه دل ره به دوست برد
    اوقات در گشودن اين باب صرف کن
  • هر نقش پاي، گرده خورشيد عارضي است
    در پيش پاي خويش ببين و خرام کن
  • چون برق، ذوق باده بود پاي در رکاب
    عيش مدام خواهي، ترک مدام کن
  • چون سرو پا به دامن آزادگي بکش
    آنگاه در بهشت فراغت خرام کن
  • در زير زلف يأس بود چهره اميد
    هر جا دلت فرود نيايد مقام کن
  • از زنگ کبر آينه خويش ساده کن
    در زير پا نظر کن و حج پياده کن
  • در قبضه تصرف چرخ زبون مباش
    مردانه از سپهر مقوس کباده کن
  • در قلزمي که ابر کرم موج مي زند
    انديشه چون حباب ز دامان تر مکن
  • معشوق تازه رو خط آزادي غم است
    در گلشني که سرو نباشد گذر مکن
  • خواهي نريزد از مژه ات اشک آتشين
    در روي آفتاب جبينان نظر مکن
  • در کارزار عشق حديث جگر مکن
    با تيغ آفتاب ز شبنم سپر مکن
  • جوش بهار آبله در خار بسته است
    اي سست رگ، ملاحظه از نيشتر مکن
  • خون را نشسته است به خون هيچ ساده دل
    مي در پياله من خونين جگر مکن
  • از ماجراي پشه و نمرود پند گير
    در هيچ دشمني به حقارت نظر مکن
  • اين آن غزل که اهلي شيرين کلام گفت
    مي در پياله نوبت من بيشتر مکن
  • در خون فتاد نان عقيق از تلاش نام
    بگذار نام را و سفر از يمن مکن
  • از پا درآر دشمن خود را و خاک شو
    در انتقام پيروي کوهکن مکن
  • قطع ره طلب به تأمل نمي شود
    در پيش پاي خويش نظر مي کني مکن
  • در قلزمي که يکجهتان دم نمي زنند
    هر دم زدن هواي دگر مي کني مکن
  • از رشک عشق، غيرت حسن است بيشتر
    در ماه و آفتاب نظر مي کني مکن
  • پاس شکوه فقر و قناعت نگاه دار
    در پيش گنج، دست به زر مي کني مکن
  • در بيخودي گذشت زمان شباب من
    شد پرده دار دولت بيدار خواب من
  • نگذاشت آب در جگرم عشق خانه سوز
    بي اشک شد ز تندي آتش کباب من
  • از ناله شيشه در جگر سنگ بشکند
    چون کاسه تهي لب حاضر جواب من
  • چون موج در خم خس و خاشاک نيستم
    صائب نهنگ مي کشد از بحر شست من
  • در کاسه سپهر کند خاک گرد من
    رحم است بر کسي که شود هم نبرد من
  • در شهربند عافيت از خاکساريم
    ديوار مي کشد به ره سيل گرد من
  • يک نقطه است اشک در مجموعه غمم
    يک مصرع است آه ز ديوان درد من
  • در سنگ از شرار و شرر مي دهم خبر
    افلاک يک ستاره ندارد به ديد من
  • همچشم آبله است دل اشکبار من
    در پرده دل است گره نوبهار من
  • کشتي در آب گوهر من کار مي کند
    دريا ترست از گهر آبدار من
  • از پاک گوهري چو صدف در دل محيط
    گهواره اي است بهر يتيمان کنار من
  • دارد نشاط روي زمين در کنار بحر
    از گرد بي کسي گهر شاهوار من
  • در راه ابر نيست مرا چشم انتظار
    چون عنبرست از نفس خود بهار من
  • دل مي خورد ز قحط خريدار، عمرهاست
    در سينه صدف گهر شاهوار من
  • کشتي در آب گوهر من کار مي کند
    دريا ترست از گهر آبدار من
  • واحسرتا که چون گل رعنا به باد رفت
    در يک نفس خزان من و نوبهار من
  • صبري که بود پشت اميدم ازو به کوه
    در روزگار هجر نيامد به کار من
  • غير از بهار خشک مرا در بساط نيست
    اي واي اگر قبول نيفتد نياز من
  • دلها اگر ز سنگ بود مي شود کباب
    در محفلي که باده کشد دلنواز من
  • بامن هميشه بود فلک در مقام ناز
    اين پرده ها نگشت موافق به ساز من
  • گر آب زندگي عوض مي به من دهند
    چون لاله خون مرده شود در اياغ من
  • از خويش رفته را نتوان نقش پاي يافت
    سرگشته آن کسي که بود در سراغ من
  • چون ساز، گوشمال مرا ساز مي کند
    در ترک گوشمال بود گوشمال من
  • در روز حشر شسته بود پاک، نامه ها
    گر نم برون دهد عرق انفعال من
  • در گفتگوي نازک من نيست کوتهي
    از مد مانوي است رساتر کلام من
  • از گوش پيشتر به دل مستمع رسد
    از دلپذيريي که بود در کلام من
  • از خلق در حجاب سياهي نهفته نيست
    از آب زندگي است روانتر کلام من
  • چون غنچه صدهزار خم و پيچ خورده است
    در تنگناي مهر خموشي زبان من
  • صائب هزار حيف که در روزگار نيست
    يک اهل دل که فهم نمايد زبان من
  • انصاف نيست مانع نظارگي شدن
    کز جوش گل شکست در بوستان من
  • بستم به خاک نقش و همان ميل مي کشد
    در چشم دشمنان، قلم استخوان من
  • صائب ز بس مراد که در خاک کرده ام
    خاک مراد خلق شده است آستان من
  • در روز حشر سايه کوه گناه من
    گرديد از آفتاب قيامت پناه من
  • در واديي که خلق نظر بسته مي روند
    باريک تر ز موي ميان است راه من
  • در تنگناي سينه ازان خوي آتشين
    چون موي زنگيان شده پيچيده آه من
  • پيدا نشد کسي که به فرياد من رسد
    در شيشه ماند باده مردآزماي من
  • چون آتش است در شب تاريک رهنما
    گم گشتگان باديه را نقش پاي من
  • چون صبحدم فروغ من از نور راستي است
    چشم ستاره محو شود در صفاي من
  • در لعل آبدار ز برگشته طالعي
    باشد همان چو نقش نگين خشک، جوي من
  • گردد مرا گره چو صدف در دل از غرور
    گوهر دهند اگر عوض آبروي من
  • گردون سفله لقمه روزي حساب کرد
    هر گريه اي که گشت گره در گلوي من
  • شيري که خورده بودم در عهد کودکي
    کرد از فشار چرخ سفيدي ز موي من
  • صائب در آن محيط که موجش فلاخن است
    از آب چون درست برآيد سبوي من؟
  • از برگ گل که هر طرفي باد مي برد
    در گردش است ساغر صهبا درين چمن