نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
عالمي که عبرت ازو موج مي زند
نتوان مدار خود به تماشا گذاشتن
سرسبز باد خامه صائب که حق اوست
سر
در
ره سخن عوض پا گذاشتن
روزي که از شکاف قلم چشم باز کرد
در
خاک تيره رفت فرو تا کمر سخن
در
عهد اين سياه دلان آب جوي شد
گر داشت آبرويي ازين پيشتر سخن
از چشم اهل هند، سخن آفرين ترم
عاجز نيم چو طوطي کم حرف
در
سخن
چون نور آفتاب سبکروح اگر شوي
بي چوب منع
در
همه جا مي توان شدن
گر هست
در
بساط تو مغز سعادتي
قانع به استخوان پر هما مي توان شدن
در
دوزخي ز خوي بد خويش، غافلي
کز خلق خوش بهشت خدا مي توان شدن
زنهار تا گره نشوي بر جبين خاک
در
فرصتي که عقده گشا مي توان شدن
صائب
در
بهشت گرفتم گشاده شد
از آستان عشق کجا مي توان شدن؟
تا
در
دل تو داعيه اعتراض هست
خاموش باش و دم ز مقام رضا مزن
سهل است نااميد ز بيگانگان شدن
با جان پر اميد
در
آشنا مزن
در
خاک کن نهان قلم استخوان من
آتش به دفتر پر و بال هما مزن
مجنون گرفت دامن محمل به دست صبر
بيهوده قطره
در
طلب مدعا مزن
صائب کباب شد دل عالم ز ناله ات
در
پرده بيش ازين سخن آشنا مزن
خاکم به چشم
در
نگه واپسين مزن
زنهار بر چراغ سحر آتشين مزن
صائب به گوشه دل خود تا توان خزيد
زنهار حلقه بر
در
خلق برين مزن
دلهاي صيقلي بود آيينه دار حسن
آيينه چشم شور بود
در
ديار حسن
از عرض ملک نخوت شاهان فزون شود
در
دور خط زياده شود اقتدار حسن
چشم وفا مدار ز خوبان که مي کند
در
هر نگاه جامه بدل نوبهار حسن
در
زير خاک ماند نهان چون زر بخيل
هر کس نکرد خرده جان را نثار حسن
هر سينه اي که هست
در
او خارخار عشق
بي منت بهار، گلستان شود ز حسن
بي ابر مشکل است تماشاي آفتاب
صائب نظاره رخ او
در
نقاب کن
صائب بگير رطل گراني سبک ز من
عقل سبک عنان را پا
در
رکاب کن
از زخم سنگ نيست
در
بسته را گزير
روي گشاده را سپر حادثات کن
بال و پر نهال اميدست نوبهار
در
وقت، زينهار اداي صلات کن
در
کنه ذات حق نرسد فکر دور گرد
نزديک راه خود به خيال صفات کن
نقد دو کون
در
گره آستين توست
بخت بلند خواهي، دستي بلند کن
رنگ شکسته مي شکند شيشه
در
جگر
از مي خزان چهره ما را بهار کن
شبنم زيان نکرد ز سوداي آفتاب
در
پاي يار گوهر جان را نثار کن
غافل مشو ز پرده نيرنگ روزگار
سير خزان
در
آينه نوبهار کن
يا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
يا عاقلانه ترک
در
مي فروش کن
چون صبح
در
پياله زرين آفتاب
خونابه اي که مي دهد ايام نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندليب يافت
زنهار
در
کمينگه شبها خروش کن
نتوان گرفت دامن دريا به سعي خويش
اين مشت خاک
در
ره سيلاب صرف کن
صائب توان ز رخنه دل ره به دوست برد
اوقات
در
گشودن اين باب صرف کن
هر نقش پاي، گرده خورشيد عارضي است
در
پيش پاي خويش ببين و خرام کن
چون برق، ذوق باده بود پاي
در
رکاب
عيش مدام خواهي، ترک مدام کن
چون سرو پا به دامن آزادگي بکش
آنگاه
در
بهشت فراغت خرام کن
در
زير زلف يأس بود چهره اميد
هر جا دلت فرود نيايد مقام کن
از زنگ کبر آينه خويش ساده کن
در
زير پا نظر کن و حج پياده کن
در
قبضه تصرف چرخ زبون مباش
مردانه از سپهر مقوس کباده کن
در
قلزمي که ابر کرم موج مي زند
انديشه چون حباب ز دامان تر مکن
معشوق تازه رو خط آزادي غم است
در
گلشني که سرو نباشد گذر مکن
خواهي نريزد از مژه ات اشک آتشين
در
روي آفتاب جبينان نظر مکن
در
کارزار عشق حديث جگر مکن
با تيغ آفتاب ز شبنم سپر مکن
جوش بهار آبله
در
خار بسته است
اي سست رگ، ملاحظه از نيشتر مکن
خون را نشسته است به خون هيچ ساده دل
مي
در
پياله من خونين جگر مکن
از ماجراي پشه و نمرود پند گير
در
هيچ دشمني به حقارت نظر مکن
اين آن غزل که اهلي شيرين کلام گفت
مي
در
پياله نوبت من بيشتر مکن
در
خون فتاد نان عقيق از تلاش نام
بگذار نام را و سفر از يمن مکن
از پا درآر دشمن خود را و خاک شو
در
انتقام پيروي کوهکن مکن
قطع ره طلب به تأمل نمي شود
در
پيش پاي خويش نظر مي کني مکن
در
قلزمي که يکجهتان دم نمي زنند
هر دم زدن هواي دگر مي کني مکن
از رشک عشق، غيرت حسن است بيشتر
در
ماه و آفتاب نظر مي کني مکن
پاس شکوه فقر و قناعت نگاه دار
در
پيش گنج، دست به زر مي کني مکن
در
بيخودي گذشت زمان شباب من
شد پرده دار دولت بيدار خواب من
نگذاشت آب
در
جگرم عشق خانه سوز
بي اشک شد ز تندي آتش کباب من
از ناله شيشه
در
جگر سنگ بشکند
چون کاسه تهي لب حاضر جواب من
چون موج
در
خم خس و خاشاک نيستم
صائب نهنگ مي کشد از بحر شست من
در
کاسه سپهر کند خاک گرد من
رحم است بر کسي که شود هم نبرد من
در
شهربند عافيت از خاکساريم
ديوار مي کشد به ره سيل گرد من
يک نقطه است اشک
در
مجموعه غمم
يک مصرع است آه ز ديوان درد من
در
سنگ از شرار و شرر مي دهم خبر
افلاک يک ستاره ندارد به ديد من
همچشم آبله است دل اشکبار من
در
پرده دل است گره نوبهار من
کشتي
در
آب گوهر من کار مي کند
دريا ترست از گهر آبدار من
از پاک گوهري چو صدف
در
دل محيط
گهواره اي است بهر يتيمان کنار من
دارد نشاط روي زمين
در
کنار بحر
از گرد بي کسي گهر شاهوار من
در
راه ابر نيست مرا چشم انتظار
چون عنبرست از نفس خود بهار من
دل مي خورد ز قحط خريدار، عمرهاست
در
سينه صدف گهر شاهوار من
کشتي
در
آب گوهر من کار مي کند
دريا ترست از گهر آبدار من
واحسرتا که چون گل رعنا به باد رفت
در
يک نفس خزان من و نوبهار من
صبري که بود پشت اميدم ازو به کوه
در
روزگار هجر نيامد به کار من
غير از بهار خشک مرا
در
بساط نيست
اي واي اگر قبول نيفتد نياز من
دلها اگر ز سنگ بود مي شود کباب
در
محفلي که باده کشد دلنواز من
بامن هميشه بود فلک
در
مقام ناز
اين پرده ها نگشت موافق به ساز من
گر آب زندگي عوض مي به من دهند
چون لاله خون مرده شود
در
اياغ من
از خويش رفته را نتوان نقش پاي يافت
سرگشته آن کسي که بود
در
سراغ من
چون ساز، گوشمال مرا ساز مي کند
در
ترک گوشمال بود گوشمال من
در
روز حشر شسته بود پاک، نامه ها
گر نم برون دهد عرق انفعال من
در
گفتگوي نازک من نيست کوتهي
از مد مانوي است رساتر کلام من
از گوش پيشتر به دل مستمع رسد
از دلپذيريي که بود
در
کلام من
از خلق
در
حجاب سياهي نهفته نيست
از آب زندگي است روانتر کلام من
چون غنچه صدهزار خم و پيچ خورده است
در
تنگناي مهر خموشي زبان من
صائب هزار حيف که
در
روزگار نيست
يک اهل دل که فهم نمايد زبان من
انصاف نيست مانع نظارگي شدن
کز جوش گل شکست
در
بوستان من
بستم به خاک نقش و همان ميل مي کشد
در
چشم دشمنان، قلم استخوان من
صائب ز بس مراد که
در
خاک کرده ام
خاک مراد خلق شده است آستان من
در
روز حشر سايه کوه گناه من
گرديد از آفتاب قيامت پناه من
در
واديي که خلق نظر بسته مي روند
باريک تر ز موي ميان است راه من
در
تنگناي سينه ازان خوي آتشين
چون موي زنگيان شده پيچيده آه من
پيدا نشد کسي که به فرياد من رسد
در
شيشه ماند باده مردآزماي من
چون آتش است
در
شب تاريک رهنما
گم گشتگان باديه را نقش پاي من
چون صبحدم فروغ من از نور راستي است
چشم ستاره محو شود
در
صفاي من
در
لعل آبدار ز برگشته طالعي
باشد همان چو نقش نگين خشک، جوي من
گردد مرا گره چو صدف
در
دل از غرور
گوهر دهند اگر عوض آبروي من
گردون سفله لقمه روزي حساب کرد
هر گريه اي که گشت گره
در
گلوي من
شيري که خورده بودم
در
عهد کودکي
کرد از فشار چرخ سفيدي ز موي من
صائب
در
آن محيط که موجش فلاخن است
از آب چون درست برآيد سبوي من؟
از برگ گل که هر طرفي باد مي برد
در
گردش است ساغر صهبا درين چمن
صفحه قبل
1
...
795
796
797
798
799
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن