نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
انوري را بي جنايت اي نگار
در
غم هجران خود گريان مکن
پايي از غم
در
رکاب آورده ام
بيش از اين اسب جفا را زين مکن
در
غم ماه گريبانت مرا
هر شبي دامن پر از پروين مکن
بوسه اي خواهم طمع
در
جان کني
نقد کردم گير و هان و هين مکن
هرگونه اي شمار گرفتم ز روز وصل
هرگز نبود فرقت او
در
شمار من
شگفت ماندم
در
بارگاه دولت تو
از آنکه ديدم از اين ديده حقيقت بين
ز جزع حاصل
در
حال شد روان پيدا
به جادوان حزين و به ساکنان حزين
من به گردت کي رسم چون باد را
آب رويت پي کند
در
کوي تو
نيست يک نيرنگ تو بي بوي خون
گر مرا رنگيست
در
پهلوي تو
اي من غلام آن خم گيسوي مشکبوي
افتاده
در
دو پاي تو از آرزوي تو
دل نفس عشق تو تنها زند
در
همه دلها هوس روي تو
از
در
خود عاشق خود را مران
رحم کن انگار سگ کوي تو
وانگه من مستمند بي دل را
در
محنت عاشقي رها کرده
بر گلبن اهل چو تو يک شاخ ناشکفته
در
بيشه ازل چو تو يک مرغ ناپريده
اي سايه کمال تو بر شش جهت فتاده
واوازه جمال تو
در
نه فلک شنيده
در
آرزوي سايه قد تو هر سحرگه
فرياد خاک کوي تو بر آسمان رسيده
همرهي جسته اي ز من وانگه
در
ميان رهم گذاشته اي
انوري چون
در
سر کار تو شد
بر سر خلقش چه رسوا کرده اي
هرچه خوبان را به کار آيد ز حسن
در
خط مشکين به کار آورده اي
دوش مي کردي حساب عاشقان
انوري ار
در
شمار آورده اي
يک به ريشم کم کن از آهنگ جور
گرنه با ايام
در
يک پرده اي
يک به دستم کم کن از آهنگ جور
گرنه با ايام
در
يک پرده اي
جانا به کمال صورتي اي
در
حسن و جمال آيتي اي
هجر بر هجر مي شمارم و هيچ
بار يک وصل
در
شمارستي
از هجر تو
در
خمارم امروز
نايافته اي ز وصل هستي
يا مرا
در
غم و انديشه او
چون دل او دگري بايستي
نيست از دل خبرم
در
غم او
از دل او خبري بايستي
زان پيش که
در
باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو برآسود برفتي
آهنگ به جان من دلسوخته کردي
چون
در
دل من عشق بيفزود برفتي
دريغ آن دوستي با من به يکبار
شدي
در
جنگ و خشم از سر گرفتي
نهادي بر شکر ما شوره سيم
پس آنگه لعل
در
شکر گرفتي
از دست تو
در
بلا فتادم
آخر تو کجا به من فتادي
اي انوريت گشته فراموش ياد بادت
کو را هنوز
در
همه انديشها به يادي
حال من ديده
در
کشاکش هجر
وصل را هيچ روي ننمودي
در
کف عشق تو جان ممتحن من
هست گرفتار همچنان که تو ديدي
نيابد بيش از اين دانم غرامت
که خط
در
دفتر جانم کشيدي
در
پرده دل چو هم تويي آخر
از راز دلم چه پرده برداري
اي آيت حسن جمله
در
شانت
زين سورت عشوه صد ز بر داري
چتوان گفتن نه اولين داغست
کز طعنه مرا تو
در
جگر داري
در
ميان دلي و خواهي بود
خويش را چند بر کران داري
راز من
در
غمت چو پيدا شد
روي تا کي ز من نهان داري
در
سر داري مگر که هرگز
دستي به سرم فرو نياري
تو داري سر آن که
در
کار خويشم
ز پاي اندر آري و سر درنياري
به دشنامي که دشمن را بگويند
دلم
در
دوستي خرم نداري
در
دفتر تندي و درشتي که همانا
يک سوره برآيد که تو آن برم نداري
همه اميد
در
وصل تو بستم
به سر شد عمر و هم نگشاد کاري
از کبر نگاه کرد رويت
در
چشمه خور به چشم خواري
داري سر آنکه بيش از اينم
در
بند فراق خود بداري
بوسه
در
کار تو کنم چه شود
گر برآري به خنده اي کاري
بهانه چه جويي کرانه چه گيري
بيا
در
ميان نه به حق هرچه داري
صفحه قبل
1
...
794
795
796
797
798
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن