نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ثمرهاي گرامي
در
بهشت جاودان دارد
درين بستانسرا يک چند بي برگ و نوا بودن
نمي دانند قدر گفتگوي عشق بي دردان
چه لازم
در
زمين شور صائب دانه پاشيدن؟
به زير تيغ جانان از بصيرت نيست لرزيدن
نفس
در
زير آب زندگي ظلم است دزديدن
ندارد حاصلي چون زاهدان خشک لرزيدن
مي خونگرم بايد
در
هواي سرد نوشيدن
ز چشم شرمگين دلبران ايمن مشو صائب
که شاهين مشق خونخواري کند
در
چشم پوشيدن
ندارم محرمي چون کوهکن تا
در
دل گويم
ز سنگ خاره مي بايد مرا آدم تراشيدن
مروت نيست مي
در
پرده، اي رعنا رسانيدن
به ياران خون خوراندن، باده را تنها رسانيدن
اگر
در
بال همت نارسايي نيست چون شبنم
توان خود را به خورشيد جهان آرا رسانيدن
نسيم صبح چون پروانه افتاده است
در
پايش
چراغي را که سازد پرتو لطف خدا روشن
به گردون برد زور شهپر توفيق شبنم را
تو هم
در
حلقه افتادگاني، چشم بالا کن
مگو
در
چشمه خورشيد نيلوفر نمي باشد
بر آن رخسار چشم آسمان گون را تماشا کن
اگر
در
آتش سوزنده شاخ گل نديدستي
ميان بزم ما آن جامه گلگون را تماشا کن
مپوشان چشم ازان رخسار
در
ايام خط صائب
رقم هاي لطيف کلک بيچون را تماشا کن
مباد آب
در
چشمت بگردد از فروغ او
بپوشان چشم را آنگاه اين گوهر تماشا کن
هزاران بوسه
در
پرواز گرد آن دهن بنگر
هجوم تشنگان را بر لب کوثر تماشا کن
بخوان
در
بوستان يک مصرع از اشعار من صائب
ميان عندليبان شورش محشر تماشا کن
چو نقش بوريا بر خاک نه پهلوي لاغر را
مي ريحاني تحقيق
در
جام سفالي کن
اگر لنگر نيندازد به خاکم سايه قاتل
تپيدن
در
فلاخن مي نهد سنگ مزار من
دوانيده است از بس ريشه خشکي
در
گلستانم
به جاي سرو خيزد گردباد از جويبار من
نفس
در
خانه آيينه اينجا راست مي کردي
اگر آگاه مي گشتي ز درد انتظار من
مرا زين خودپرستان نيست صائب چشم همراهي
مگر دستي گذارد بيخودي
در
زير بار من
به خرج برق آفت رفت يکسر دانه هاي من
نگرديد آسيايي
در
شکستن روسفيد از من
تمناي وصالش چون به گرد خاطرم گردد؟
پريرويي که از تمکين نيايد
در
خيال من
خرابات وجود من عمارت برنمي دارد
عبث
در
فکر تعمير دل پر انقلابم من
زمين تنگ ميدان نيست جاي گرم جولانان
وگرنه توسن گردون بود
در
زير ران من
اگر چه ظاهرم تلخ است، شيرين است گفتارم
نهان
در
پرده زنبور باشد انگبين من
ز تسخير نگاه سرکش او عاجزم، ورنه
عنان برق را
در
دست مي پيچد گياه من
ز برق تيشه من کوه آهن آب مي گردد
چه باشد بيستون
در
پنجه زورآزماي من؟
چنان صائب فشاندم آستين بر خواهش دنيا
که همت از
در
دلها نمي خواهد گداي من
ز فکر حسن عالمگير او پيوسته
در
وصلم
که ديگر زين محيط بيکنارم مي کشد بيرون؟
نخواهد دانه من ماند
در
زير زمين صائب
ز مغز خاک آخر نوبهارم مي کشد بيرون
زليخا همتي
در
عرصه عالم نمي يابد
به اميد که آيد يوسف از چاه وطن بيرون؟
کند همصحبت بد
در
نظرها خوار نيکان را
پر طاوس را پا آرد از زيبندگي بيرون
قيامت مي کند
در
بي قراري جذبه عاشق
وگرنه چون جدا شد بوي پيراهن ز پيراهن؟
نيست
در
سلسله چشمه حيوان موجي
که دم تيغ شهادت نبود بهتر از آن
نيست
در
خاک وطن خاطر جمعي صائب
که پريشاني غربت نبود بهتر ازان
آب شد بس که
در
آتشکده دل پيکان
دل مجنون مرا گشت سلاسل پيکان
نيست آرام به يک جاي دل آزاران را
که بود
در
تن زخمي متزلزل پيکان
طمع روي دل از سخت کماني دارم
که به عشاق دهد
در
عوض دل پيکان
در
دل از سختي ايام گرههاست مرا
که از آنهاست کمين عقده مشکل پيکان
روي خندان تو تا انجمن آرا گرديد
خنده شد گوشه نشين
در
لب شيرين دهنان
دست
در
دامن پر خار علايق مزنيد
تا برآييد ازين خرقه تن دست زنان
يوسف از غيرت آن نرگس نيلوفر رنگ
رفت تا مصر که
در
نيل زند پيراهن
مرگ
در
مذهب ما رخصت بال افشاني است
صبح اميد دمد اهل صفا را ز کفن
شکرستان کند از صورت شيرين دهنان
بيستوني که فتد
در
کف فرهاد سخن
هر که سر
در
سر معني نکند همچو قلم
به که ناموس تخلص نکشد بر گردن
فيض درياي ازل
در
خور استعدادست
ابر تصوير ز عمان چه تواند بردن؟
در
دل سخت تو نتوان به سخن جا کردن
نتوان غنچه پيکان به نفس وا کردن
پرده چهره مقصود سيه کاري توست
سعي کن سعي
در
آيينه مصفا کردن
غوطه
در
خار دهد ديده کوته بين را
گل بي خار ازن باغ تمنا کردن
مي شود بسته
در
فيض ز واکردن لب
درد خود عرض نبايد به مسيحا کردن
نور خورشيد دهد ديده دل را صائب
گريه چون شمع نهان
در
دل شبها کردن
عارف از داغ حوادث نکشد رو
در
هم
لاله با سينه صحرا چه تواند کردن؟
آسمان بيهده خم
در
خم صائب کرده است
کشتي شيشه به خارا چه تواند کردن؟
با گرانجاني تن دل چه تواند کردن؟
دانه سوخته
در
گل چه تواند کردن؟
در
پي حاصل اگر ديده موران نبود
آفت برق به حاصل چه تواند کردن؟
زير گردون چه کند دل که نگردد ساکن؟
در
صدف گوهر غلطان چه تواند کردن؟
رخنه
در
ملک وجودم ز قفس بيشترست
به کفي خاک چه تعمير توانم کردن؟
عشق آن روز شود
در
دل صد چاک نهان
که نيستان قفس شير توانم کردن
چون نيايد به زبان آنچه مرا
در
دل هست
ز اشتياق تو چه تقرير توانم کردن؟
پشت بر قبله حق تا نکني، هيهات است
روي
در
خلق چو محراب تواني کردن
نکند ساحل اگر موج ترا هرزه مرس
سير
در
خويش چو گرداب تواني کردن
نيست ممکن که ز ريزش نشود دخل افزون
دانه
در
خاک يکي صد شود از افشاندن
نکشد پاي به خواري ز
در
خلق حريص
خيرگي را ز مگس دور نسازد راندن
مي خلد بيشتر از شيون ماتم
در
دل
سخن آهسته نگفتن، به صدا خنديدن
کيست
در
وادي ايجاد به گمراهي من؟
که نشان قدمم محو شد از لغزيدن
غافلان را نبود بهره اي از عالم غيب
پاي خوابيده چه
در
خواب تواند ديدن؟
آب تا بود دلم،
در
دل دريا بودم
کرد از بحر مرا دور، گهر گرديدن
بي بصيرت چه گل از غيب تواند چيدن؟
پاي خوابيده چه
در
خواب تواند ديدن؟
مژه از خواب گران چون رگ سنگ است ترا
در
ته سنگ چه مقدار توان باليدن؟
مار تا راست نگردد نرود
در
سوراخ
راست شو تا بتواني به لحد گنجيدن
پوست پوشيده به جولانگه ليلي رفتم
در
ره عشق ز مجنون نتوان لنگيدن
پنبه
در
گوش نه، آسوده شو از مکروهات
که شود خير خبرها همه از نشنيدن
چون پر کاه بود
در
نظر عفو سبک
گنهي را که به ميزان نتوان سنجيدن
از اجل خواب گراني که ترا
در
پيش است
از بصيرت نبود شب همه شب خوابيدن
من و دزديده
در
آن چاک گريبان ديدن
جلوه يوسفي از رخنه زندان ديدن
آنچه از زخم زبان بر سر مجنون آمد
معتکف
در
دهن شير توان گرديدن
هست
در
هر نظري حسن ترا جلوه خاص
از تماشاي تو چون سير توان گرديدن؟
در
طلب باش که هر چند سر آيد روزت
تازه چون صبح به شبگير توان گرديدن
چه شوي
در
دل فولاد حصاري، چو ترا
جوهري هست که شمشير توان گرديدن
چه کند سختي ايام به ما بي خبران؟
رخنه
در
قصر حيات تو ز هر خنديدن
آنچنان
در
دهن تيغ به رغبت بروم
که فراموش کند صبح ظفر، خنديدن
صائب از عاقبت خنده بينديش که صبح
غوطه
در
خون جگر زد ز شکر خنديدن
چند چون مردم کوتاه نظر خنديدن؟
در
شبستان فنا همچو شرر خنديدن
صدف پاک گهر از دل من دارد ياد
در
وطن غنچه نشستن، به سفر خنديدن
رشک
در
ناخن حساد چرا ني نکند؟
شد علم خامه صائب به شکر خنديدن
سبزه
در
زير سر سنگ ترقي نکند
قدمي پيش نه از سايه ديوار وطن
سينه خويش به روشنگر غربت برسان
تا به کي صبر کني
در
ته زنگار وطن؟
در
سفر محنت چه زود به سر مي آيد
همه عمر به چاه است گرفتار وطن
اي که
در
آتشي از درد سر آزادي
چندي از چوب قفس صندل پيشاني کن
گفتمت صائب ازان زلف ببر، نشنيدي
اين زمان دست
در
آغوش پريشاني کن
موي
در
ديده صاحب نظران عيب بود
از غم موي ميانان تن خود موي مکن
ندهد تن به کشاکش دل ديوانه من
چون کمان زور بود قفل
در
خانه من
باد دستي گره از خرمن من واکرده است
جمع
در
حوصله مور شود دانه من
مي کشد دامن رعنايي فانوس به خاک
شمع
در
حسرت خاکستر پروانه من
غم دنيا نبود
در
دل ديوانه من
ديو را راه نباشد به پريخانه من
زلف چون حاشيه بر گرد سرش مي گردد
در
کتابي که بود شرح پريشاني من
چون رگ سنگ، زمين گير گران پروازي است
مژه
در
ديده آسوده حيراني من
هر چه
در
خاطر من مي گذرد مي دانند
سادگي آينه بسته است به پيشاني من
در
خزان ناله رنگين بهاران دارند
بلبلان چمن از سلسله جنباني من
صفحه قبل
1
...
793
794
795
796
797
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن