نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
الحق به از اين بها به نتوان جست
در
هر کاري کفايتي بايد
آخر ز تو
در
جهان پس از عمري
جز جور و جفا حکايتي بايد
در
خون مني چرا نينديشي
کين دل شده را جنايتي بايد
در
باغ روزگار ز بيداد نرگس او
تا شاخ نرگسي به مثل دار مي نمايد
چه باشد که من
در
غم او سرآيم
چو بر من غم او همي سرنيايد
به عمري
در
کفم ياري نيايد
ور آيد جز جگرخواري نيايد
مرا
در
مذهب عشقش گر او اوست
ز ده سجاده زناري نيايد
به صرف جان چو
در
بازار حسنش
به صد دينار ديداري نيايد
برو چون کيسه اي دوزم که هرگز
مرا
در
کيسه ديناري نيايد
مبند اي انوري
در
کار او دل
ترا زو رونق کاري نيايد
از اين پس وفا رسم هرگز ميا گو
چو
در
نوبت عشق ما مي نيايد
با تو چه سازم که چو افغان کنم
زانچه به من
در
غم هجران رسيد
گر تو تويي زود که خواهند گفت
سوز فلان
در
تن بهمان رسيد
وي برآورده ز عشقت
در
هوس
هر کسي سر از گريباني دگر
چهره پنهان مکن که
در
خوبي
چون تو صاحب جمال نيست دگر
در
هواي تو مانده اند به درد
چهره پر خون و سينه پر اخگر
دلا
در
عاشقي جاني زيان گير
وگرنه جاي بازي نيست جان گير
من اينک
در
ميان کارم اي دل
سر و کاري همي بيني کران گير
در
آن مي زني کز غم شوي خون
برو هم عافيت را آستان گير
به بوي وصل خود رنگش نبيني
به حرمت جان هجران
در
ميان گير
اي جهان را به حضرت تو نياز
در
جاه تو تا قيامت باز
درگهت قبله اي که
در
که و مه
خدمت او فريضه شد چو نماز
ور فلک را بود ز راي تو مهر
در
شب تا ابد کنند فراز
اي ز جاهت شب ستم
در
سنگ
خرمت باد روز سنگ انداز
چند گويي زمانه
در
پيش است
بر وفاي زمانه هيچ مناز
قيامت مي کني اي کافر امروز
ندانم تا چه داري
در
سر امروز
تويي سلطان بت رويان که
در
حسن
ندارد چون تو سلطان سنجر امروز
مه و خورشيد
در
خوبي و کشي
غلام روي خوبت شايد امروز
هم برين دل اگر بخواهي ماند
تا نه بس
در
جهان نماند کس
جانا به غريبستان چندين بنماند کس
باز آي که
در
غربت قدر تو نداند کس
نگارا بر سر عهد و وفا باش
در
آيين نکوعهدي چو ما باش
مرا خصمست
در
عشق تو بسيار
نينديشم تو بر حال رضا باش
دامن از خواب کشان
در
نرگس
دام دلها زده از مرزنگوش
بم سه تا
در
عمل آورده چنانک
مير عالم نشنيدست به گوش
دوش
در
ره نگارم آمد پيش
آن به خوبي ز ماه گردون بيش
در
آن دريا شدستم غرقه کانجا
بجز غم مي نبينم ساحل خويش
به راه وصل مي پويم وليکن
همه
در
هجر بينم منزل خويش
دل عالم نمي دانم يقين دان
از آن افتاده ام
در
عالم دل
ساقي اندر خواب شد خيز اي غلام
باده را
در
جام جان ريز اي غلام
با حريف جنس درساز اي پسر
در
شراب لعل آويز اي غلام
در
پناه باده شو چون انوري
وز غم ايام بگريز اي غلام
هر غمي کايد به روي من ز تو
جاي آن
در
سينه پيدا کرده ام
در
بهاي هر غمي خواهي دلي
وانگهي گويي محابا کرده ام
چه زنم خنده که
در
عشق تو
ز دو صد گريه بود خنده ام
آهن دلا دلم ز فراق تو بشکند
کو را به دست صبر
در
آهن گرفته ام
در
سر من خمار انده تست
تا که بي روي چون نگار توام
هر شبي
در
کنار غم جستم
تا چرا دور از کنار توام
روي ندارم که روي از تو بتابم
زانکه چو روي تو
در
زمانه نيابم
راحتم از روزگار خويش همين است
اين که تو داني که بي تو
در
چه عذابم
کس نداند کز غمت چون سوختم
خويشتن
در
چه بلا اندوختم
صفحه قبل
1
...
792
793
794
795
796
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن