نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
تا کند ديوانه اي را
در
محبت پايدار
خون ز چشم حلقه زنجير مي آيد برون
از جفاي چرخ کجرو مي شود دل صيقلي
زنگ از آيينه
در
پرداز مي آيد برون
از جفاي چرخ کجرو مي شود دل صيقلي
زنگ از آيينه
در
پرداز مي آيد برون
در
کهنسالي جوانتر گشت صائب فکر من
زين ته خم باده سرجوش مي آيد برون
زخم پيکان مي شود
در
سينه دلگير من
گل ز باغم غنچه دلتنگ مي آيد برون
بيستون را
در
فلاخن مي گذارد تيشه ام
کوهکن با من کجا همسنگ مي آيد برون؟
سايه بيدست
در
گرماي محشر، هر که را
آه سردي از دل آگاه مي آيد برون
از زبان خامه من لفظ هاي آشنا
در
لباس معني بيگانه مي آيد برون
عالمي از داغ عالمسوز ما
در
آتشند
دود شمع ما ز صد کاشانه مي آيد برون
گرد هستي
در
حريم پاکبازان توتياست
دست خالي سيل ازين ويرانه مي آيد برون
در
سواد خامه من گفتگوي سهل نيست
زين نيستان نعره شيرانه مي آيد برون
عالمي از بيخودي گر هست خوشتر
در
جهان
چون فلاطون از خم صهبا نمي آيد برون؟
تيغ ما از بي زباني
در
نيام زنگ نيست
شيرمردي از صف هيجا نمي آيد برون
در
شبستاني که اهل شرم ساغر مي زنند
از دهن ها نکهت صهبا نمي آيد برون
مردم چشم صدف ديگر نخواهد شد سفيد
گر بشويد بخت من
در
آب دريا پيرهن
پيچ و تاب سعي
در
دام آورد نخجير را
جان جوهردار مي خواهد نسيم پيرهن
نخل نوخيز تو بهر بوستان ديگرست
ريشه را محکم مکن زنهار
در
مغز زمين
رخنه ملک است چشم هوشياران، زينهار
خاک زان از درد مي
در
چشم عقل دور بين
شبنم از روشندلي هم ساغر خورشيد شد
چند
در
ميناي تن چون درد باشي ته نشين؟
فتنه روز قيامت
در
رکابش مي رود
رايت حسن بلند اقبال، يا بالاست اين؟
چرب مي سازد علم از خون آهوي حرم
رحم
در
خاطر ندارد، غمزه جادوست اين
روي
در
ميخانه کن آرامش دلها ببين
عالمي را فارغ از انديشه فردا ببين
عشق بي معشوق هيهات است گردد جلوه گر
در
لباس بيد مجنون جلوه ليلي ببين
نسبت ديوانه و شهرست طوفان و تنور
عرض سوداي مرا
در
دامن صحرا ببين
موجه دريا نگنجد
در
دل تنگ حباب
بگذر از سر جوهر تيغ شهادت را ببين
ريسمان را پنبه کردن صرفه حلاج نيست
در
لباس کثرت اي منصور وحدت را ببين
مي درخشد دولت از بال هما چون آفتاب
در
جبين جغد انوار سعادت را ببين
گوي سيمين ذقن، زلف چو چوگان را ببين
در
رکاب ماه نو خورشيد تابان را ببين
در
غبار تيره نتوان ديد ماه عيد را
گرد هستي برفشان ابروي جانان را ببين
با خودي
در
تنگناي ديده موري اسير
خيمه بيرون زن ز خود ملک سليمان را ببين
خط باطل نيست
در
ديوان آن جان جهان
زير هر موج سرابي آب حيوان را ببين
سرسري چون آب ازين بستانسرا نتوان گذشت
پاي
در
دامن کش آن سرو خرامان را ببين
خنده کبک است
در
گوشش فغان عاشقان
سرگراني را نظر کن، کوته تمکين را ببين
خال را
در
زير زلف آن پري پيکر ببين
گر نديدي دانه از دام گيراتر ببين
از گريبان تجرد چون مسيحا سر برآر
بيضه خورشيد را
در
زير بال و پر ببين
گر نديدي بر لب کوثر هجوم تشنگان
در
غبار خط نهان آن لعل جان پرور ببين
جسم زندان است بر جان هر قدر صافي بود
اضطراب آب را
در
سينه گوهر ببين
نيست صائب بي غبار تيرگي پاي چراغ
لاله رويان چمن را از برون
در
ببين
روي جانان را نهان
در
خط چون ريحان ببين
چهره يوسف کبود از سيلي اخوان ببين
از خط نورسته بر گرد لب جان بخش او
ريشه جان
در
کنار چشمه حيوان ببين
گر نديدي تنگ شکر زير بال طوطيان
در
پناه خط سبز آن غنچه خندان ببين
چشم خواب آلود او را
در
خم ابرو ببين
تيزي شمشير بنگر، غفلت آهو ببين
تا به خون رنگين نسازي چون گل احمر جبين
کي تواني شست
در
سرچشمه کوثر جبين؟
نيستي از اهل بينش، ورنه پيش عارفان
نامه واکرده اي
در
دست دارد هر جبين
تا غبار خاکساري
در
بساط خاک هست
رنگ دردسر مريز از صندل تر بر جبين
صائب اينجا آفتاب از دور مي بوسد زمين
نيست برگ سجده اين آستان
در
هر جبين
گر چه دلگيرست چون شام غريبان طره اش
دارد از رخسار او صبح وطن
در
آستين
غيرت عشق زليخا بود مانع، ورنه داشت
بوي يوسف ساکن بيت الحزن
در
آستين
دامن فانوس آن وسعت ندارد، ورنه من
گريه ها دارم چو شمع انجمن
در
آستين
رشک مانع بود، ورنه تيشه من نيز داشت
نقش هاي دلربا چون کوهکن
در
آستين
اعتمادي نيست بر عمر سبکسير بهار
از شکوفه شاخ ازان دارد کفن
در
آستين
برگريز ناخن تدبير شد، دل وا نشد
اين گره
در
کار ما مپسند يارب بيش ازين
چرخ مينايي ز جوش فکر ما
در
هم شکست
باده پر زور، مينا برنتابد بيش ازين
شهوت جانسوز را پيش از اجل
در
خاک کن
کشتن آتش مدارا بر نتابد بيش ازين
حسن معذورست اگر
در
پرده جولان مي کند
شوخي عرض تمنا برنتابد بيش ازين
در
بيابان راهش از موي کمر نازکترست
هر که داند نوک خاري نيست بيجا بر زمين
آن سبکدستم که آورده است
در
ميدان لاف
پشت پاي من مکرر پشت دنيا بر زمين
از گرانجاني تو
در
بازار امکان مانده اي
ورنه هيهات است ماند جنس عيسي بر زمين
ثبت مي سازد به خط سبز
در
هر نوبهار
منشي رحمت برات روزي ما بر زمين
در
زمان حسن عالمگير او از انفعال
خط به مژگان مي کشد خورشيد انور بر زمين
تا کي از طول امل چون موجه خشک سراب
در
تمناي گهر باشي شناور بر زمين؟
در
خنک گرداندن دلهاست عمر جاودان
بيش مي ماند درخت سايه گستر بر زمين
تازه رويان پيش
در
دلها تصرف مي کنند
نخل نورس مي دواند ريشه بهتر بر زمين
زندگي را
در
تن آساني تلف کردن خطاست
چند خواهي ريختن اين آب کوثر بر زمين؟
زود
در
چاه ندامت سرنگون خواهد فتاد
هر که پاي خود گذارد بي تأمل بر زمين
سرو پا
در
گل کجا و لاف آزادي کجا
سايه آزادگان دارد تغافل بر زمين
بود تا
در
قبضه من اختيار گلستان
غيرتم نگذاشت افتد سايه گل بر زمين
گر به اين تمکين گذارد پاي ليلي
در
رکاب
از گرانباري گذارد سينه محمل بر زمين
در
برومندي مکن با خاکساران سرکشي
کز هجوم ميوه گردد شاخ مايل بر زمين
کلک صائب
در
سخن چون سحرپردازي کند
مي شود يک چشم حيران چاه بابل بر زمين
با سبکروحان گرانجانان نگيرند الفتي
هست
در
جيب مسيحا چشم سوزن بر زمين
پرتو خورشيد را نعل سفر
در
آتش است
دامن جان را ندوزد لنگر تن بر زمين
من کيم تا آرزوي خواب آسايش کنم؟
آسمان نگذاشت
در
جايي که پهلو برزمين
کي مربع مي نشيند
در
صف دانشوران؟
پيش استاد آن که ننشيند دو زانو بر زمين
در
برومندي نسازد هر که دلها را خنک
مي کند صائب گراني سايه او بر زمين
سجده مي آرند خورشيد و مه و انجم ترا
قسمت يوسف نشد
در
خواب، بازاري چنين
خانه چشمش به آب زندگاني مي رسد
هر که دارد
در
نظر خورشيد رخساي چنين
بي دل دين کرد خال زير زلف او مرا
در
کمين کس مباد دزد عياري چنين
سبزه خط برنمي گرداند از شمشير روي
بود اين آيينه را
در
کار زنگاري چنين
دل نگيرد يک نفس
در
سينه تنگم قرار
عالم امکان ندارد خانه بيزاري چنين
اگر چه دستشان کوتاهتر از آستين باشد
بود گوي فلک ها
در
خم چوگان درويشان
ز کوه قاف اگر باشد شکوه سلطنت افزون
پر کاهي ندارد وزن
در
ميزان درويشان
ز شادي
در
حريم دلگشاي سينه عاشق
به شکر خنده چون سوفان بگشايد دهان پيکان
اگر
در
دامن محشر گنه اين آبرو دارد
بسا خجلت که خواهد شد گريبانگير معصومان
همان از تير باران حوادث نيستم ايمن
شوم
در
چشم مور از ناتواني ها اگر پنهان
ز شکر خنده پنهان نشد کم زهر چشم او
نماند تلخي بادام هرگز
در
شکر پنهان
به خودسازي قناعت از بهار و زندگاني کن
مکن
در
فصل گل اوقات صرف آشيان بستن
وصال شسته رويان گريه ها
در
آستين دارد
به گل پيراهنان چسبان نبايد چون قبا گشتن
پر کاهي است دنيا
در
نظر آزادمردان را
به تحصيلش نمي يابد سبک چون کهربا گشتن
ترقي
در
تنزل بوده است اقبالمندان را
که ابراهيم ادهم شد تمام از دولت افتادن
درخت خشک از سعي بهاران برنمي گيرد
چه حاصل
در
کهنسالي به فکر طاعت افتادن؟
شکايت مي کنند از تنگدستي کوته انديشان
که کافر نعمتي بار آورد
در
نعمت افتادن
برات سرنوشت آسماني برنمي گردد
چه لازم
در
طلسم اختيار ساعت افتادن؟
شود همدست با فرهاد چون عشق قوي بازو
تواند دست جرأت بيستون را
در
کمر کردن
بينديش از خدا اي محتسب انصاف پيدا کن
مروت نيست
در
فصل بهاران مي گران کردن
اگر
در
دعوي آزادگي ثابت قدم باشي
به زير بار دل رقص صنوبر مي توان کردن
ترا انديشه فردا رسد امروز
در
خاطر
اگر امروز را فرداي محشر مي توان کردن
عيار وحشت او را نمي دانم، همين دانم
که ايام حيات من سرآمد
در
کمين کردن
ندارد استخوان پهلوي من چون صدف چربي
نه آسان است صائب قطره را
در
سمين کردن
اگر روي عرقناک تو
در
مد نظر باشد
چو آب زندگي گرماي محشر مي توان خوردن
صفحه قبل
1
...
792
793
794
795
796
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن