167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • زير گردون باش چنداني که جسمت جان شود
    گندمت چون آرد شد در آسيا لنگر مکن
  • حق نمايي کار هر آيينه بي زنگ نيست
    تا بود دل، روي در آيينه ديگر مکن
  • قطع پيوند محبت مي کند مکتوب خشک
    سرکشي با عاشقان در ابتداي خط مکن
  • حکم نتوان بر فلک راندن به تقويم کهن
    ناز بر صاحبدلان در انتهاي خط مکن
  • يک جهت شو در طريق عشق چون مردان مرد
    بيش ازين اوقات صائب صرف لاطايل مکن
  • ريزش خود را ز چشم مردمان پوشيده دار
    در سخاوت خويش را افسانه چون حاتم مکن
  • عالم بالاست جاي اين نهال بارور
    ريشه خود در زمين عاريت محکم مکن
  • رو مياور در طواف کعبه با آلودگي
    گرد عصيان را غبار خاطر زمزم مکن
  • پيش هر ناشسته رويي آبروي خود مريز
    در زمين شور، ابر خويش را بي نم مکن
  • هست در عين عدالت آب جان بخش حيات
    چون سکندر جستجوي چشمه حيوان مکن
  • اي خدا ناترس آن چاک گريبان را بپوش
    شعله آه مرا در انجمن عريان مکن
  • از شکست خصم خوشحالي، ندامت بردهد
    زينهار اين ريزه الماس در معجون مکن
  • چون مسيحا پاي همت بر سر گردون گذار
    خويش را در خم حصاري همچو افلاطون مکن
  • نخل نوخيز تو بهر بوستان ديگرست
    ريشه محکم در زمين عاريت چندين مکن
  • چشم خواب آلود را در گوشه نسيان گذار
    راه دوري پيش داري بار خود سنگين مکن
  • تيشه اي داري چو آه آتشين در آستين
    سنگ راهت گر شود کوه گران، تمکين مکن
  • خارخار حرص را در پرده دل ره مده
    ناقه گردون نورد روح را گرگين مکن
  • زخم دندان ندامت در کمين فرصت است
    کام خود از بوسه شکر لبان شيرين مکن
  • مي شود صائب دعا در دامن شب مستجاب
    دست خود زنهار ازان زلف دوتا کوتاه مکن
  • گريه را باشد اثرهاي نمايان در سحر
    با زمين پاک بخل از دانه افشاني مکن
  • تيزتر گردد ز سوهان تيغ هاي بي امان
    بي سبب در کار مبرم چين پيشاني مکن
  • پاس دار از شور چشمان سنبل فردوس را
    در ميان جمع، اظهار پريشاني مکن
  • حرف حق با باطلان گفتن ندارد حاصلي
    در زمين شور صائب دانه افشاني مکن
  • آه گرمي هست دايم در دل بي تاب من
    نيست هرگز بي چراغي گوشه محراب من
  • شوربختي بين که ريزد بحر با چندين گهر
    خار و خس در کاسه دريوزه گرداب من
  • بس که با گرد خجالت طاعتم آميخته است
    خاک مي ليسد زبان شمع در محراب من
  • دارد از زورآوري خم در خم صيد نهنگ
    سر فرو نارد به صيد ماهيان قلاب من
  • ابر نتوانست گشتن سرمه آواز رعد
    چون شود در پرده هاي دل نهان فرياد من؟
  • کوه چون ابر بهاران روي در صحرا نهد
    گر شود با رعد صائب همعنان فرياد من
  • سوختم در دوزخ افسردگي، يارب که گفت
    روي گرم از آتش سوزان نبيند عود من
  • پنجه مرجان شود در بحر خجلت موج زن
    دست چون بيرون کند مژگان خون آلود من
  • ضعف دل دارم مسيح از نبض من بردار دست
    هست در سيب زنخدان بتان بهبود من
  • دامن فکر من است از دامن گل پاکتر
    چشم شبنم مي پرد در حسرت گلزار من
  • حلقه بيرون در کرده است خلط و زلف را
    بر بياض گردن سيمين بران اشعار من
  • سينه افسرده گلشن در ايام خزان
    مي زند جوش بهار از گرمي گفتار من
  • همچو کوه قاف در موج پري پنهان شده است
    بيستون عشق از فرهاد شيرين کار من
  • روي در آيينه زانوي خود آورده ام
    نيست چون طوطي وبال ديگران زنگار من
  • اشک نيسان را که در چشم صدف گرداند آب
    مهره گل مي شمارد گوهر شهوار من
  • بال اقبال هما را در سعادت گستري
    مي شمارد فرد باطل سايه ديوار من
  • ريشه کفرست محکم در دل سنگين مرا
    چون سليماني گسستن نيست با زنار من
  • مي کند صائب سراغ قبله در بيت الحرام
    هر که جويد مصرع برجسته از اشعار من
  • از رگ خامي نباشد ميوه من ريشه دار
    نشأه مي مي دهد در غورگي انگور من
  • گر در احياي سخن کردم قيامت دور نيست
    کز صرير خامه خود بود صائب صور من
  • خاکيان از جوهر پوشيده من غافلند
    زير گردون است در زير سپر شمشير من
  • اينقدر وحشت نمي بردم به خود هرگز گمان
    در کمند زلف او نگذاشت چين نخجير من
  • يک دل غمگين جهاني را مکدر مي کند
    باغ را در بسته دارد غنچه دلگير من
  • ريختم در پيش دريا آبروي خود، وليک
    صد صدف سيراب از گوهرفشاني شد ز من
  • از سبک جولاني عمرست بي آراميم
    در گذار سيل خوابيدن نمي آيد ز من
  • گر چه دارم پنجه شير ژيان در آستين
    سينه موري خراشيدن نمي آيد ز من
  • ريشه غم، زعفران گردد اگر در سينه ام
    چون گل تصوير، خنديدن نمي آيد ز من
  • تا به دارالامن صلح کل رسيدم، کبک مست
    خواب راحت مي زند در چنگل شهباز من
  • صبحم، اما چون شبم در پرده پوشي ها مثل
    مشرق لب را نداند آفتاب راز من
  • سر فرو نارد به شاخ پست طوبي فطرتم
    مي زند پر در فضاي لامکان، انداز من
  • چند آواز تو از بيرون ربايد هوش من؟
    ره نيابد دردرون چون حلقه در گوش من
  • چون شکرخندي دهد رو، مي شوم صائب غمين
    نيش چون زنبور در دنبال دارد نوش من
  • زندگي نتوان به کوشش يافت، ورنه عمرها
    غوطه زد در بحر ظلمت چون سکندر شمع من
  • آه مظلوم است در بالا دوي ادراک من
    از زبردستي به ساق عرش پيچد تاک من
  • کيست ديگر تا تواند دست با من کوفتن؟
    کآسمان باآن زبردستي بود در خاک من
  • نيست چين نارسايي در کمند فکرتم
    هست گيراتر ز چشم آهوان فتراک من
  • چون پر پروانه سوزد پرده افلاک را
    گر نفس در دل ندزدد شعله ادراک من
  • نامرادي مطلب افتاده است در راه طلب
    ورنه مطلب پاکشان مي آيد از دنبال من
  • مي شدم صائب در اقليم سخن صاحبقران
    گر نمي شد صرف تسخير بتان اقبال من
  • از گهر گرد يتيمي شست آب چشم من
    توتيا شد خاک در عهد سحاب چشم من
  • اختيار گريه بي اختيارم داده اند
    غير مژگان يک سر مو نيست در فرمان من
  • حلقه بيرون در کام از نظربازي گرفت
    تا به کي محروم باشد ديده حيران من؟
  • در مصيبت خانه ام گرد تعلق فرش نيست
    سيل خجلت مي برد از خانه ويران من
  • گريه من بحر را در حقه گرداب کرد
    کيست مرجان تا زند سرپنجه با مژگان من؟
  • مي شود در بوته حکمت زر مغشوش صاف
    نيست جايي بهتر از خم بهر افلاطون من
  • در مذاق خنجر او کار شکر مي کند
    از شکر شيريني رغبت شرنگ خون من
  • بر بياض گردنش صائب اگر چشم افکني
    مي توان ديدن در آن آيينه رنگ خون من
  • در جگرگاه نواسنجان اين بستانسرا
    تيغها خوابيده از هر مصرع رنگين من
  • عشقبازي بود دايم در جهان آيين من
    چون سمندر بود از آتش بستر و بالين من
  • مي شود در بستر تفسيده من گل گلاب
    مي گدازد شمع را سرگرمي بالين من
  • نيست يک دل کز ملال خاطرم دلگير نيست
    باغ را در بسته دارد غنچه غمگين من
  • تلخکامي نيست چون من در ميان خستگان
    زهر چشم يار باشد شربت شيرين من
  • دوست از بيداري من در کنار مادرست
    زير شمشيرست دشمن از دل آگاه من
  • چون فلک باشد مسلسل دور سرگردانيم
    گردباد انگشت حيرت گشت در صحراي من
  • داغ حسرت جا ندارد در دل آزاده ام
    اين حشم برخاسته است از دامن صحراي من
  • بس که آمد پا به سنگ محنتم در روزگار
    رفته رفته سنگ شد همکاسه زانوي من
  • وسعت جولان طبع من ندارد لامکان
    آسمان در حالت فکرست دستنبوي من
  • چون شکاف صبح صد زخم نمايان خفته است
    در جگرگاه فلک از تيغ يک پهلوي من
  • وحشت من در کمين جلوه صياد نيست
    مي کند از بوي خون خويش رم آهوي من
  • بر حرير عافيت نتوان مرا در خواب کرد
    مي شناسد بستر بيگانه را پهلوي من
  • اين زمان بي اعتبارم، ورنه آن سيب ذقن
    در سر مستي مکرر بود دستنبوي من
  • باد نتواند پريشان ساختن وقت مرا
    شمع فانوسم که دارم خلوتي در انجمن
  • چند روزي غنچه مي سازم پر خود را، مگر
    وا کند پروانه بال شهرتي در انجمن
  • بند حيرت مي زنم بر دست گلچينان شمع
    گر کشم از سينه آه غيرتي در انجمن
  • مي تواني ملک وحدت را به تنهايي گرفت
    همچو صائب گر بداري خلوتي در انجمن
  • هفته عمرش چو گل در شادماني بگذرد
    از دل هر کس رود صائب غم عقبي برون
  • در کمان سخت نتواند اقامت کرد تير
    دردمندي از جگر بي خواست آه آرد برون
  • تنگدستي نفس را در حلقه فرمان کشد
    کجروي را راه تنگ از مار مي آرد برون
  • ديد در آيينه گل هر که رخسار خزان
    از گلستان ديده خونبار مي آرد برون
  • شيشه نازکدل من در شکستن، سنگ را
    آه گرم از سينه بي تابانه مي آرد برون
  • برنمي گردم به در بستن ازين بستانسرا
    بسته ام همت که نخل باغبان آيد برون!
  • بي ظهور عشق عاشق در حجاب نيستي است
    ذره با خورشيد عالمتاب مي آيد برون
  • حاصل صورت پرستي غوطه در خون خوردن است
    اين صدا از تيشه فرهاد مي آيد برون
  • صحبت تردامنان در حسن نگذارد صفا
    با چه رو آيينه از زنگار مي آيد برون؟
  • در گل چسبنده تن، پاي خواب آلودگان
    مي رود آسان ولي دشوار مي آيد برون
  • نيست حرف عشق را تأثير در افسردگان
    بي نمک ماهي ز بحر شور مي آيد برون
  • شرم عشق پاک در خلوت يکي گردد هزار
    از حريم وصل دل مهجور مي آيد برون