نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان انوري
وعده را بر
در
مزن چندين به عذر
زندگاني را نگر چون مي برد
گرچه
در
پيمان تست اين دم چنان غافل مباش
کين جهان مختصرآباد ويران بگذرد
در
کار تو من هنوز گرمم
هان تا نکني دل از وفا سرد
ز بي آبي و شوخي
در
زمانه
هزاران فتنه و غوغا برآورد
پاي
در
صلح نانهاده هنوز
ناز از سر گرفت و جنگ آورد
چون غم او درآيد از
در
دل
صبر بيچاره راه برگيرد
عمري به بهانه وداع او را
مي بوسد و
در
کنار مي گيرد
دادم دو جهان به باد
در
عشقش
ما را به دو حبه برنمي گيرد
گويي که به صد چو انوري ارزم
آري شبه
در
شاهوار ارزد
مه چون سگ پاسبانت ار خواهي
هر لحظه ز آستان
در
خيزد
دست
در
وصل يار مي نرسد
جز غمم زان نگار مي نرسد
در
غم هجر صبر من برسيد
دل به مقصود کار مي نرسد
در
ظلمت نياز بجهد سکندري
خضر طرب به چشمه حيوان نمي رسد
طوفان رسيد
در
غمت و انوري هنوز
قسمت سراي نوح به طوفان نمي رسد
چون تو
در
عيش و خرمي باشي
گر نباشد رهي روا باشد
عشق و افلاس
در
مسلماني
صد ره از کافري بتر باشد
عشق چون
در
حديث وعده شود
عدت جان خان و مان باشد
گلي نشکفت باري اين زمانم
اگر
در
زير اين خاري نباشد
مرا گويي که
در
بستان اين راه
گلي بي زحمت خاري نباشد
بي عشق توام به سر نخواهد شد
با خوي تو خوي
در
نخواهد شد
جز وصل توام نمي شود
در
سر
زين کار چنين به سر نخواهد شد
تا کي سپري بر انوري آخر
در
خاک لگد سپر نخواهد شد
از بر تو گر غميم آرد رسول
جان به صد شاديش
در
بر مي کشد
از همه بيش و کمي
در
مهر و حسن
دل به هر معيار کت برمي کشد
بدرود شب دوش که چون ماه برآمد
ناخوانده نگارم ز
در
حجره درآمد
دل گم نشود
در
آنچنان زلف
کز فتنه جهان به هم برآمد
کانديشه به حلقه ايش درشد
کم گشت و چو حلقه بر
در
آمد
بي رنگ رخ تو چون برد حسن
ماه آمد و
در
برابر آمد
هر خط که خريطه دار او داشت
در
حسن همه مزور آمد
مرا زلفت عمل فرمود
در
عشق
همه درد دلم زو حاصل آمد
همه روي زمين ياري گزيدم
وليکن
در
وفا سنگين دل آمد
در
ناحيت دلها با عشق تو شد والي
جز شحنه عشقت را فرمان بنمي ماند
زين دست عمل کاکنون آورد غم عشقت
آن کيست که
در
عشقت حيران بنمي ماند
در
حقه جان بردم غم تا بنداند کس
هرچند همي کوشم پنهان بنمي ماند
آري همه دولتي گران آيد
چون پاي غم تو
در
ميان آمد
از دست زمانه داستان گشتم
چون پاي دلم
در
آستان آمد
کرانه کردي از من تو خود ندانستي
که دل ز عشق تو يکباره
در
ميان آمد
رخ خوبت خداي مي داند
که اگر
در
جهان به کس ماند
در
جهان برنيايد آب به آب
عشقت ار آب بر جهان راند
در
غم تو سر همي ز پاي ندانم
گر تو نداني مدان خداي تو داند
رغم کسي را به خانه
در
چه نشيني
کاتش دل را به آب ديده نشاند
در
آن مکوش که آتش ز من برانگيزي
که آب ديده من آتش تو بنشاند
هر نفس از چرخ ماه را به تعجب
چشم
در
آن روي چون نگار بماند
تا گرفتم آشنايي با غمت
در
جهان بيگانه و خويشم نماند
گر با همه کس چنين کند دل
يک دلشده
در
جهان نماند
در
جهان يک آشنا نگذاشت چرخ
چرخ را گويي جز اين کاري نماند
انوري با خويشتن مي ساز ازآنک
در
ديار يار دياري نماند
گل رخسار تو چون دسته بستند
بهار و باغ
در
ماتم نشستند
صبا را پاي
در
زلف تو بشکست
چو چين زلف تو بر هم شکستند
که
در
هر گلستانش گاه و بي گاه
ز غمزه ت يک جهان ترکان مستند
صفحه قبل
1
...
790
791
792
793
794
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن