167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان انوري

  • شبي قصد لبت کردم از آن شب
    سپاه کين چشمت در سپاهست
  • تير مژگان ترا خون ريختن
    در طريق عشق کمتر پايه ايست
  • عشق تو حقيقت است اي جان
    معلوم دلي و در ميانه ست
  • در عشق تو صوفي ايم و ما را
    ديگر همه عشقها فسانه ست
  • بازماندم در غم و تيمار او تدبير چيست
    بازگشتم عاجز اندر کار او تدبير چيست
  • باز بار ديگرم در زير بار غم کشيد
    آرزوي لعل شکربار او تدبير چيست
  • در ميان محنت بسيار گشتم ناپديد
    از غم و انديشه ي بسيار او تدبير چيست
  • شيوه عهدش دگر با انوري بخرند باز
    خويشتن بفروخت در بازار او تدبير چيست
  • دل بي تو به صدهزار زاريست
    جان در کف صدهزار خواريست
  • در عشق تو ز اشک ديده دل را
    الحق ز هزار گونه ياريست
  • در راه تو خوارتر ز حاکم
    اي بخت بد اين چه خاکساريست
  • سينه کس نشناسم به جهان
    که در آن سينه تقاضاي تو نيست
  • حاصلم در عشق تو بي حاصليست
    هيچ نتوان گفت نيکو حاصليست
  • از تحير هر زماني در رهت
    روي اميدم به ديگر منزليست
  • مردي از عشق و در غم دگري
    گرچه اين هم به اختيار تو نيست
  • ديده راز تو فاش کرد ازآنک
    ديده در عشق رازدار تو نيست
  • تا از چه گلي که از تو خالي
    در عالم آب و گل دلي نيست
  • در بحر تحير تو پاياب
    کي سود کند که ساحلي نيست
  • يار با من چون سر ياري نداشت
    ذره اي در دل وفاداري نداشت
  • عاشقان بسيار ديدم در جهان
    هيچ کس کس را بدين خواري نداشت
  • گريه من شور در عالم فکند
    ناله من از فلک برتر گذشت
  • ديده ام در پاي او گوهر فشاند
    تا چو مي بگذشت بر گوهر گذشت
  • درگذشت اشک من از ياقوت سرخ
    گرچه در زردي رخم از زر گذشت
  • شادي ز دل منست غمگين
    در عشق تو اي بت پري زاد
  • در آينه گر جمال بنمايي
    از نور رخت خيال جان يابد
  • نشگفت که در زمين تويي چون تو
    ماهي تو و مه بر آسمان يابد
  • راز عشقت نهان نخواهد ماند
    زانکه در عقل و جان نمي گنجد
  • طمع وصل تو ندارم ازآنک
    وعده ات در زبان نمي گنجد
  • آخر اين روزگار چندان ماند
    که دروغي در آن نمي گنجد
  • روي پنهان مکن که راز دلم
    بيش از اين در نهان نمي گنجد
  • گويي از نيکويي رخ چو مهم
    در خم آسمان نمي گنجد
  • عقل که در کوي روزگار نپايد
    بر سر کوي تو عمرها به سر آرد
  • يار دل در ميان نمي آرد
    وز دل من نشان نمي آرد
  • کي به پيمان من درآرد سر
    چون که سر در جهان نمي آرد
  • مردبيني که روز وصل چو شمع
    در تو مي خندد اشک مي بارد
  • هم دست کامراني دل از عنان گسسته
    هم پاي زندگاني جان در رکيب دارد
  • پندار درد گشتم گويي که در دو عالم
    هرجا که هست دردي با من حسيب دارد
  • به يک باده که با معشوق خوردم
    همه عمرم در آن مخمور دارد
  • وصلت ز همه وجود به ليکن
    تا هجر تو روي در عدم دارد
  • در کار تو نيست عقل بر کاري
    کار آن دارد که يک درم دارد
  • در راه تو انوري تو خود داني
    عمريست که تا ز سر قدم دارد
  • تا دامن دل به دست عشق تست
    صد گونه هنر در آستين دارد
  • قدم بر جان همي بايد نهادن
    در اين راه و دلم آن دل ندارد
  • چو دل در راه تو بستم ضمان کيست
    که هجرت کار من مشکل ندارد
  • به زاري گفتمش در صبر زن دست
    اگر عشقت به دست غم سپارد
  • نيايد به سنگي در انگشت پايي
    که تا او درو دست و پايي ندارد
  • در غمت با گران رکابي صبر
    دل ز دستم عنان بخواهد برد
  • در بهار زمانه برگي نيست
    که نه باد خزان بخواهد برد
  • هست دل در پرده وصل لبت
    لاجرم زلف تو پرده اش مي درد
  • جمله در انديشه سازي کار وصل
    تا تو بنديشي جهان مي بگذرد