167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جام جم اوحدي مراغي

  • شرم دارد در آن جهان جبار
    که بسوزاندش به دوزخ و نار
  • خاص را در بلا بدان سوزد
    تا دل عام را بياموزد
  • از نشاط بلا به رقص آيد
    گر نه، در بندگيش نقص آيد
  • غم بيشي ز دل به در کرده
    به کمي سوي خود نظر کرده
  • به دلي زنده و تني مرده
    رخت در کوچه ابد برده
  • دلشان هم شکسته، هم خندان
    وز زبان لب گرفته در دندان
  • در دل آتش نهاده چون لاله
    غنچه وش لب به بسته از ناله
  • دل پر از درد و روي در وادي
    بسته بر دوش زاد بي زادي
  • در خرابي چو گنج پوشيده
    جام صد درد و رنج نوشيده
  • گر چه باشد در آن حضورت بار
    هم طريق ادب نگه ميدار
  • روي مجرم بپوشد او به وفا
    تيغ قهرش در آورد ز قفا
  • يا در آن زلف پيچ پيچ مبين
    يا نظرها ببند و هيچ مبين
  • اوحدي، غم چو ناگزير تو شد
    عشق آن چهره در ضمير تو شد
  • گه بود کز عضب کند شاهت
    برد از تخت باز در چاهت
  • غضب او نهفته باشد و نرم
    تا در آزارش افتي از آزرم
  • گاه لافي زني ز سربازي
    گاهت آن زر که هست در بازي
  • گاه در پرده اي چو مستوران
    گه برافگنده پرده از دوران
  • گاه از سوز سينه در ويلي
    گه ز خاصان قايم الليلي
  • سال و مه سودت از زيان باشد
    دايمت خرقه در ميان باشد
  • در تو هر نقش را پذيرايي
    متشمر به لطف و گيرايي
  • از چپ و راست عشق در تازد
    خانه عقل را براندازد
  • غيرت او بشست و شوي از تو
    نهلد در وجود بوي از تو
  • به خلافت رسي ز يک نظرش
    در زمان و زمين و خشک و ترش
  • در تب و تاب عشق و ظلمت و نور
    چون که از راستي نگشتي دور
  • به چنين دوست تحفه جان بايد
    دل به شکرانه در ميان بايد
  • تو ازين عهده گر برون آيي
    در نگر تا به شکر چون آيي؟
  • زانکه در شکر اگر نکوشي تو
    کم شراب مزيد نوشي تو
  • در شناساست اين سخن را روي
    نشناسي، هر آنچه خواهي گوي
  • پيش ازين آدمي و اين آدم
    ديو بود و فرشته در عالم
  • تن و جان را به دست عقل سپار
    پاي بيگانه در ميانه ميار
  • روح و چندين فرشته در کارند
    تو به خوابي و جمله بيدارند
  • هر کجا عقل و جان تواند بود
    تن کجا در ميان تواند بود؟
  • دل نداري، ز جان چه کار آيد؟
    جان بيدل چه در شمار آيد؟
  • با علي عشق و دل چو ياور بود
    در چنين فتحها دلاور بود
  • در خيبر به دست نتوان کند
    دل تواند، دل اندرين دل بند
  • از تنت هر دري به بازاريست
    دل شب و روز بر در ياريست
  • در دلت هر چه جز اله بود
    گر فرشته است غول راه بود
  • سر ايمان، که پيچ در پيچست
    گر نه تصديق دل بود هيچست
  • قلبت از جان و از خرد زادست
    باز در قلب هر دو استادست
  • نفس تا از کژي خلاص نيافت
    جاي در بارگاه خاص نيافت
  • وگر اين دل رها کني در حال
    گربه او را بدرد از چنگال
  • هر که بر فرج ازين حصار کند
    با ملک دست در کنار کند
  • فکرتش چون نشد بغيري خرج
    نفخ روحش دميده شد در فرج
  • مکن، اي مرده دل، به زجر و به زور
    خويشتن را به زندگي در گور
  • هر که عاشق نشد تمام نگشت
    وانکه در عشق پخت خام نگشت
  • همره عشق شو، که يار اينست
    در پي عشق رو، که کار اينست
  • عشق را روي در هلاک بود
    هر کرا عشق نيست خاک بود
  • هوس از صورتي گذر نکند
    عشق در هر دو شان نظر نکند
  • راه باريک و وقت بيگاهست
    رو بگردان، که چاه در راهست
  • مرد در راه عشق مرد نشد
    تا لگد کوب گرم و سرد نشد