167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جام جم اوحدي مراغي

  • در تحمل ز بس تمام که بود
    بنجنبيد از آن مقام که بود
  • گفت: حقي که در شمار آيد
    اين چنين روز را به کار آيد
  • روي دل جز در آن يگانه مکن
    مرغ ديني، هواي دانه مکن
  • عاشقي، هم به تاب تيشه خود
    آتشي در فگن به بيشه خود
  • خرد را فسار و سوزن اندر جيب
    چون روي در سراچه لاريب؟
  • تا ترا از تو شيشه در بارست
    از تو تا دوست راه بسيارست
  • تو دل خود چو ده خراب کني
    که در سنگ و خاک آب کني
  • بخت اگر نيست خواجه زر چکند؟
    رخت اگر نيست خانه در چکند؟
  • در جهان داد بندگيش نداد
    که ز بند جهان نگشت آزاد
  • شکمت پر شود، بخار کند
    بر دماغ و ديو اندر آيد از در تو
  • در نباتي چو کثرت عددي
    نيست، کم شد درو فضول ردي
  • چند و چند آخر از گران خيزي؟
    جهد کن تا در آن ميان خيزي
  • گندم و گوشت خون شود در تن
    خون مني گردد و مني روغن
  • شوخ از آن روغنست در تن تو
    خون صابونيان به گردن تو
  • عارفان را ز روزه در شب قدر
    شود از فيض نور چهره چو بدر
  • در تن اين باد ناخوش و گنده
    چون گذارد چراغ را زنده؟
  • خواب را گفته اي برادر مرگ
    چون نخسبي نميزني در مرگ
  • خواب خون در بدن فسرده کند
    زندگان را به رنگ مرده کند
  • گر حريفي، شبي به روز آور
    رخ در آن يار دلفروز آور
  • خيز و در خواب کن مر اينان را
    باز کن چشم و ديده جان را
  • مردم چشم شب نشين را نور
    از در عزلتست و فکر و حضور
  • هر که او عزلت اختيار نکرد
    دست با دوست در کنار نکرد
  • خنک آنکس که او بريد از خلق
    دامن و روي در کشيد از خلق
  • تا تو اندر ميان انبوهي
    روز و شب در عذاب و اندوهي
  • گرگ آزاد ريسمان در حلق
    کيست؟ خلوت نشين دل با خلق
  • دل مخوان، اي پسر، که دول بود
    آنکه در چاه خلق گول بود
  • ريسمانيست سست صورت جاه
    تو به اين ريسمان مرو در چاه
  • ماه يکشب که در برو بستند
    مردم او را ز بامها جستند
  • نه صدف نيز از آن دهن بستن
    شد به در و به گوهر آبستن؟
  • غنچه کو در کشد زبان دو سه روز
    هم بزايد گلي جهان افروز
  • راه مردان به خودفروشي نيست
    در جهان بهتر از خموشي نيست
  • آنکه در شانش اين چهار آيت
    آمد، او برد ره فرا غايت
  • خلوت تنگ گور مرد بود
    زنده در گور نيک سرد بود
  • روي در فضل بي نياز کني
    پشت بر فضله مجاز کني
  • خويشتن را ازين و آن باز آر
    پس همي گير چله در بازار
  • تاج را لازمست دري خاص
    در اين تاج نيست جز اخلاص
  • به ريا روي در خداي مکن
    پيش يزدان به زرق جاي مکن
  • بر تو پوشيده جوهري چندست
    که از آنجمله کار در بندست
  • زآن غلطها چو پا کشد راهت
    نبرد ديو فتنه در چاهت
  • طاعت خود ز چشم خلق بپوش
    زان مکن ياد و در فزوني کوش
  • غير در دل مهل، که راه کند
    که چو ايزد درو نگاه کند
  • تن به طاعت چو خوپذير شود
    در دل اخلاص جايگير شود
  • از خود و ديگري خلاص شود
    در ره از بندگان خاص شود
  • در محل صفا قدم راند
    هر چه غير از وفا عدم داند
  • گر بگويي که: چيست در دستم؟
    بر نپيچم سر از تو تا هستم
  • هر که حال به خويش در بندد
    که ندارد، به خويشتن خندد
  • آنکه ز اسباب در غرور افتد
    از توکل عظيم دور افتد
  • تا ببيند که چيست مايه تو؟
    در محبت کجاست پايه تو؟
  • تا غني در دني نپيوندد
    اين يکي گويد آن دگر خندد
  • ايکه داري تو اين مني در پشت
    چه نهي بر حروف او انگشت؟