نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ما ز بيقدري اگر لايق ديدار نه ايم
قابل منع نگاه
در
و ديوار نه ايم
نيست دلبستگيي با تن خاکي ما را
برگ کاهيم ولي
در
ته ديوار نه ايم
بوي پيراهن مصريم که از بي قيدي
در
گريبان گل و جيب صبا افتاديم
پوست بر پيکر ارباب جنون زندان است
سستي ماست که
در
بند قبا افتاديم
همچنان منتظر سرزنش خار و خسيم
گر چه چون آبله
در
هر ته پا افتاديم
خضر توفيق بود تشنه تنها گردان
بي سبب
در
عقب راهنما افتاديم
صائب افسانه زلفش به جنون انجاميد
در
کجا بود حکايت، به کجا افتاديم
نفسي چند که
در
غم گذاردن ستم است
همچو گل صرف شکر خنده بيجا کرديم
عمر
در
بيهده گردي گذرانديم چو موج
از گهر صلح به خار و خس دريا کرديم
چه خيال است توانيم کمر بستن باز
ما که
در
رهگذر سيل کمر وا کرديم
دست از آن زلف بداريد که ما بيکاران
عمر خود
در
سر يک عقده مشکل کرديم
باغبان بر رخ ما گو
در
بستان مگشا
ما تماشاي گل از روزنه دل کرديم
هر چه جز ياد حق، از دامن دل افشانديم
خاک
در
ديده انديشه باطل کرديم
دل ما مفت نشد مشرق انوار يقين
چشم را
در
سر روشنگري دل کرديم
آه اگر
در
جگر تيغ گوارا نشود
مشت خوني که نثار ره قاتل کرديم
رفت
در
کار سخن عمر گرامي صائب
جز پشيماني ازين کار چه حاصل کرديم
صبح
در
خواب عدم بود که بيدار شديم
شب سيه مست فنا بود که هشيار شديم
پاي ما نقطه صفت
در
گرو دامن بود
به تماشاي تو سرگشته چو پرگار شديم
در
کف عقل کم از قطره شبنم بوديم
کاوشي کرد جنون قلزم زخار شديم
صائب از کاسه دريوزه ما ريزد نور
تا گداي
در
شه قاسم انوار شديم
حرص
در
آخر پيري کمر ما را بست
با قد همچو کمان همسفر تير شديم
جز ندامت چه بود کوشش ما را حاصل
ما که
در
صبحدم آماده شبگير شديم
صائب آن طفل يتيميم
در
آغوش جهان
که به دريوزه به صد خانه پي شير شديم
در
قيامت چه خيال است که گرديم سفيد
از سيه رويي خود بس که خجالت داريم
نيست بر ناخن ما نقش
در
آزاري مور
هر چه داريم به لخت جگر خود داريم
چيست فردوس که
در
ديده ما جلوه کند
ما گمانها به غرور نظر خود داريم
زانهمه قصر که کرديم بنا، قسمت ما
خشت خامي است که
در
زير سر خود داريم
صائب آن روز سيه باد که روشن سازيم
برق آهي که نهان
در
جگر خود داريم
نيست چون ريگ روان
در
دل ما فکرمقام
ما ز آهسته روي راحت منزل داريم
مي زند موج پريزاد ز حق عالم و ما
ديو
در
شيشه ز انديشه باطل داريم
چشم رغبت نگشاييم به سي پاره ماه
در
نظر روي تو پيوسته چو قرآن داريم
گر قفس ز آهن و فولاد بود مي شکنيم
طوطيانيم که رو
در
شکرستان داريم
دست
در
دامن ما زن که چو سيلاب بهار
از خرابات جهان روي به عمان داريم
دست کوتاه ز دامان گل و پا
در
گل
حال خار سر ديوار گلستان داريم
گر چه هموار نماييم به ظاهر چون ابر
در
سفرها نفس برق عناني داريم
چهره زرد سپند نظر بدبين است
ورنه
در
پرده دل لاله ستاني داريم
دامن افشان مگذر از
در
غمخانه ما
که بر آتش دل خونابه چکاني داريم
در
تماشاگه اين معرکه طفل قريب
هر که پوشد نظر، از ديده و ران مي دانيم
فکر
در
عالم حيراني ما محرم نيست
خامشي را ز پريشان سخنان مي دانيم
هر که سنگ ره ما گرمروان مي گردد
در
بيابان طلب، سنگ فسان مي دانيم
خيز جان
در
ره صاحب نفسي افشانيم
مگر از سينه غبار هوسي افشانيم
سرو را نيست جز دست فشاندن باري
ما چه داريم که
در
پاي کسي افشانيم
نيست
در
طالع ما جرأت دامنگيري
مشت خاکي به ره دادرسي افشانيم
شرم داريم که بال چمن آلوده خويش
غوطه نا داده به خون
در
قفسي افشانيم
سايه با شهپر اقبال هما گستاخ است
خيز تا دست
در
آن طره طرار زنيم
دل پريشان و پريشانتر ازو زلف حواس
به چه جمعيت خاطر
در
گفتار زنيم
صائب اين آن غزل مرشد روم است که گفت
خاک
در
ديده اين عالم غدار زنيم
صيد ما را نبود دغدغه آزادي
خواب
در
کنج قفس روي به صياد کنيم
از ادب نيست به گرد سر زلفش گشتن
جان فدا
در
قدم شانه شمشاد کنيم
بروي اي برق سبکسير که
در
خرمن ما
دانه اي نيست که قفل دهن مور کنيم
مي رود قافله عمر به سرعت امروز
ما
در
انديشه آنيم که فردا چه کنيم
تيشه
در
دست به جولانگه شيرين تازيم
نام فرهاد به هر کوه و کمر تازه کنيم
قصر گردون پي آسايش ما ساخته اند
چند
در
زير زمين مور صفت خانه کنيم
تاک
در
معذرت مستي ما مي گريد
چه ضرورست که ما گريه مستانه کنيم
با دل خونشده ام
در
ته يک پيرهن است
يوسف گمشده اي کز دگران مي جويم
فتح بابي نشد آيينه ما را ز جلا
نيست بي صورت اگر
در
ته زنگار شويم
سرما
در
قدم دار فنا افتاده است
ما نه آنيم که بر دوش کسي بار شويم
قسمت روز ازل خانه ما مي داند
چه ضرورست که ما بر
در
هر خانه شويم
ما که
در
سينه چراغي چو دل خود داريم
چه ضرورست غبار دل پروانه شويم
رفت بر باد فنا عمر گرامي صائب
بيش ازين
در
شکن زلف چرا شانه شويم
ز سرد مهري احباب
در
رياض جهان
تمام برگ سفر چون گل خزان زده ام
مدار روي دل از من دريغ کز غفلت
ز آستانه دلها به اين
در
آمده ام
به پاي خم برسانيد سجده اي از من
که زنده
در
ته ديوار کرد محرابم
ز چشم شور فلک امن نيستم صائب
و گر نه
در
گذر سيل مي برد خوابم
تهي شود به لبم نارسيده رطل گران
ز بس که ريشه دوانده است رعشه
در
دستم
کنون که شمع برون آمده است از فانوس
زبال و پر کف خاکستري است
در
دستم
به فکر مور مياني فتاده ام صائب
عجب رگي ز سخن آمده است
در
دستم
به چار موجه رد و قبول تن
در
ده
ترا که نيست ميسر گسستن از مردم
بغير آبله دل که غوطه زد
در
خون
کدام عقده مشکل گشود ازين مردم
اميد گنج گهر آب
در
گلم دارد
ز ترکتاز محبت اگر خراب شدم
همان ز سوزن کوته نظر
در
آزارم
اگر چه همچو مسيحا فلک سوارشدم
چه حاجت است به آغوش همچو موج مرا
چنين که محو
در
آن بحر بيکنار شدم
به گنج راه نبردم درين خراب آباد
اگر چه همچو زبان
در
دهان مار شدم
من کناره طلب را که چشم بندي کرد
که همچو نقطه پرگار
در
ميان ماندم
ربود خواب ترا
در
کنارم از مستي
ترا چنان که دلم خواست آنچنان ديدم
ميانه وطن وغربت است باديه ها
منم که داغ غريبي
در
آشيان ديدم
پرست از گل بي خار دامن هر خار
در
آن چمن که من از نوبهار نوميدم
مرا به عالمي افکنده است حيراني
که
در
کنار ز بوس و کنار نوميدم
چنين که بخت جفاکار
در
شکست من است
اگر گهر شوم از اعتبار نوميدم
مگر فلک ز شفق دست
در
حنا دارد
که عقده اي نگشايد ز رشته کارم
من بلند نوا را درين چمن مپسند
که غنچه باشد
در
زير بال منقارم
به قدر زخم بود راه شانه را
در
زلف
به چاکهاي دل خود اميدها دارم
چو روسفيدي من
در
شکستگي بسته است
دريغ دانه خود چون ز آسيا دارم
درين رياض من آن عندليب دلگيرم
که
در
بهار سر خود به زير پر دارم
سپهر مجمر و انجم سپند مي گردد
اگر برون دهم آهي که
در
جگر دارم
مگر ز گمشده خود خبر توانم يافت
هزار قافله اشک
در
سفر دارم
مرا ز برگ سفر شوق کعبه غافل کرد
مگر چو آبله
در
راه آب بر دارم
کجا به سايه بال هما کنم اقبال
سعادتي که من از عشق
در
نظر دارم
دل از غبار يتيمي نمي توان برداشت
وگرنه بحر گره
در
دل گهر دارم
ز شوق تيغ تو از گل کنم اگر بستر
زبيقراري خون خار
در
جگر دارم
چو ني به ناخن من همچو نيشکر کردند
ازين چه سود که
در
آستين شکر دارم
گزيده است مرا پاس آشنايي خلق
وگرنه آبله ها
در
دل از سفر دارم
ز تير ناز تو دايم چو سينه ترکش
شب دراز پريخانه
در
بغل دارم
خراب حالي من دورباش چشم بدست
وگرنه گنج چو ويرانه
در
بغل دارم
به دام مي کشدم لذت گرفتاري
و گرنه از دل خود دانه
در
بغل دارم
جواب آن غزل است اين که گفته است مطيع
کليد کعبه و بتخانه
در
بغل دارم
کنون که با تو مکان
در
يک انجمن دارم
هزار مرحله ره تا به خويشتن دارم
نمي شود سر خود
در
سخن نکنم
چو خامه زخم نماياني از سخن دارم
چو خامه معني نازک
در
آستين دارم
چرا ز سرزنش تيغ دل غمين دارم
ز زير چرخ مقوس چگونه بگريزم
هزار ناوک دلدوز
در
کمين دارم
صفحه قبل
1
...
783
784
785
786
787
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن