167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جام جم اوحدي مراغي

  • جام داري، نگاه کن در وي
    بازدان رنگ و بوي رشدازغي
  • هم دليلي به دست بايد کرد
    در پناهش نشست بايد کرد
  • سر ز فرمان او نپيچيدن
    کام خود در مراد او ديدن
  • در ولي پر غلط کند بينش
    که نهفته است حد تمکينش
  • اين قدم را يگانه اي بايد
    در ولايت نشانه اي بايد
  • آنکه بر قدش اين قبا شد راست
    در رخ او نشانها پيداست
  • خاطري مطمئن و چشمي سير
    در مضاي سخن جسور و دلير
  • کارها کرده در خلا و ملا
    رخ نپيچيده از عذاب و بلا
  • فارغ از حجت و قياس شده
    در نهان آدمي شناس شده
  • نه کسي را گرفت بر کارش
    نه شکن در فنون گفتارش
  • گر مريد کسي شوي اين کس
    اين طلب کن، که در جهان اين بس
  • تا ترا شهوت و غضب يارست
    هر زمان توبه ايت در کارست
  • تا که در لذتي، بده دادش
    چو گذشتي، دگر مکن يادش
  • توبه چون باشد از خللها دور
    از محبت به دل در آيد نور
  • رخ چو در توبه آوري ز گناه
    توشه از درد ساز و گريه و آه
  • باز گرد از در هوي و هوس
    به طريقي که ننگري از پس
  • نه که چون توبه از گناه کني
    باد پندار در کلاه کني
  • برنهي ميزر و گلوته به سر
    دل پي سيم و چشم در پي زر
  • از سر اينهات تا بدر نرود
    در منه پاي، تات سر نرود
  • در مياور به عهد ايشان دست
    کان که اين عهد را شکست شکست
  • دست بيمار در مگير به مشت
    که نه بر نبض مينهي انگشت
  • نتوان ديو را به راه آورد
    سر ديوانه در کلاه آورد
  • دل بيعلم کي رسد به يقين؟
    علم حاصل کن، اي پسر، در دين
  • روستايي نبود و در ده شد
    رز خالص به امتحان به شد
  • تير ايمان چو بر نشان آمد
    خرقه و خرده در ميان آمد
  • گر چه در عهد اقالت آوردند
    حالشان گفت و حالت آوردند
  • آنکه در خورد صحبتست و حضور
    مکن او را به خدمت از خود دور
  • هر که آمد، گرش مريد کني
    در زمستان مگس قديد کني
  • سفره اي چرب ديد و حلقه ذکر
    در ميان جست ترکمان بيفکر
  • ذکر در دل چو جاي کردو نشست
    بانگ خواهي بلند و خواهي پست
  • در دلت دار و گير تاراجست
    زان به تلقين پير محتاجست
  • نيست در هيکل الف بي تي
    خوبتر زين دو نفي و اثباتي
  • هر چه غير از خداست اندرده
    در دم لاي اين شهادت نه
  • قول و فعلش چو مستقيم آيد
    در مقام ادب مقيم آيد
  • هر چه آيد به خفيه در دل پير
    کند آماده زود و گويد: گير
  • تحفه جان نهاده بر کف دست
    روي دل کرده در سراي الست
  • تا چو در وي کند سعادت رو
    تخته بيرون برد به ساحل «هو»
  • رستمي پشت کرده بر دستان
    روي در تيغ کرده چون مستان
  • چه به چپ در دهي ندا از راست؟
    که جزو هر چه هست جمله هباست
  • گله در چول و غله اندر چال
    نتوان داشت چله از سر حال
  • از چهل خصلت ذميمه ببر
    تا تو در چله فرد باشي و حر
  • پس به خلوت نشين و زاري کن
    در فرو بند و چله داري کن
  • هر که زين پر شد و از آن خالي
    در ممالک ولي شد و والي
  • به مريد ار خبر دهند از غيب
    در چنين حالتي نباشد عيب
  • چو ز دلها شود به صدق آگاه
    در دل او شود ز دلها راه
  • طلبت چون درست باشد و راست
    خود در اول قدم مراد تراست
  • حق چو خواهد که بنده راه برد
    از بديهايش در پناه برد
  • عجب بلعام را چو شد در پوست
    سگ اصحاب کهف بهتر ازوست
  • با جوي عجب در ترازوي راز
    هيچ باشد هزار ساله نماز
  • ديدم و نيست در جهان باري
    بهتر از عجز و نيستي کاري