نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
نريزم چون صدف
در
پيش دريا آبروي خود
به اندک ريزشي از ابر گوهر بار خرسندم
مرا بيزار کرد از اهل دولت، ديدن
در
بان
به يک ديدن زصد ناديدني آزاد گرديدم
زپيچ و تاب جوهردار گرديد استخوان من
زبس برخويشتن
در
تنگناي فکر پيچيدم
سرآمد گر چه
در
انصاف دادن روزگار من
مسلمان نيستم از هيچ کس انصاف اگر ديدم
غذاي روح شد
در
دل شکستم هر تمنايي
لباس عافيت گرديد چشم از هر چه پوشيدم
تلاش صحبت خار ملامت بود منظورم
اگر
در
شاهراه عشق گاهي پيش پا ديدم
کنم
در
نوبهاران صرف برگ و بار خود صائب
خزان را نيست رنگ از باددستيها زگلزارم
چنان
در
پاکبازي از علايق گشته ام عريان
که حال مهره ششدر ز نقش بوريا دارم
زبان شکوه فرسودي ز چرخ بيوفا دارم
دلي
در
گرد کلفت چون چراغ آسيا دارم
نسيم کاروان مصرم اي پوشيده بينايي
در
بيت الحزن بگشا که بوي آشنا دارم
دل از مهر خموشي برنمي دارد زبان من
وگر نه تيغها پوشيده
در
زير سپر دارم
زبي برگي شکر خوابي که من
در
چاشني دارم
چه افتاده است ناز دولت بيدار بردارم
نگردانم ورق را
در
نظر بازي، نيم شبنم
که چون خورشيد بينم ديده از گلزار بردارم
نگردد گوهر درياي امکان سنگ راه من
که من
در
سر هواي سير درياي دگر دارم
مکن تکليف سير گلشن جنت مرا صائب
که من
در
سر هواي سرو بالاي دگر دارم
به ظاهر خنده رو افتاده ام چون صبحدم، اما
تبي چون آفتاب گرمرو
در
استخوان دارم
ندارد ريشه
در
خاک تعلق سرو آزادم
دلي آماده پرواز چون برگ خزان دارم
هزاران معني پيچيده
در
زلف سخن دارم
سر زلف سخن بي چشم زخم امروز من دارم
سراپا جوهرم چون تيشه
در
شيرين زبانيها
عجب نبود سر پرخاش اگر با کوهکن دارم
عجب نبود شود گر تنگ شکر پرده گوشم
که من
در
خانه خود طوطي شکرشکن دارم
ز آب زندگاني تازه دارد جان خشکم را
عقيق آبداري کز خموشي
در
دهن دارم
ندانم سنگ از دست کدامين طفل بستانم
که دارد
در
جنون آدينه بازاري که من دارم
نفس
در
سينه خورشيد عالمتاب مي سوزد
درين گلشن چو شبنم چشم بيداري که من دارم
نمي بايد سلاحي تيز دستان شجاعت را
که
در
سرپنجه خصم است شمشيري که من دارم
مرا خونگرمي منت ز کوري پيش مي سوزد
ز ميل توتيا
در
چشم ميل آتشين دارم
مرا بي همدمي مهر لب و بند زبان گشته
وگرنه همچو ني فريادها
در
آستين دارم
غبارآلود مطلب نيست چون طوطي کلام من
از آن
در
خلوت آيينه راه گفتگو دارم
اگر چه دورم از درگاه راه ياربي دارم
ندارم هيچ اگر
در
دست دامان شبي دارم
ندارم
در
بساط آسمان گر اختر سعدي
ز داغ نااميدي سينه پر کوکبي دارم
ز دامان اجابت باد کوته دست اميدم
بغير از ترک مطلب
در
دعا گر مطلبي دارم
عجب دارم به ديوان قيامت
در
حساب آيم
که من از دفتر ايجاد، فرد باطلي دارم
ندارم
در
گره چيزي که ارزد بيقراري را
درين درياي پرشورش حباب ساکني دارم
در
دولتسراي نيستي مي آورد دهشت
ز بيم جان نه چون منصور زير دار مي لرزم
مرا زافسردگي
در
تنگناي سنگ مردن به
که چون آتش به امداد خس و خاشاک برخيزم
مرا از گوشه خلوت مخوان
در
مجلس عشرت
چه افتاده است بنشينم خجل غمناک برخيزم
دعاي تنگدستان فتح را
در
آستين دارد
ز شاهان بيش من از مردم درويش مي ترسم
سپهر از کجرويها توتيا کرد استخوانم را
چو بارم آرد شد ديگر چرا
در
آسيا باشم
اگر چه سايه ام منشور دولت
در
بغل دارد
براي استخوان سرگشته دايم چون هما باشم
بحمدالله مکافات عمل از پيشدستيها
مرا نگذاشت
در
انديشه روز جزا باشم
قمار پاکبازي مهره بي نقش مي خواهد
چه افتاده است
در
ششدرز نقش بوريا باشم
ندارم آبروي شبنمي
در
پيشگاه گل
به اين خواري و بيقدري درين گلشن چرا باشم
ندارد از پريشاني سخن غير از تهيدستي
چرا چون شانه
در
قيد سر زلف سخن باشم
چراغ دولت بيدار شرکت بر نمي تابد
نمي خواهم که با پروانه
در
يک انجمن باشم
چنان برد اختيار از دست آن سرو قباپوشم
که آيد
در
نظرها خشک چون محراب آغوشم
من آن بحر گهرخيزم بساط آفرينش را
که گوهر مي شود سيماب اگر ريزند
در
گوشم
ز هوش خود
در
آزارم نوايي آرزو دارم
که نتواند عنان خود گرفتن محمل هوشم
شنيدم از شکست آرزو
در
سينه آوازي
که مستغني ز ساز چيني فغور شد گوشم
به استغنا توان خون
در
جگر کردن نکويان را
ولي از ديدنش مي گردد استغنا فراموشم
مرا اين سرافرازي
در
ميان دور گردان بس
که کرد آن سنگدل از دوستان تنها فراموشم
نيم من دانه اي صائب بساط آفرينش را
که
در
خاک فراموشان کند دنيا فراموشم
ندارم
در
نظرها اعتبار نقطه سهوي
چه حاصل کز سويدا مرکز پرگار افلاکم؟
نسازم سبز چون صائب حديث دشمن خود را؟
که طوطي مي شود زنگار
در
آيينه پاکم
سپند آتش رخسارم آسايش نمي دانم
اثر تا از وجودم هست
در
سيرست آرامم
زآبادي شود وحشت فزون جانهاي وحشي را
از آن پيوسته
در
تعمير اين ويرانه سرگرمم
نه امروز ست سوداي جنون را ريشه درجانم
به چوب گل ادب کردي معلم
در
دبستانم
عزيز مصرم اما
در
فرامشخانه چاهم
گل خورشيدم اما بر کنار طاق نسيانم
تمناي تنم چون به گرد خاطرم گردد؟
که چشم شور باد
در
جگرخوردن نمکدانم
اگر
در
پرده سازي بگذرد چون غنچه عمر من
برآرد خرده راز نهان سر از گريبانم
اگر خون دو عالم را کند
در
شيشه بيدادش
پشيماني نمي داند جفاجويي که من دانم
نمي سازد فروغ لاله و گل آب دلها را
چراغي
در
ته دامان گلزارست مي دانم
ز کوشش بي قضاي آسماني کار نگشايد
وگرنه از دو جانب شوق
در
کارست مي دانم
خدنگ دور گردم، با هدف خون
در
ميان دارم
بلايي بدتر از نزديکي منزل نمي دانم
نگاه سرکشم
در
جستجوي گوشه چشمم
به هر شيرين لبي چون بوسه چسبيدن نمي دانم
بيا
در
جلوه اي سرو روان تا جان برافشانم
بيفشان زلف کافر کيش تا ايمان برافشانم
نفس
در
سينه صبح قيامت بي صفا گردد
اگر از دل غبار کلفت دوران برافشانم
غبار دل چو سيل افزود از سير مقاماتم
مگر گردره از خود
در
دل عمان برافشانم
به چشم عندليب از جمله تردامنان باشد
اگر
در
پاک چشمي قطره کوثر شود شبنم
ز خورشيد قيامت آب
در
چشمش نمي گردد
اگر آيينه دار آن رخ انور شود شبنم
ز غيرت بندبندم همچو برگ بيد مي لرزد
نسيمي چون غبارآلود
در
صحن چمن بينم
فروغ مهر
در
پيشاني ديوار مي بينم
صفاي طلعت آيينه از زنگار مي بينم
کدامين شاخ گل صائب هواي گلستان دارد؟
که گل را
در
کمين رخنه ديوار مي بينم
کمينگاه نگاه حسرت آلودي است هر مويم
اگر
در
چهره محجوب او رسوا نمي بينم
ز ناشايستگي
در
آستينم مي شود پنهان
گل خورشيد اگر از بهر آن دستار مي چينم
زتنهايي گره
در
رشته پرواز مي افتد
سبک پروازي از قيد علايق جسته مي خواهم
رخي
در
ماتم مطلب به خون اندوده مي خواهم
دلي چون ديده قربانيان آسوده مي خواهم
خلل
در
لنگر تمکين من طوفان نيندازد
ز بس از گوهر سنجيده لبريزست دريايم
فريب مهرباني خوردم از گردون، ندانستم
که
در
دل بشکند خاري که بيرون آرد از پايم
در
احياي سخن مي کرد انفاسم مسيحايي
اگر درد سخن مي داشت صائب کارفرمايم
ندارم همچنان يک جا قرار از بيقراريها
اگر چه
در
حقيقت حاضري هر جا ترا جويم
همان از طاعت من بوي کيفيت نمي آيد
اگر سجاده خود
در
مي گلفام مي شويم
از پريشان سفران لنگر تمکين مطلب
در
وطن هيچ جهان ديده نگيرد آرام
کوه تمکين نشود سد ره شوخي حسن
در
صدف گوهر سنجيده نگيرد آرام
در
بهاران دل ديوانه نگيرد آرام
تا به چون گرم شود دانه نگيرد آرام
از پريشان نظري حلقه هر
در
گردد
چون نگين هر که به يک خانه نگيرد آرام
هر که از حلقه ارباب ريا سالم جست
هيچ جا تا
در
ميخانه نگيرد آرام
سيل را منزل آرام بجز دريا نيست
عشق
در
کعبه و بتخانه نگيرد آرام
حسن از آينه تار گريزد صائب
عشق
در
خاطر فرزانه نگيرد آرام
اي صبا آتش غيرت به زبان آمده است
به ادب
در
خم آن زلف چليپا بخرام
قيمتي گوهر ساحل صدف دست تهي است
گر گهر مي طلبي
در
دل دريا بخرام
گرگ
در
پيرهنم جلوه يوسف دارد
تا ز زنگار خودي آينه پرداخته ام
زهر اگر
در
قدحم همنفسان ريخته اند
به سبکدستي تسليم شکر ساخته ام
شوخي عشق به بازار دوانده است مرا
خانه
در
سنگ اگر همچو شرر داشته ام
گر
در
آيينه بينم نشناسم خود را
بس که روي ادب پاس نظر داشته ام
چتر گل باد به مرغان چمن ارزاني
کآنچه من مي طلبم
در
ته پر يافته ام
مشکلي نيست که همت نکند آسانش
بارها
در
دل شب فيض سحر يافته ام
چه گهرهاي گرانسنگ که
در
جيب اميد
از هواداري نيسان سخن يافته ام
به خراش جگر خويش نظر داشته ام
تيشه
در
ظاهر اگر بر دل خارا زده ام
چه کند سيل گرانسنگ به همواري دشت؟
خاک
در
ديده دشمن به مدارا زده ام
نيست بيکار
در
ين مرحله يک نشتر خار
همه را بر محک ديده بينا زده ام
دست
در
دامن آن زلف معنبر زده ام
باز بر آتش خود دامن محشر زده ام
صفحه قبل
1
...
781
782
783
784
785
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن